𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟳
[ویو ا.ت]
نفس عمیقی کشیدم، کمی به عقب رفتم و گوشیم رو از جیب پالتوم بیرون آوردم.
صفحه رو که روشن کردم، سیلی از تماسهای بیپاسخ و پیامهای راشل، لیام و بقیهی بچهها مقابل چشمم ظاهر شد.
فورا به راشل پیام دادم..
`راشل، من حالم خوبه..امشب بدون من جشن بگیرید و نگرانم نباشید. بعدا باهات صحبت میکنم.`
پیام رو فرستادم و گوشی رو دوباره تو جیبم گذاشتم.
تهیونگ لبخند گرمی زد، دستم رو محکم تو دستش گرفت.
تهیونگ: خب... امشب پاریس مال ماست. بریم این شهر رو بگردیم؟
لبخندی زدم...
ا.ت: بریم... هر جایی که تو بگی
از کوچهی فرعی بیرون زدیم و وارد خیابون های شلوغ شدیم..
نور ریسهها روی برف میرقصید و صدای خندهی مردم تموم شهر رو پر کرده بود.
تهیونگ مراقب بود که منو از وسط جمعیت رد کنه. هر وقت کسی نزدیک میشد، بدنش رو کمی جلوتر میآورد تا بین من و بقیه فاصله باشه.
بعد از چند دقیقه به یه کافهی کوچیک و دنج رسیدیم...
تهیونگ ایستاد و گفت...
تهیونگ: اول یه چیز گرم تو این هوای سرد بخوریم...موافقی؟
نگاهم رو از چشماش دزدیدم و آروم گفتم...
ا.ت: موافقم...
با هم وارد کافه شدیم. زنگ کوچیکی که بالای در نصب شده بود، با باز شدن در به صدا دراومد و موجی از هوای گرم و بوی قهوه و شیرینی تازه صورتمون رو نوازش کرد.
فضای کافه با چراغهای کمنور و تزئینات کریسمس، حس عجیبی از آرامش داشت.
تهیونگ صندلی کنار پنجره رو برام عقب کشید تا بشینم.
چند لحظه بعد، گارسون با لبخند نزدیکمون شد.
قبل از اینکه حتی نظرم رو بگم، تهیونگ با اطمینان گفت...
تهیونگ: دو تا شکلات داغ غلیظ... و دو تا کروسان فندقی، لطفا.
گارسون یادداشت کرد و دور شد.
متعجب به تهیونگ نگاه کردم.
ا.ت: از کجا... فهمیدی کروسان فندقی و شکلات داغ دوست دارم؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت.
تهیونگ: حدس زدم.
چشمهام رو باریک کردم.
نه...
حدس نبود.
همون لحظه، تصویر چند روز قبل مثل برق از ذهنم رد شد.
کافهی کوچیک روبهروی آکادمی باله...
تقریبا هر روز بعد از تمرین، از همونجا شکلات داغ و کروسان فندقی میگرفتم و تو راه برگشت به هتل میخوردم.
لبخند محوی روی لبهام نشست...اون فقط مراقبم نبود؛ بیصدا، تموم عادتهای کوچیکم رو هم از بر شده بود.
وقتی سفارشهامون اومد، هنوز غرق فکر بودم.
بدون اینکه حواسم به بخار غلیظی که از فنجون بلند میشد باشه، فنجون رو برداشتم و یه جرعهی کوچیک از شکلات داغ نوشیدم..
ا.ت: وای..
زبونم از شدت داغی سوخت.
فنجون رو دوباره روی میز گذاشتم و صورتم جمع شد.
تهیونگ که تموم این مدت حواسش به من بود، خندهی آرومی کرد.
تهیونگ: چقدر عجولی...
اخم ساختگیای تحویلش دادم.. نوک زبونم هنوز گز گز میکرد..
ا.ت: تقصیر خودته... حواسمو پرت کردی.
لبخندش عمیقتر شد.
بدون اینکه چیزی بگه، فنجون شکلات داغم رو به سمت خودش کشید.
بعد قاشق کوچیکی برداشت و چند بار آروم شکلات رو هم زد تا بخارش کمتر بشه.
چند ثانیه بعد، دوباره فنجون رو مقابلم گذاشت....
تهیونگ: حالا میتونی بخوری خانم عجول..
تکهای از کروسان رو گاز زدم و این بار با احتیاط، جرعهی کوچیکی از شکلات داغ نوشیدم. این دفعه دیگه زبونم نسوخت..
ا.ت: ممنونم آقای کیم...
همین که 'آقای کیم' رو گفتم، هر دومون بیاختیار زدیم زیر خنده.
صدای خندههامون با برخورد قاشقها به فنجونها و موسیقی آروم کافه قاطی شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
خندهام از ته دل بود.
_____
چند دقیقه بعد، از کافه بیرون اومدیم. سرمای دلنشین زمستون دوباره صورتمون رو لمس کرد. برف آرومآروم میبارید و دونههای سفیدش روی موهای فرخوردهی تهیونگ مینشست.
دستم رو از جیب پالتوم بیرون آوردم.
انگشتهام رو آروم بین انگشتهای گرمش سر دادم. و تهیونگ دستم رو فشرد.
از جلوی یه مغازه مخصوص وسایل باله داشتیم رد میشدیم که تهیونگ یهو قدمهاش رو آهسته کرد و به ویترین نگاه کرد.
ویترین مغازه زیر نور سفید و طلایی چراغها میدرخشید؛ لباسهای سفید و صورتی باله، دامنهای توری، پوانهای دستدوز که با ظرافت داخل ویترین چیده شده بودن.
نگاهش چند ثانیه روی پوانها موند.
بعد بدون اینکه چشم از ویترین برداره، آروم پرسید...
تهیونگ: راستی... کفشها اندازهات بود؟وقتی داشتم سفارش میدادم همهش میترسیدم تنگ باشه و پاتو اذیت کنه.
چشمهام درخشید و سرم رو به سمتش چرخوندم.
ا.ت: دقیقا اندازهام بودن... انگار از روی قالب پاهای خودم ساخته شده بودن.
چند لحظه مکث کردم و با کنجکاوی ادامه دادم...
ا.ت: ولی... چطور انقدر دقیق سایز پام رو فهمیدی؟
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟳
[ویو ا.ت]
نفس عمیقی کشیدم، کمی به عقب رفتم و گوشیم رو از جیب پالتوم بیرون آوردم.
صفحه رو که روشن کردم، سیلی از تماسهای بیپاسخ و پیامهای راشل، لیام و بقیهی بچهها مقابل چشمم ظاهر شد.
فورا به راشل پیام دادم..
`راشل، من حالم خوبه..امشب بدون من جشن بگیرید و نگرانم نباشید. بعدا باهات صحبت میکنم.`
پیام رو فرستادم و گوشی رو دوباره تو جیبم گذاشتم.
تهیونگ لبخند گرمی زد، دستم رو محکم تو دستش گرفت.
تهیونگ: خب... امشب پاریس مال ماست. بریم این شهر رو بگردیم؟
لبخندی زدم...
ا.ت: بریم... هر جایی که تو بگی
از کوچهی فرعی بیرون زدیم و وارد خیابون های شلوغ شدیم..
نور ریسهها روی برف میرقصید و صدای خندهی مردم تموم شهر رو پر کرده بود.
تهیونگ مراقب بود که منو از وسط جمعیت رد کنه. هر وقت کسی نزدیک میشد، بدنش رو کمی جلوتر میآورد تا بین من و بقیه فاصله باشه.
بعد از چند دقیقه به یه کافهی کوچیک و دنج رسیدیم...
تهیونگ ایستاد و گفت...
تهیونگ: اول یه چیز گرم تو این هوای سرد بخوریم...موافقی؟
نگاهم رو از چشماش دزدیدم و آروم گفتم...
ا.ت: موافقم...
با هم وارد کافه شدیم. زنگ کوچیکی که بالای در نصب شده بود، با باز شدن در به صدا دراومد و موجی از هوای گرم و بوی قهوه و شیرینی تازه صورتمون رو نوازش کرد.
فضای کافه با چراغهای کمنور و تزئینات کریسمس، حس عجیبی از آرامش داشت.
تهیونگ صندلی کنار پنجره رو برام عقب کشید تا بشینم.
چند لحظه بعد، گارسون با لبخند نزدیکمون شد.
قبل از اینکه حتی نظرم رو بگم، تهیونگ با اطمینان گفت...
تهیونگ: دو تا شکلات داغ غلیظ... و دو تا کروسان فندقی، لطفا.
گارسون یادداشت کرد و دور شد.
متعجب به تهیونگ نگاه کردم.
ا.ت: از کجا... فهمیدی کروسان فندقی و شکلات داغ دوست دارم؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت.
تهیونگ: حدس زدم.
چشمهام رو باریک کردم.
نه...
حدس نبود.
همون لحظه، تصویر چند روز قبل مثل برق از ذهنم رد شد.
کافهی کوچیک روبهروی آکادمی باله...
تقریبا هر روز بعد از تمرین، از همونجا شکلات داغ و کروسان فندقی میگرفتم و تو راه برگشت به هتل میخوردم.
لبخند محوی روی لبهام نشست...اون فقط مراقبم نبود؛ بیصدا، تموم عادتهای کوچیکم رو هم از بر شده بود.
وقتی سفارشهامون اومد، هنوز غرق فکر بودم.
بدون اینکه حواسم به بخار غلیظی که از فنجون بلند میشد باشه، فنجون رو برداشتم و یه جرعهی کوچیک از شکلات داغ نوشیدم..
ا.ت: وای..
زبونم از شدت داغی سوخت.
فنجون رو دوباره روی میز گذاشتم و صورتم جمع شد.
تهیونگ که تموم این مدت حواسش به من بود، خندهی آرومی کرد.
تهیونگ: چقدر عجولی...
اخم ساختگیای تحویلش دادم.. نوک زبونم هنوز گز گز میکرد..
ا.ت: تقصیر خودته... حواسمو پرت کردی.
لبخندش عمیقتر شد.
بدون اینکه چیزی بگه، فنجون شکلات داغم رو به سمت خودش کشید.
بعد قاشق کوچیکی برداشت و چند بار آروم شکلات رو هم زد تا بخارش کمتر بشه.
چند ثانیه بعد، دوباره فنجون رو مقابلم گذاشت....
تهیونگ: حالا میتونی بخوری خانم عجول..
تکهای از کروسان رو گاز زدم و این بار با احتیاط، جرعهی کوچیکی از شکلات داغ نوشیدم. این دفعه دیگه زبونم نسوخت..
ا.ت: ممنونم آقای کیم...
همین که 'آقای کیم' رو گفتم، هر دومون بیاختیار زدیم زیر خنده.
صدای خندههامون با برخورد قاشقها به فنجونها و موسیقی آروم کافه قاطی شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
خندهام از ته دل بود.
_____
چند دقیقه بعد، از کافه بیرون اومدیم. سرمای دلنشین زمستون دوباره صورتمون رو لمس کرد. برف آرومآروم میبارید و دونههای سفیدش روی موهای فرخوردهی تهیونگ مینشست.
دستم رو از جیب پالتوم بیرون آوردم.
انگشتهام رو آروم بین انگشتهای گرمش سر دادم. و تهیونگ دستم رو فشرد.
از جلوی یه مغازه مخصوص وسایل باله داشتیم رد میشدیم که تهیونگ یهو قدمهاش رو آهسته کرد و به ویترین نگاه کرد.
ویترین مغازه زیر نور سفید و طلایی چراغها میدرخشید؛ لباسهای سفید و صورتی باله، دامنهای توری، پوانهای دستدوز که با ظرافت داخل ویترین چیده شده بودن.
نگاهش چند ثانیه روی پوانها موند.
بعد بدون اینکه چشم از ویترین برداره، آروم پرسید...
تهیونگ: راستی... کفشها اندازهات بود؟وقتی داشتم سفارش میدادم همهش میترسیدم تنگ باشه و پاتو اذیت کنه.
چشمهام درخشید و سرم رو به سمتش چرخوندم.
ا.ت: دقیقا اندازهام بودن... انگار از روی قالب پاهای خودم ساخته شده بودن.
چند لحظه مکث کردم و با کنجکاوی ادامه دادم...
ا.ت: ولی... چطور انقدر دقیق سایز پام رو فهمیدی؟
- ۶.۶k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط