Part 6 — «چیزی که حواسش نبود»
Part 6 — «چیزی که حواسش نبود»
تمرینها از ظهر تا شب ادامه داشت.
نورهای سفید استودیو خستهکننده شده بودن، ولی هیچکس جرات نمیکرد زودتر ول کنه.
کوک هنوز روی همون ترک گیر کرده بود.
انگار یه چیزی توی ذهنش مدام برمیگشت به حرفهای آورین.
«زیادی کنترل میکنی…»
اون جمله باید براش مهم نمیبود.
نباید میموند تو ذهنش.
ولی مونده بود.
آورین اون طرف اتاق، با لیسا در حال تمرین بخش وکال بود.
وقتی میخندید، صداش کوتاه ولی واقعی بود… و همین کافی بود که چند نفر ناخودآگاه نگاهش کنن.
حتی کوک.
ولی سریع نگاهش رو برگردوند.
انگار خودش هم از این واکنش خوشش نمیاومد.
نامجون دست زد.
— پنج دقیقه استراحت.
همه پخش شدن.
آورین رفت سمت میز آب و بطری برداشت.
همون لحظه، آهنگ توی سیستم دوباره پخش شد.
ولی این بار یه مشکل داشت.
بیس زیادی بالا رفته بود.
آورین اخم کرد.
— این کی تغییرش داده؟
کوک بدون نگاه کردن گفت:
— من.
آورین برگشت سمتش.
— اینجوری سنگین شده، حسش خراب میشه.
کوک بالاخره نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
— من اینجوری دوستش دارم.
آورین آروم گفت:
— ولی همه قرار نیست فقط تو باشی که دوست داره.
سکوت افتاد.
حتی تهیونگ هم از دور نگاه کرد.
این جمله ساده بود… ولی مستقیم.
کوک یه لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— تو خیلی مطمئنی برای کسی که تازه وارد شده.
آورین بدون عقب رفتن جواب داد:
— و تو زیادی مطمئنی برای کسی که فکر میکنه تنها حق انتخاب داره.
این بار سکوت طولانیتر شد.
اما چیزی که هیچکس نفهمید…
کوک به جای جواب دادن، نگاهش رو چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی صورتش نگه داشت.
روی چشمهای آبی یخی.
و وقتی بالاخره نگاهش رو برداشت…
یه تغییر خیلی کوچیک توی ریتم دستش روی لپتاپ افتاد.
اون تغییر رو خودش هم ندید.
ولی آورین… شاید حسش کرد.
چون برای یک لحظه خیلی کوتاه، ساکت شد.
و همون لحظه، چیزی بینشون از «بحث» داشت تبدیل میشد به «توجه».
---
تمرینها از ظهر تا شب ادامه داشت.
نورهای سفید استودیو خستهکننده شده بودن، ولی هیچکس جرات نمیکرد زودتر ول کنه.
کوک هنوز روی همون ترک گیر کرده بود.
انگار یه چیزی توی ذهنش مدام برمیگشت به حرفهای آورین.
«زیادی کنترل میکنی…»
اون جمله باید براش مهم نمیبود.
نباید میموند تو ذهنش.
ولی مونده بود.
آورین اون طرف اتاق، با لیسا در حال تمرین بخش وکال بود.
وقتی میخندید، صداش کوتاه ولی واقعی بود… و همین کافی بود که چند نفر ناخودآگاه نگاهش کنن.
حتی کوک.
ولی سریع نگاهش رو برگردوند.
انگار خودش هم از این واکنش خوشش نمیاومد.
نامجون دست زد.
— پنج دقیقه استراحت.
همه پخش شدن.
آورین رفت سمت میز آب و بطری برداشت.
همون لحظه، آهنگ توی سیستم دوباره پخش شد.
ولی این بار یه مشکل داشت.
بیس زیادی بالا رفته بود.
آورین اخم کرد.
— این کی تغییرش داده؟
کوک بدون نگاه کردن گفت:
— من.
آورین برگشت سمتش.
— اینجوری سنگین شده، حسش خراب میشه.
کوک بالاخره نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
— من اینجوری دوستش دارم.
آورین آروم گفت:
— ولی همه قرار نیست فقط تو باشی که دوست داره.
سکوت افتاد.
حتی تهیونگ هم از دور نگاه کرد.
این جمله ساده بود… ولی مستقیم.
کوک یه لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— تو خیلی مطمئنی برای کسی که تازه وارد شده.
آورین بدون عقب رفتن جواب داد:
— و تو زیادی مطمئنی برای کسی که فکر میکنه تنها حق انتخاب داره.
این بار سکوت طولانیتر شد.
اما چیزی که هیچکس نفهمید…
کوک به جای جواب دادن، نگاهش رو چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی صورتش نگه داشت.
روی چشمهای آبی یخی.
و وقتی بالاخره نگاهش رو برداشت…
یه تغییر خیلی کوچیک توی ریتم دستش روی لپتاپ افتاد.
اون تغییر رو خودش هم ندید.
ولی آورین… شاید حسش کرد.
چون برای یک لحظه خیلی کوتاه، ساکت شد.
و همون لحظه، چیزی بینشون از «بحث» داشت تبدیل میشد به «توجه».
---
- ۲.۱k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط