{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[☆part⁴²☆]
بردمش داخل و نشوندمش روی تخت
+خوشم نمیاد مردای دیگه به هیکلت زل بزنن.جلوی من هرچقدر خواستی از اینا بپوش اما جلوی دیگران حقشو نداری
-خیلی حسودی.
+مراقت رو ترجیح میدم.
چشماش رو چرخوند و رفت توی حمام،دوش کوتاهی گرفت و اومد یه پیراهن سفید دکلته با گل های ابی کوتاه که تا زانوش بود پوشیده بود،رفتم بغلش کردم و با هم رفتیم بیرون پیش بقیه توی کشتی بشینیم و اطراف رو تا مقصد که خب قرار بود سوپرایز باشه تماشا کنیم.
نشستیم کنار پدر و مادرم و ارتور و لیلی و البته اون هرزه ی لعنتی الیس هم پیششون بود و هی عشوه میومد.بلا سرگرم حرف زدن با مادرم بود و پاهاش رو جمع کرده بود و پشتش به من بود خوبه حداقل به این هرزه نگاه نمیکرد و حواسش پرت شده بود،از پشت بغلش کردم و صورتم رو توی گردنش فرو کردم،دیگه براش طبیعی شده بود گونم رو نوازش کرد و برگشت به صحبتش با مادرم.همینجوری موندم و به حرفشون گوش میدادم که یهو صداهای عجیبی از موتور خونه در اومد که توخه همه رو به خودش جلب کرد،کاپیتان رفت سمتش و نگاهی به موتور خونه انداخت
◇قربان یه مشکلی داریم.
+چه مشکلی؟
-موتور خراب شده،تعمیرش چند روزی زمان میبره.باید توی اون جزیره یه مدت متوقف بشیم تا بتونیم کشتی رو تعمیر کنیم.
-چقدر طول میکشه؟
◇نمیدونم باید اول موتور رو باز کنیم که خودش دو روز طول میکشه و بعدش باید بفهمیم مشکلش چیه.
+باشه.انقدر اذوقه و وسایل داریم که چند روز بتونیم بمونیم.بریم سمت جزیره پس.
وقتی رسیدیم به همه کمک کردیم پیاده بشن
-اینجا چقدر قشنگه.
+اره.واقعا جای قشنگیه.
یه جا نزدیک درختا وسایل رو گذاشتیم و شروع کردیم اماده کردن وسایل برای موندن.
نزدیک غروب همه چیز اماده بود،
دور اتش نشستیم و مشغول حرف زدن بودیم
-چطوره صبح بریم اطراف رو بگردیم؟
+حتما.باهم میریم یه نگاهی به اطراف بندازیم.
×ما هم باهاتون میایم.
♡اره.ما دوتا هم میایم اطراف رو ببینیم.
♤پس منم باهاتون میام پیش الکس عزیزم باشم.
/.پس منو پدرت میمونیم اینجا و استراحت میکنیم تا شما بیاید.
-پس بیاید فعلا بریم استراحت کنیم.فردا کلی ماجرا در انتظارمونه.
به اصرار ما پدرو مادرم داخل اتاق کشتی خوابیدن و ما هم توی سه تا چادر که از کشتی برداشته بودیم خوابیدیم.منو بلا یه چادر ارتور و لیلی هم یه چادر دیگه و البته الیس توی اخرین چادر تنها.بلا رو محکم بغل کردم و با پتو جفتمون رو پوشوندم،هردو تو بغل هم به خواب رفتیم.صبح با قلقلک روی گردم به خواطر لب های یکی از خواب بیدار شدم.نگاه کردم و دیدم بلا هنوز خوابه و صورتش توی گردن منه.لبخند ارومی زدم و بغلش کردم که...
دیدگاه ها (۴)

[♡part²²♡]بعد رفتنشون تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم،الینا برگشته ...

[☆part⁴³☆]با صدای ازار دهنده ی الیس که داشت درمورد پشه غرغر ...

[☆part²¹☆]ویوی نیکولاسصبح با بدن درد بیدار شدم،گلوم تیر میکش...

[☆part⁴¹☆]/.اه،الکس کوچولوی ما میخواد بچه دار بشه.اما نه.قبل...

[☆part²⁰☆]با صدای خنده هردو دوباره مکث کردیم،-این قطعا صدای ...

[☆part²⁶☆]ویوی لیلی:با ارتور برای دیدن بلا رفتیم سمت عمارت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط