part
[☆part⁴¹☆]
/.اه،الکس کوچولوی ما میخواد بچه دار بشه.اما نه.قبل از ازدواج نمیشه.وقتی برگشتیم تدارکات عروسیتون رو شروع میکنیم.بعد عروسی هرکار میتواید بکنید
-نظرتون چیه بحث رو عوض کنیم؟
×باشه،زن داداش.هرچی تو بخوای.اما بگم یه چیزی که منم حتی دلم نمیخواست برات پیش بیاد قراره سرت بیاد.
-چی؟منظورت چیه؟
×اکس داداشم.یعنی دختر عموی منو الکس هم باهامون اومده.الان داره بیرون افتاب میگیره.اما خدا بهت رحم کنه چون خیلی گیر الکسه.
رو به الکس کردم و چشمام رو تنگ کردم
-چه سوپرایز عالی.حتی اکستم اوردی؟
+نه اینطوری عشقم،فقط-
♧الکس!په خبرا
دختره ی نچسب سریع اومد چسبید بهش،موهای مصنوعی بلوند تا شونش داشت و قدش یکمی از من کوتاه تر بود.
+الیس،نمیدونستم توهم اینجایی
♧سوپرایز شدی مگه نه؟
+یه جورایی
♧خیلی ناراحتماین چند وقته بهم زنگ نزدی.
الکس خودشو ازش فاصله داد و بهم چسبید.
+اره با نامزدم سرگرم بودم.
♧کی نامزد کردی الکس؟!چطور تونستی اینکار رو باهام بکنی؟!
/الیس چطوره بشینی بعدا صحبت کنیم؟
با وجود اخمش رفت نشست.دختره ی رو اعصاب.
بعد صبحانه منو لیلی رفتیم افتاب بگیریم.من یه مایو ی مشکی لیلی هم یه مایو ی ابی روشن پوشیده بود.هردو افتاب میگرفتیم و نوشیدنی میخوردیم که ارتور و الکس اومدن پیشمون.
+حس نمیکنی زیادی تو چشمی؟
-نه
+بلا.یه چیزی بنداز روت.
-نمیخوام.
یهو انداختم روی شونش و رفت داخل.
/.اه،الکس کوچولوی ما میخواد بچه دار بشه.اما نه.قبل از ازدواج نمیشه.وقتی برگشتیم تدارکات عروسیتون رو شروع میکنیم.بعد عروسی هرکار میتواید بکنید
-نظرتون چیه بحث رو عوض کنیم؟
×باشه،زن داداش.هرچی تو بخوای.اما بگم یه چیزی که منم حتی دلم نمیخواست برات پیش بیاد قراره سرت بیاد.
-چی؟منظورت چیه؟
×اکس داداشم.یعنی دختر عموی منو الکس هم باهامون اومده.الان داره بیرون افتاب میگیره.اما خدا بهت رحم کنه چون خیلی گیر الکسه.
رو به الکس کردم و چشمام رو تنگ کردم
-چه سوپرایز عالی.حتی اکستم اوردی؟
+نه اینطوری عشقم،فقط-
♧الکس!په خبرا
دختره ی نچسب سریع اومد چسبید بهش،موهای مصنوعی بلوند تا شونش داشت و قدش یکمی از من کوتاه تر بود.
+الیس،نمیدونستم توهم اینجایی
♧سوپرایز شدی مگه نه؟
+یه جورایی
♧خیلی ناراحتماین چند وقته بهم زنگ نزدی.
الکس خودشو ازش فاصله داد و بهم چسبید.
+اره با نامزدم سرگرم بودم.
♧کی نامزد کردی الکس؟!چطور تونستی اینکار رو باهام بکنی؟!
/الیس چطوره بشینی بعدا صحبت کنیم؟
با وجود اخمش رفت نشست.دختره ی رو اعصاب.
بعد صبحانه منو لیلی رفتیم افتاب بگیریم.من یه مایو ی مشکی لیلی هم یه مایو ی ابی روشن پوشیده بود.هردو افتاب میگرفتیم و نوشیدنی میخوردیم که ارتور و الکس اومدن پیشمون.
+حس نمیکنی زیادی تو چشمی؟
-نه
+بلا.یه چیزی بنداز روت.
-نمیخوام.
یهو انداختم روی شونش و رفت داخل.
- ۱.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط