آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 46
ا. ت: الان؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: ما قرار نیست مهمونی بریم؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: پس چرا باید لباس عوض کنم؟
جونگکوک: چون قراره بیرون بریم.
ا. ت: من همین الان لباس عوض کردم!
جونگکوک: لباس مناسب بپوش.
ا. ت: این مناسبه!
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، باشه. میرم.
پدر جونگکوک با تعجب به ما نگاه میکرد.
پدر جونگکوک: شما همیشه همینطور با هم حرف میزنید؟
ا. ت: متأسفانه.
جونگکوک: خوشبختانه.
هر دو همزمان به هم نگاه کردیم.
بعد سریع نگاهمون رو برگردوندیم.
ویوی جونگکوک
وقتی ا. ت از اتاق خارج شد، پدرم آروم گفت:
پدر جونگکوک: تو به او اهمیت میدهی.
جونگکوک: به تو ربطی ندارد.
پدر جونگکوک: خیلی هم ربط دارد.
جونگکوک: چرا؟
پدر جونگکوک: چون هرکس به تو نزدیک شود، در خطر قرار میگیرد.
جونگکوک: من از او محافظت میکنم.
پدر جونگکوک: تو نمیتوانی از همه محافظت کنی.
جونگکوک: امتحانم نکن.
پدرم چند لحظه نگاهم کرد.
پدر جونگکوک: مادرت هم همین را گفت.
جونگکوک: درباره چه چیزی؟
پدر جونگکوک: شب آخر.
جونگکوک: چی گفت؟
پدرم نگاهش را پایین انداخت.
پدر جونگکوک: گفت اگر اتفاقی برایش افتاد، تو را به هیچکس نسپارم.
جونگکوک: و تو؟
پدر جونگکوک: من شکست خوردم.
برای اولین بار، صدای پدرم لرزید.
پدر جونگکوک: نتوانستم از او محافظت کنم.
جونگکوک: پس کمکم کن بفهمم چه اتفاقی افتاده.
پدر جونگکوک: اگر حقیقت را پیدا کنی، دیگر نمیتوانی به زندگی قبلیات برگردی.
جونگکوک: من مدتهاست زندگی قبلیام را ندارم.
ویوی ا. ت
از اتاق بیرون اومدم.
ا. ت: خب، من آمادهام.
جونگکوک برگشت سمتم.
جونگکوک: خوبه.
ا. ت: فقط «خوبه»؟
جونگکوک: چی باید بگم؟
ا. ت: مثلاً «چه لباس زیبایی».
جونگکوک: لباس زیبایی.
ا. ت: خیلی بیروح گفتی.
جونگکوک: چون داشتم تکرار میکردم.
ا. ت: میتونستی خودت بگی.
جونگکوک: برو.
ا. ت: خیلی بیادبی.
جونگکوک: میدونم.
پدرش برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
پدر جونگکوک: مواظب خودتان باشید.
جونگکوک: تو هم.
پدر جونگکوک: جونگکوک.
جونگکوک ایستاد.
پدر جونگکوک: اگر او را با خودت میبری...
نگاهش به من افتاد.
پدر جونگکوک: اجازه نده وارد اتاق زیرزمین شود.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک: چرا؟
پدر جونگکوک: چون آنجا چیزی هست که نباید ببیند.
ا. ت: خب حالا که گفتی، قطعاً میخوام ببینمش.
جونگکوک: نه.
ا. ت: من فقط گفتم میخوام ببینمش.
جونگکوک: و من گفتم نه.
ا. ت: تو خیلی زود عصبانی میشی.
جونگکوک: چون تو خیلی زود کنجکاو میشی.
ا. ت: کنجکاوی چیز خوبیه.
جونگکوک: نه وقتی پای تو وسط باشه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک چند ثانیه به من نگاه کرد.
جونگکوک: چون تو هر چیزی رو که نباید، پیدا میکنی.
ا. ت: این تعریف بود؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: من بهعنوان تعریف برداشتش میکنم.
ادامه
part 46
ا. ت: الان؟
جونگکوک: بله.
ا. ت: ما قرار نیست مهمونی بریم؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: پس چرا باید لباس عوض کنم؟
جونگکوک: چون قراره بیرون بریم.
ا. ت: من همین الان لباس عوض کردم!
جونگکوک: لباس مناسب بپوش.
ا. ت: این مناسبه!
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: باشه، باشه. میرم.
پدر جونگکوک با تعجب به ما نگاه میکرد.
پدر جونگکوک: شما همیشه همینطور با هم حرف میزنید؟
ا. ت: متأسفانه.
جونگکوک: خوشبختانه.
هر دو همزمان به هم نگاه کردیم.
بعد سریع نگاهمون رو برگردوندیم.
ویوی جونگکوک
وقتی ا. ت از اتاق خارج شد، پدرم آروم گفت:
پدر جونگکوک: تو به او اهمیت میدهی.
جونگکوک: به تو ربطی ندارد.
پدر جونگکوک: خیلی هم ربط دارد.
جونگکوک: چرا؟
پدر جونگکوک: چون هرکس به تو نزدیک شود، در خطر قرار میگیرد.
جونگکوک: من از او محافظت میکنم.
پدر جونگکوک: تو نمیتوانی از همه محافظت کنی.
جونگکوک: امتحانم نکن.
پدرم چند لحظه نگاهم کرد.
پدر جونگکوک: مادرت هم همین را گفت.
جونگکوک: درباره چه چیزی؟
پدر جونگکوک: شب آخر.
جونگکوک: چی گفت؟
پدرم نگاهش را پایین انداخت.
پدر جونگکوک: گفت اگر اتفاقی برایش افتاد، تو را به هیچکس نسپارم.
جونگکوک: و تو؟
پدر جونگکوک: من شکست خوردم.
برای اولین بار، صدای پدرم لرزید.
پدر جونگکوک: نتوانستم از او محافظت کنم.
جونگکوک: پس کمکم کن بفهمم چه اتفاقی افتاده.
پدر جونگکوک: اگر حقیقت را پیدا کنی، دیگر نمیتوانی به زندگی قبلیات برگردی.
جونگکوک: من مدتهاست زندگی قبلیام را ندارم.
ویوی ا. ت
از اتاق بیرون اومدم.
ا. ت: خب، من آمادهام.
جونگکوک برگشت سمتم.
جونگکوک: خوبه.
ا. ت: فقط «خوبه»؟
جونگکوک: چی باید بگم؟
ا. ت: مثلاً «چه لباس زیبایی».
جونگکوک: لباس زیبایی.
ا. ت: خیلی بیروح گفتی.
جونگکوک: چون داشتم تکرار میکردم.
ا. ت: میتونستی خودت بگی.
جونگکوک: برو.
ا. ت: خیلی بیادبی.
جونگکوک: میدونم.
پدرش برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
پدر جونگکوک: مواظب خودتان باشید.
جونگکوک: تو هم.
پدر جونگکوک: جونگکوک.
جونگکوک ایستاد.
پدر جونگکوک: اگر او را با خودت میبری...
نگاهش به من افتاد.
پدر جونگکوک: اجازه نده وارد اتاق زیرزمین شود.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک: چرا؟
پدر جونگکوک: چون آنجا چیزی هست که نباید ببیند.
ا. ت: خب حالا که گفتی، قطعاً میخوام ببینمش.
جونگکوک: نه.
ا. ت: من فقط گفتم میخوام ببینمش.
جونگکوک: و من گفتم نه.
ا. ت: تو خیلی زود عصبانی میشی.
جونگکوک: چون تو خیلی زود کنجکاو میشی.
ا. ت: کنجکاوی چیز خوبیه.
جونگکوک: نه وقتی پای تو وسط باشه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک چند ثانیه به من نگاه کرد.
جونگکوک: چون تو هر چیزی رو که نباید، پیدا میکنی.
ا. ت: این تعریف بود؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: من بهعنوان تعریف برداشتش میکنم.
ادامه
- ۲۵۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط