کلبه خاموش:

سایه‌های بلند درختان کاج، مثل انگشتان نحیف و استخوانی، بر روی جاده‌ی باریک و خاکی افتاده بودند. هوا سرد و سنگین بود، بویی شبیه به خاک مرطوب و چیزی نامشخص، چیزی تند و زننده، در مشام می‌پیچید. الیزابت، با قدم‌های تند و نفس‌های عمیق، در تاریکی پیش می‌رفت. ساعت از نیمه شب گذشته بود و او تنها بود، تنها با سایه‌های ترسناک و صدای خش خش برگ‌ها زیر پایش.

الیزابت به دنبال خواهرش، ماری بود. ماری، دو هفته پیش، به این کلبه‌ی دورافتاده در جنگل آمده بود، تا تحقیقی برای پایان‌نامه‌ی دانشگاهی‌اش انجام دهد. اما هیچ خبری از او نشده بود. تلفن همراهش خاموش بود، و نامه‌ی کوتاهی که از او رسیده بود، فقط پر از جملاتی نامفهوم و ترسناک بود: "آن‌ها اینجا هستند… سایه‌ها… کمک…"

کلبه‌ی قدیمی، با دیوارهای چوبی سیاه شده از رطوبت و پنجره‌هایی کوچک و کثیف، مثل دهانی گرسنه به نظر می‌رسید. الیزابت، کلید را که ماری برایش فرستاده بود، در قفل گذاشت و در را آرام باز کرد.

صدای جیر جیر در سکوت شب، مثل فریادی خاموش بود. بوی نم و کپک و آن بوی نامشخص تند، غلیظ‌تر شده بود. در تاریکی، چیزی جنبید. الیزابت دستش را به دیوار گرفت و با احتیاط به داخل رفت.

خانه خالی به نظر می‌رسید، اما سکوت آن، ترسناک‌تر از هر صدایی بود. سایه‌های عجیب و غریب بر روی دیوارها می‌لرزیدند، انگار موجوداتی نامرئی در حال حرکت بودند. الیزابت به اتاق خواب ماری رفت. تخت مرتب بود، اما کتاب‌ها و کاغذهای ماری به هم ریخته بودند. روی میز، یک نوشته‌ی خونین به چشم می‌خورد: "تو هم خواهی آمد…"

ناگهان، صدایی ضعیف از زیرزمین به گوش رسید. صدای ناله، صدایی که الیزابت را تا عمق وجودش لرزاند. با ترس و لرز، به سوی پله‌های تاریک رفت.

زیرزمین سرد و نمناک بود. بوی تند و زننده به شدت به مشام می‌رسید. در نور کم شمع، الیزابت چیزی دید. شکل ناشناخته‌ای روی زمین افتاده بود، اما آنچه ترس را تا مرز جنون در او افزود، سایه‌های جنبنده‌ای بودند که دور شکل ناشناخته می‌چرخیدند. شکل ناشناخته… ماری بود. او بی‌جان بود، و صورتش با چشم‌های باز به سوی سایه‌ها نگاه می‌کرد. سایه‌هایی که مثل موج‌های تاریک بر روی دیوارها می‌خزیدند… و به طرف الیزابت…
دیدگاه ها (۰)

کلبه خاموش:

کلبه خاموش:

پارت2ویدا: یک، دو، سه، چهار، پنج، شیش، هفت عاا خداچرا نمیتو...

تاج تخت

چپتر ۱۳ _ جدایی در تاریکیراهروی فرعی آرکانیوم در نور اضطراری...

چپتر ۳ _ خیانتسکوتی سنگین روی اتاق افتاده بود. آن قدر سنگین ...

چپتر ۱۴ _ تولد سایه، مرگ نورداخل محفظه شیشه ای.نفس های بریده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط