از دید جکس
*از دید جکس *
تو یه دشت بودم و بقلم ریپیت بود
🟣جکس: ریپیت خودتی؟ تو.. تو برگشتی؟
که دیدم انتزاعی شد و همه جا سیاه شد
🟩ریپیت: پامنی... اون.. میمیره و تو.. کاری از دستت بر نمیاد
عمارت پروانه
«بیدار شدم یعنی..همش خواب بود؟ با صحنه ایی روبه رو شدم
اوبانای دیدم که شمشیرش آماده کرده بود
⬛اوبانای: تو غلط میکنی که یه هفته پیش خونه میتسوری بودی🗡🤬
«چون سرم شکسته بود و نمیتونستم تکون بخورم که شمشیرش بالا برد و میخواست منو بکشه چشمام بستم که..»
💜شینوبو: ایگرو اون آسیب دیده دست از سرش بردار
اوبانای باعصبانیت از اونجا رفت شینوبو کنار تخت جکس نشست
💜شینوبو: یه هفته پیش که تو و میتسوری تو جنگل بیهوش بودین خداروشکر کاناعو پیداتون کرد
ببخشید که از خونه بیرونت کردم وگرنه این بلا ها سرت نمیومد خب خسته بودم و اعصاب نداشتم
🟣جکس: اشکال نداره، میتسوری چطوره
💜شینوبو: دو روز زودتر از تو به هوش اومد دستش شکسته ولی خداروشکر حالش خوبه
پامنی میاد تو و میگه: به هوش اومدی؟ خداروشکر
...
فقط اوبانای 🤣🤣🤣
نظراتون تو کامنتا بگید🩷🌸
تو یه دشت بودم و بقلم ریپیت بود
🟣جکس: ریپیت خودتی؟ تو.. تو برگشتی؟
که دیدم انتزاعی شد و همه جا سیاه شد
🟩ریپیت: پامنی... اون.. میمیره و تو.. کاری از دستت بر نمیاد
عمارت پروانه
«بیدار شدم یعنی..همش خواب بود؟ با صحنه ایی روبه رو شدم
اوبانای دیدم که شمشیرش آماده کرده بود
⬛اوبانای: تو غلط میکنی که یه هفته پیش خونه میتسوری بودی🗡🤬
«چون سرم شکسته بود و نمیتونستم تکون بخورم که شمشیرش بالا برد و میخواست منو بکشه چشمام بستم که..»
💜شینوبو: ایگرو اون آسیب دیده دست از سرش بردار
اوبانای باعصبانیت از اونجا رفت شینوبو کنار تخت جکس نشست
💜شینوبو: یه هفته پیش که تو و میتسوری تو جنگل بیهوش بودین خداروشکر کاناعو پیداتون کرد
ببخشید که از خونه بیرونت کردم وگرنه این بلا ها سرت نمیومد خب خسته بودم و اعصاب نداشتم
🟣جکس: اشکال نداره، میتسوری چطوره
💜شینوبو: دو روز زودتر از تو به هوش اومد دستش شکسته ولی خداروشکر حالش خوبه
پامنی میاد تو و میگه: به هوش اومدی؟ خداروشکر
...
فقط اوبانای 🤣🤣🤣
نظراتون تو کامنتا بگید🩷🌸
- ۲۴۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط