‌ برای او فرقی نمی‌کرد که فردا یا یک ساعت دیگر قرار بود چ

‌ برای او فرقی نمی‌کرد که فردا یا یک ساعت دیگر قرار بود چه اتفاقی بیفتد، چقدر غمگین باشد یا چقدر کار برای انجام دادن داشته‌باشد. او انتخاب کرده‌بود که در همین ثانیه و همین لحظه، پنجره را باز کند، ذرات آبیِ حیات را نفس بکشد، لیوان داغ چای‌اش را دو دستی بچسبد، چشم‌هاش را ببندد و به روزهای خوبی فکر کند که به رسیدنشان امید داشت.
برای او فرقی نمی‌کرد گذار زمان با آرزوهای آدم چه می‌کند، او فقط سعی داشت باور کند همه چیز درست خواهد شد...

#نرگس_صرافیان_طوفان‌
دیدگاه ها (۱)

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — مقدمهعصر یک روز بهاری بود.خیابان شلوغ بود؛...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

سناریو سانزو

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۷ — نزدیک‌تر از همیشهرینا کنار پنجره ایستاد...

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط