{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه

part 77




هانا دستم رو می‌کشید و با عجله به جلو حرکت می‌کرد ولی من توان راه رفتن نداشتم
پاهام بی حس بود ...
فشاری روم بود که خودم نمیدونسم از کجاست
چشمام سنگین شده بود و هر ثانیه ممکن بود بود در همون حالت به خواب برم


نفهمیدم کی و چجوری به کوچمون رسیدیم
از دور خونه رو نگاه می‌کردم ...

موهاش خیسش روی پیشونیش ریخته بود
با نگرانی راه می‌رفت و با موبایلش ور میرفت
چشمای مشکی و تیله ایش رنگ نگرانی داشت

جونگ کوک بود که جلوی در خونه وایساده بود

با دیدن ما به سمتون دوید ...
جوری تند میدوید که در صدم ثانیه جلوی ما وایساده بود
نگرا بود خیلی نگران ...

- ببینم شما دخترا کجا بودین .... این وقت شب تو این هوا ... خوبین ؟

هانا چیزی گفت که من نشنیدم
دنیا دور سرم میچرخید ...
صدا های اطراف محو بود
دیدم تار شد
بدنم توانایی نگداری وزنم سرپا رو نداشت
در لحضه آخر تنها چیزی که حس کردم آغوش جونگ کوک بود که مانع برخودم با زمین شد
گرمای آغوشش آروم کننده بود ولی من بعد از کسری از ثانیه چیزی حس نکردم و خاموشیییی ....


با حس تخت خواب گرم و نرمِ خودم به هوش اومدم
خورشید می‌تابید و نورش از پنجره به داخل اتاق می‌تابد
کی صبح شد ؟
دیشب چی شد ؟
هیچی یادم نمیاد
آخرین لحظه توی آغوش جونگ کوک بودم ...
بعدش دیگه نفهمیدم چی شد ...
دیدگاه ها (۳)

رمان عشق من واقعیه part 78 دیشب نیلا از هوش رفت و جونگ‌کوک ا...

رمان عشق من واقعیه part 76♡ ولی فکر نکنم خوب باشیااا ناگهان ...

رمان عشق من واقعیه part 75 من حتا هنوز نفهمیدم کاملا به جونگ...

آت :لباسام رو پوشیدم و از پله ها رفتم پایین که دیدم هیچکی خ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "52"☆ویو تهیونگ☆بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط