رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
part 76
♡ ولی فکر نکنم خوب باشیااا
ناگهان بغض توی گلوم رها شد و با صدای بلند گریه میکردم
پاهام ناتوان بودن پس روی زمین خیس رها شدم
یاد شبی که با جونگ کوک بیرون بودیم و باران بارید افتادم
اون شب یکی از بهترین شب های عمرم بود
اون شب توی بارون با هم میخندیدیم ولی حالا اینجا تنهام و اشک میریزم
من خیلی کم طاقت شدم ولی ... کاش همه چیز اون روز متوقف میشد
........
ویو خانه جیمین
× خب که چی ... میخوای تو خونشون دوربین مدار بسته کار بزاریم ؟؟؟؟
چشماش رو ریز کرد و کمی فکر کرد
& عاممممم ... نه خیلی ضایس ... اینجوری احتمال زیاد لو میریم
جیمین ادای گریه کردن درآورد و آجزانه فریاد زد :
× خداوندااااااا منو از دست این نجات بدههههه
& ایششش خیلی هم دلت بخواد من الان پیش تو باشم
× لطف کردی که اینجا همراه من بودی بی زحمت دیگه پیش من نیاااااا
& غلط نکننننننن
جیمین سرش رو روی محکم میز میز گذاشت جوری که صداش توی کل سالن خونه پخش شد ...
بعد از چند ثانیه سرش رو با بشکنی که تهیونگ زد بلند کرد ... با چهره رضایت منداده تهیونگ روبهرو شد
& یافتم ...
...........
حالا دیگه اشک نمیریزم ...
فقط سرم درد میکنه
خیره به زمین به بارون با شدت بهش برخورد میکنه راه میرم
بارون شدت گرفته و ما چتر نداریم
هانا کلاه سویشرتی کا پوشیده بود رو به سر انداخته بود و زیپش سویشرت رو تا آخر کشیده بود
ولی با کمال ناباوری من سردم نبود هیچ بلکه گرمم هم بود
part 76
♡ ولی فکر نکنم خوب باشیااا
ناگهان بغض توی گلوم رها شد و با صدای بلند گریه میکردم
پاهام ناتوان بودن پس روی زمین خیس رها شدم
یاد شبی که با جونگ کوک بیرون بودیم و باران بارید افتادم
اون شب یکی از بهترین شب های عمرم بود
اون شب توی بارون با هم میخندیدیم ولی حالا اینجا تنهام و اشک میریزم
من خیلی کم طاقت شدم ولی ... کاش همه چیز اون روز متوقف میشد
........
ویو خانه جیمین
× خب که چی ... میخوای تو خونشون دوربین مدار بسته کار بزاریم ؟؟؟؟
چشماش رو ریز کرد و کمی فکر کرد
& عاممممم ... نه خیلی ضایس ... اینجوری احتمال زیاد لو میریم
جیمین ادای گریه کردن درآورد و آجزانه فریاد زد :
× خداوندااااااا منو از دست این نجات بدههههه
& ایششش خیلی هم دلت بخواد من الان پیش تو باشم
× لطف کردی که اینجا همراه من بودی بی زحمت دیگه پیش من نیاااااا
& غلط نکننننننن
جیمین سرش رو روی محکم میز میز گذاشت جوری که صداش توی کل سالن خونه پخش شد ...
بعد از چند ثانیه سرش رو با بشکنی که تهیونگ زد بلند کرد ... با چهره رضایت منداده تهیونگ روبهرو شد
& یافتم ...
...........
حالا دیگه اشک نمیریزم ...
فقط سرم درد میکنه
خیره به زمین به بارون با شدت بهش برخورد میکنه راه میرم
بارون شدت گرفته و ما چتر نداریم
هانا کلاه سویشرتی کا پوشیده بود رو به سر انداخته بود و زیپش سویشرت رو تا آخر کشیده بود
ولی با کمال ناباوری من سردم نبود هیچ بلکه گرمم هم بود
- ۳۶۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط