رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
part 75
من حتا هنوز نفهمیدم کاملا به جونگ کوک علاقه دارم یا نه
ولی فهمیدنش بی فایدش وقتی که پدر بچمه
دستای سرد و یخ کردم رو داخل جیبم میبرم
حالا تمام سرما رو روی نوک بینیم احساس میکنم
اطرافم رو نگاه کردم و متوجه نبودن هانا شدم
مگر چقدر غرق افکارم بودم که متوجهش نشدم
با چشمام اطرافم رو برانداز میکنم تا اثری از هانا ببینم ولی نیست ....
چند قدم به عقب برداشتم
حالا میبینمش ...
از من دوره ...
خیلی دور
مثل اینکه هر دوی ما غرق افکارمون بودیم
من انقدر سریع راه رفتم که اون رو جا گذاشتم و اون انقدر آروم راه اومده که از من جا مونده
کمی که نزدیک تر شد به سمتش رفتم دستم رو جلوی چشماش که به زمین خیره بود تکون دادم
+ حواست کجاست دخترهههه
از فکر پرید و متعجب نگاهم کردم
♡ عاممم ... چه اتفاقی افتاد
+ هیچی ... فقط جناب عالی انقدر توی فکر بودی ک ...
قطره آبیکه روی گونه حس کردم باعث شد حرف قطع بشه
یک قطره ....
دو قطره ...
سه قطره ...
و همین طور زیاد شدن نم نم بارون
به آسمون خیره شده بودم ...
نه پلک میزدم و نه حرکت میکردم ...
همه چیز قفل شده بود ... قطره اشکی به آرومی از چشمم به روی گونه سر خورد ....
♡ نیلا ... چی شدی ؟
با صدای هانا به خودم اومدم و اشک روی گونم رو پاک کردم
+ اِممم ... خوبم ... من خوبم ، چیزی نیست
بعد از گفتن این حمله ی لشکری از اشک رو روی صورتم حس کردم
اشکام یکی پس از دیگری بی اختار میریخت
part 75
من حتا هنوز نفهمیدم کاملا به جونگ کوک علاقه دارم یا نه
ولی فهمیدنش بی فایدش وقتی که پدر بچمه
دستای سرد و یخ کردم رو داخل جیبم میبرم
حالا تمام سرما رو روی نوک بینیم احساس میکنم
اطرافم رو نگاه کردم و متوجه نبودن هانا شدم
مگر چقدر غرق افکارم بودم که متوجهش نشدم
با چشمام اطرافم رو برانداز میکنم تا اثری از هانا ببینم ولی نیست ....
چند قدم به عقب برداشتم
حالا میبینمش ...
از من دوره ...
خیلی دور
مثل اینکه هر دوی ما غرق افکارمون بودیم
من انقدر سریع راه رفتم که اون رو جا گذاشتم و اون انقدر آروم راه اومده که از من جا مونده
کمی که نزدیک تر شد به سمتش رفتم دستم رو جلوی چشماش که به زمین خیره بود تکون دادم
+ حواست کجاست دخترهههه
از فکر پرید و متعجب نگاهم کردم
♡ عاممم ... چه اتفاقی افتاد
+ هیچی ... فقط جناب عالی انقدر توی فکر بودی ک ...
قطره آبیکه روی گونه حس کردم باعث شد حرف قطع بشه
یک قطره ....
دو قطره ...
سه قطره ...
و همین طور زیاد شدن نم نم بارون
به آسمون خیره شده بودم ...
نه پلک میزدم و نه حرکت میکردم ...
همه چیز قفل شده بود ... قطره اشکی به آرومی از چشمم به روی گونه سر خورد ....
♡ نیلا ... چی شدی ؟
با صدای هانا به خودم اومدم و اشک روی گونم رو پاک کردم
+ اِممم ... خوبم ... من خوبم ، چیزی نیست
بعد از گفتن این حمله ی لشکری از اشک رو روی صورتم حس کردم
اشکام یکی پس از دیگری بی اختار میریخت
- ۷۹۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط