#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_12
(سرش سمت جونگکوک چرخوند و رو بهش گفت )
÷وتو جئون جونگکوک ،توی اولین روز مدرست دعوا به پا کردی این اصلا خوب نیست خودت هم میدونی !
+بله اقای پارک ولی اون ها داشتن بقیه را اذیت میکردن !
(با ابرو های بالا رفته سمت بک سااون برگشت و سری به نشانه تاسف تکون داد و پشت میزش نشست )
÷به هر حال اگه تکرا بشه مجبور میشم به والدینتون خبر بدم الان هم برگردید سر کلاس هاتون .
(تعظیم کوتاهی کردن و اول جونگکوک از اونجا اومد بیرون با دیدن جیهوپی که تمام مدت پشت در وایساده بود خیره شد و لبخنده از شیطنت رو لباش نقش بست )
♡چی شد ؟
+فعلا هیچی !بیخیالمون شد .
(دستش دور گردن امگا انداخت و با هم سمت کلاس رفتن )
♡این جوری که تو زدیشون باید به بچه ها معرفیت کنم .
+بچه ها ؟
♡میگم بهت حالا ....
(از مدرسه که زد بیرون با دیدن بوگوم پیشش رفت )
+اینجایی !
☆اره بریم دیگه .
+باشه .
(سوار ماشین شدیم و راه افتادیم چند مین بعد کنار یه غذا خوری نگه داشت )
+چرا این جا نگه میداری ؟
☆اگه تو گشنت نیست باید بگم من خیلی گشنمه پس پیاده شو
+باشه .
(رفتیم غذا گرفتیم و مشغول خوردنشون بودیم که بوگوم گوشی ای را سمتم گرفت )
+این چیه ؟
☆گوشیه دیگه !
+میدونم گوشیه چرا میدی به من ؟
(پوکر نگاهی بهش انداخت )
☆شاید چون مال توعه ؟
(گوشی را ازش گرفتم و نگاهی بهش کردم و داخل کیفم گذاشتم غذا مون خوردیم و رفتیم بیرون )
+میگم بریم شهربازی ؟
☆مگه بچه ای ؟
+مگه اشکالی داره ؟
☆جونگکوکا
(کلافه صداش کرد )
+چیه پیر مرد ؟
☆یاااا !من پیر مردم ؟
+خب سنت بالاس دیگه نمیتونی بیای شهر بازی !
(و سریع سمت ماشین دوید )
☆بچه پروو ؛ صبر کن منم بیام!
..........................................
دیگه اخر های شب بود با بوگوم کلی بازی کرده بودن و انرژی نداشتن ،غذایی خوردیم و برگشتیم عمارت بوگوم میخواست تا برگشتن تهیونگ پیشم بمونه ولی چون خودش هم خسته بود فرستادمش رفت ، وارد خونه شدم همه چراغ هاخاموش بود و به ترس خفناکی این خونه ترسناک بود سریع سمت اتاقش رفت و لباس هاش عوض کرد و کار هاش کرد چند ساعت گذشته بود یاد گوشی که بوگوم بهش داده بود افتاد رفت از کیفش برش داشت رفت توی مخاطبینش که فقط یه شماره داخلش بود به همون زنگ زد ولی کسی جواب نداد خوابش هم میومد رفت بخوابه شاید تهیونگ دیر تر بیاد
ویو صبح
مثل همیشه کار هام کردم و یه تاکسی گرفتم و رفتم مدرسه توی راه به تهیونگ زنگ زدم ولی بازم جواب نداد به مدرسه که رسیدم کلی با جیهوپ گشتم و بعد مدرسه با چند تا دیگه از بچه ها که اشنا شده بودیم رفتیم بیرون و کلی گشتیم و در اخر برگشتم خونه ولی تهیونگ نیومده بود
به بوگوم زنگ زد تا از تهیونگ خبر بگیره .با خوردن سومین بوق جواب داد
+الو بوگوم شی
☆بله جونگکوک
+میگم خبری از تهیونگ داری
☆نه چطور چیزی شده ؟
+اره ،دو شبه خونه نیومده .
☆خبری که ندارم ،اگه میخوای بیام پیشت تنها نباشی ؟
+نه ممنون شب بخیر .
☆باشه شب بخیر .
و تلفن قطع کرد توی این عمارت اونم تنهایی ترسناک ترین چیز بود براش پس زنگ زد به جیمین تا امشب بره پیشش .
داخل مکالمه پشت تلفن همه چیز برا برادرش تعریف کرده بود و الان پشت در خونش بود ،زنگ واحدش زد و جیمین سریع در باز کرد و امگا داخل رفت .
وسایلش روی مبل وسط خونه گذاشت و جیمین صدا کرد تا ببینه کجاس .
+جیمینااا؟
=جونگکوک !
صدای جیمین از سرویس میومد رفت پشت در و در زد
+جیمین ؟
جیمین در باز کرد و با دستی که دستمال خونی پیچیده بود بهش رو به رو شد .
+هین !جیمین چی شده ؟
=چیزی نیست با چاقو بریدم .
+خیلی بریده ؟ جعبه کمک های اولیت کجان ؟
=چیزی نیست یونگی هیونگ رفته برام چسب زخم بگیره چیزی ندارم تو خونه .
+اها باشه
سمت اشپز خونه رفت و کار های نیمه تموم جیمین انجام داد که در این هین هام یونگی اومد و دست جیمین بسته بود و الان همه کنار هم نشسته بودن و از قهوشون لذت میبردن .
+هیونگ !
%بله
+میگم تو از تهیونگ خبر نداری ؟
%تهیونگ ؟
+اره
%خب حالش خوبه نگرانش نباش .
+چی ازش خبر داری
%اره گفت حالش خوبه .
+مردک عوضی میدونه این جا به من چی میگذره بی خبر ول میکنه میره !
=خیلی خب حالا که فهمیدی حالش خوبه بیاید بریم شام بخوریم .
شام با هیونگ و جیمین خوردیم و من اومدم اتاق تا به درسام برسم که چند مین بعد جیمین اومد اتاق و خودش رو تخت انداخت .
+تو درس مشق نداری ؟همش داری ول میگردی
=هنرستان فقط هنر داره .
کتاب هام جمع کردم و منم رفتم رو تخت و دراز کشیدم و جیمین هم مشغول گوشیش بود .
#part_12
(سرش سمت جونگکوک چرخوند و رو بهش گفت )
÷وتو جئون جونگکوک ،توی اولین روز مدرست دعوا به پا کردی این اصلا خوب نیست خودت هم میدونی !
+بله اقای پارک ولی اون ها داشتن بقیه را اذیت میکردن !
(با ابرو های بالا رفته سمت بک سااون برگشت و سری به نشانه تاسف تکون داد و پشت میزش نشست )
÷به هر حال اگه تکرا بشه مجبور میشم به والدینتون خبر بدم الان هم برگردید سر کلاس هاتون .
(تعظیم کوتاهی کردن و اول جونگکوک از اونجا اومد بیرون با دیدن جیهوپی که تمام مدت پشت در وایساده بود خیره شد و لبخنده از شیطنت رو لباش نقش بست )
♡چی شد ؟
+فعلا هیچی !بیخیالمون شد .
(دستش دور گردن امگا انداخت و با هم سمت کلاس رفتن )
♡این جوری که تو زدیشون باید به بچه ها معرفیت کنم .
+بچه ها ؟
♡میگم بهت حالا ....
(از مدرسه که زد بیرون با دیدن بوگوم پیشش رفت )
+اینجایی !
☆اره بریم دیگه .
+باشه .
(سوار ماشین شدیم و راه افتادیم چند مین بعد کنار یه غذا خوری نگه داشت )
+چرا این جا نگه میداری ؟
☆اگه تو گشنت نیست باید بگم من خیلی گشنمه پس پیاده شو
+باشه .
(رفتیم غذا گرفتیم و مشغول خوردنشون بودیم که بوگوم گوشی ای را سمتم گرفت )
+این چیه ؟
☆گوشیه دیگه !
+میدونم گوشیه چرا میدی به من ؟
(پوکر نگاهی بهش انداخت )
☆شاید چون مال توعه ؟
(گوشی را ازش گرفتم و نگاهی بهش کردم و داخل کیفم گذاشتم غذا مون خوردیم و رفتیم بیرون )
+میگم بریم شهربازی ؟
☆مگه بچه ای ؟
+مگه اشکالی داره ؟
☆جونگکوکا
(کلافه صداش کرد )
+چیه پیر مرد ؟
☆یاااا !من پیر مردم ؟
+خب سنت بالاس دیگه نمیتونی بیای شهر بازی !
(و سریع سمت ماشین دوید )
☆بچه پروو ؛ صبر کن منم بیام!
..........................................
دیگه اخر های شب بود با بوگوم کلی بازی کرده بودن و انرژی نداشتن ،غذایی خوردیم و برگشتیم عمارت بوگوم میخواست تا برگشتن تهیونگ پیشم بمونه ولی چون خودش هم خسته بود فرستادمش رفت ، وارد خونه شدم همه چراغ هاخاموش بود و به ترس خفناکی این خونه ترسناک بود سریع سمت اتاقش رفت و لباس هاش عوض کرد و کار هاش کرد چند ساعت گذشته بود یاد گوشی که بوگوم بهش داده بود افتاد رفت از کیفش برش داشت رفت توی مخاطبینش که فقط یه شماره داخلش بود به همون زنگ زد ولی کسی جواب نداد خوابش هم میومد رفت بخوابه شاید تهیونگ دیر تر بیاد
ویو صبح
مثل همیشه کار هام کردم و یه تاکسی گرفتم و رفتم مدرسه توی راه به تهیونگ زنگ زدم ولی بازم جواب نداد به مدرسه که رسیدم کلی با جیهوپ گشتم و بعد مدرسه با چند تا دیگه از بچه ها که اشنا شده بودیم رفتیم بیرون و کلی گشتیم و در اخر برگشتم خونه ولی تهیونگ نیومده بود
به بوگوم زنگ زد تا از تهیونگ خبر بگیره .با خوردن سومین بوق جواب داد
+الو بوگوم شی
☆بله جونگکوک
+میگم خبری از تهیونگ داری
☆نه چطور چیزی شده ؟
+اره ،دو شبه خونه نیومده .
☆خبری که ندارم ،اگه میخوای بیام پیشت تنها نباشی ؟
+نه ممنون شب بخیر .
☆باشه شب بخیر .
و تلفن قطع کرد توی این عمارت اونم تنهایی ترسناک ترین چیز بود براش پس زنگ زد به جیمین تا امشب بره پیشش .
داخل مکالمه پشت تلفن همه چیز برا برادرش تعریف کرده بود و الان پشت در خونش بود ،زنگ واحدش زد و جیمین سریع در باز کرد و امگا داخل رفت .
وسایلش روی مبل وسط خونه گذاشت و جیمین صدا کرد تا ببینه کجاس .
+جیمینااا؟
=جونگکوک !
صدای جیمین از سرویس میومد رفت پشت در و در زد
+جیمین ؟
جیمین در باز کرد و با دستی که دستمال خونی پیچیده بود بهش رو به رو شد .
+هین !جیمین چی شده ؟
=چیزی نیست با چاقو بریدم .
+خیلی بریده ؟ جعبه کمک های اولیت کجان ؟
=چیزی نیست یونگی هیونگ رفته برام چسب زخم بگیره چیزی ندارم تو خونه .
+اها باشه
سمت اشپز خونه رفت و کار های نیمه تموم جیمین انجام داد که در این هین هام یونگی اومد و دست جیمین بسته بود و الان همه کنار هم نشسته بودن و از قهوشون لذت میبردن .
+هیونگ !
%بله
+میگم تو از تهیونگ خبر نداری ؟
%تهیونگ ؟
+اره
%خب حالش خوبه نگرانش نباش .
+چی ازش خبر داری
%اره گفت حالش خوبه .
+مردک عوضی میدونه این جا به من چی میگذره بی خبر ول میکنه میره !
=خیلی خب حالا که فهمیدی حالش خوبه بیاید بریم شام بخوریم .
شام با هیونگ و جیمین خوردیم و من اومدم اتاق تا به درسام برسم که چند مین بعد جیمین اومد اتاق و خودش رو تخت انداخت .
+تو درس مشق نداری ؟همش داری ول میگردی
=هنرستان فقط هنر داره .
کتاب هام جمع کردم و منم رفتم رو تخت و دراز کشیدم و جیمین هم مشغول گوشیش بود .
- ۱۸۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط