#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_10
(چیزی نگفت و فقط خنده ی ذوق زده ای تقدیمش کرد)
(چند روز به روال عادی گذشته بود ،شب ها تو بغل تهیونگ به خواب میرفت و صبح ها با صدای الفاش بیدار میشد با تهیونگ هم کنار اومده بود ؛و امروز قرار بود برن و برادرش جیمین را ببینه )
(با باز شدن در سالن و نمایان شدن تهیونگ تو چهارچوب در از روی مبل پاشد و سمتش رفت )
+یکم دیگه دیر میکردی زیر پام علف سبز میشد .
-غر نزن الان که اومدم ؛بریم؟
+اره
(سمت اپارتمان برادرش راه افتادن وقتی رسیدن جیمین حتی نمیخواست از بغل کوک بیاد بیرون و با دیدن تهیونگ تعجب کرد و زیاد باهاش کنار نمیومد ولی تا اخر شب کلی حرف زدن و بازی کردن و یونگی هم اومد که شب پیش جیمین بمونه ؛شام خوردن و فیلم دیدن که دیگه دیر وقت بود و باید بر میگشتن و تهیونگ پاشد
-جونگکوک باید بریم دیگه .
(جیمین با تخسی که از برادرش ارث رسیده بود بهش رو به تهیونگ گفت
=کجا ؟خب تو برو جونگکوک بمونه !
-نه ... نمیشه جونگکوک بریم .
+خب راست میگه خیلی وقته پیش هم نبودیم بزار بمونم !
(و بعد با مظلوم کردن خودش به تهیونگ خیره شد ،هر چقد هم میتونست ادم سنگ دلی باشه ولی در مقابل چشم های امگاش سست ترین بود و چیزی که امگا میخواست را به زبون اورد )
-باشه بمون
(باذوق پرید بغل الفا ولی بعد متوجه حظور برادرش و یونگی شد و از بغلش بیرون اومد )
-من خوابم میاد بر میگردم خونه !
(و از بقیه خدافظی کرد که جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد ؛به ماشینش که رسید قبل سوار شدن سمت جونگکوک برگشت )
-چیه مثل جوجه اردک دنبالم راه افتادی ؟
(قیافه مظلومی به خودش گرفت )
-چی شده چرا قیافت اینجوری میکنی ؟
+رایحت
-چی؟
+رایحت میخوام
-خب چرا قیافت اینجوری میکنی !
(دستاش باز کرد و امگا خودش توی بغلش انداخت و بینیش به گردن تهیونگ رسوند همون جایی که عطر مست کننده ی الفا هوش از سرش میبرد و محکم بوئید )
-فردا خودم میام دنبالت میبرمت مدرسه وسایلی که میخوای هم جمع کن میام از جیمین میگیرم .
+باشه .... درس جیمین چی؟؟
-اون میخواد رشتش عوض کنه بره هنرستان
+چی چرا چیزی به من نگفته ؟
-شاید الان بری تو بهت بگه
(از تهیونگ جدا شد و سریع بوسه ای روی گونه ی تهیونگ گذاشت و قبل از اینکه گیر الفا بیوفته قدمی به عقب رفت )
-این کارهات اخر شبی خوبیت نداره ها !
+چرا ؟حق ندارم الفام بوسش کنم ؟
-برو تو دورت بگردم کم خون به جیگر من کن .برو !
(بعد از خداحافظی با الفا رفت داخل )
+جیمیناااااااا 《عصبی و داد 》
(جیمین از داخل اشپز خونه سریع زد بیرون و نگران به جونگکوک خیره شد )
=چته کوکی ؟
(نگاه وحشی به جیمین انداخت و همین طور که نزدیکش میشد ترسناک زمزمه کرد )
+میخوای رشتت عوض کنی ؟
=چی خب ... خب کی بهت گفته ؟
(دستش بالا اورد و پسگردنی به برادرش زد و بهش توپید )
+پسره احمق !چرا میخوای این کار کنی ؟
=یاااا دردم گرفت چرا میزنی ؟؟؟؟؟
%چی شده چرا میزنیش ؟؟
(با صدای یونگی تازه متوجه نفر سوم شد ،جیمین هم خودش از کتک های جونکوک نجات داد و سمت یونگی رفت )
=هیونگ تو یچی بهش بگو !معلوم نیست پیش اون تهیونگ بوده چه تاثیری روش گذاشته این جوری شده !
+یااااااا جیمین .
(خواست دوباره سمت جیمین بره و حسابی بزنتش که با صداش متوقف شد )
=باشه باشه بابا میگم .خب ... خب تا وقتی پدر بزرگ بود باید چیزی که اون میخواست انتخاب میکردم من مهندسی اجباری انتخاب کردم ،فکر کردی خودم خواستم ؟ من میخوام برم هنرستان مهندسی را دوس ندارم فوقش دوسال دیر تر میرم دانشگاه تا این پایه های عقب افتاده را بخونم .
(دلش برای برادر مظلومش سوخت و از موضعش پایین اومد)
+حالا اشکال نداره ، مدرسه ای که میخوای بری خوبه ؟
=اره
(اشاره ای به مرد کنارش کرد و ادامه داد )
=یونگی هیونگ دنبال کاراشه برا ثبت نام .
(سری تکون داد و همون طور که از کنار جیمین و یونگی رد میشد گفت )
+باشه ،میرم وسایلم جمع کنم .
(بعد از انجام کار هاشون همه به اتاق هاشون برای خواب رفتن و عمارت توی سکوت فرو رفت
ویو صبح فردا
(جیمین چند باری صداش کرده بود که بیدار بشه وگر نه مدرسه اش دیر میشه ولی جونگکوک قصد بیدار شدن نداشت برای بار اخر رفت که صداش کنه )
=جونگکوک پاشو !
(کمی مکث کرد و و دوباره اروم زمزمه کرد )
=پا نمیشی نه ؟
+ولم کن جیمین !
پارچ را از کنار تختش برداشت و کامل ابش خالی کرد روی جونگکوک و جونگکوگ مثل برق گرفته ها روی تخت نشست )
+هیننن ،جیمین !پسره روانی احمققق .دستم بهت برسه !!!!
(توی اتاق نموند تا ادامه تهدید ها ی برادرش حاوی فحش بشنوه و سریع از اتاق زد بیرون و رفت کنار یونگی و مشغول صبحونش شد )
#part_10
(چیزی نگفت و فقط خنده ی ذوق زده ای تقدیمش کرد)
(چند روز به روال عادی گذشته بود ،شب ها تو بغل تهیونگ به خواب میرفت و صبح ها با صدای الفاش بیدار میشد با تهیونگ هم کنار اومده بود ؛و امروز قرار بود برن و برادرش جیمین را ببینه )
(با باز شدن در سالن و نمایان شدن تهیونگ تو چهارچوب در از روی مبل پاشد و سمتش رفت )
+یکم دیگه دیر میکردی زیر پام علف سبز میشد .
-غر نزن الان که اومدم ؛بریم؟
+اره
(سمت اپارتمان برادرش راه افتادن وقتی رسیدن جیمین حتی نمیخواست از بغل کوک بیاد بیرون و با دیدن تهیونگ تعجب کرد و زیاد باهاش کنار نمیومد ولی تا اخر شب کلی حرف زدن و بازی کردن و یونگی هم اومد که شب پیش جیمین بمونه ؛شام خوردن و فیلم دیدن که دیگه دیر وقت بود و باید بر میگشتن و تهیونگ پاشد
-جونگکوک باید بریم دیگه .
(جیمین با تخسی که از برادرش ارث رسیده بود بهش رو به تهیونگ گفت
=کجا ؟خب تو برو جونگکوک بمونه !
-نه ... نمیشه جونگکوک بریم .
+خب راست میگه خیلی وقته پیش هم نبودیم بزار بمونم !
(و بعد با مظلوم کردن خودش به تهیونگ خیره شد ،هر چقد هم میتونست ادم سنگ دلی باشه ولی در مقابل چشم های امگاش سست ترین بود و چیزی که امگا میخواست را به زبون اورد )
-باشه بمون
(باذوق پرید بغل الفا ولی بعد متوجه حظور برادرش و یونگی شد و از بغلش بیرون اومد )
-من خوابم میاد بر میگردم خونه !
(و از بقیه خدافظی کرد که جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد ؛به ماشینش که رسید قبل سوار شدن سمت جونگکوک برگشت )
-چیه مثل جوجه اردک دنبالم راه افتادی ؟
(قیافه مظلومی به خودش گرفت )
-چی شده چرا قیافت اینجوری میکنی ؟
+رایحت
-چی؟
+رایحت میخوام
-خب چرا قیافت اینجوری میکنی !
(دستاش باز کرد و امگا خودش توی بغلش انداخت و بینیش به گردن تهیونگ رسوند همون جایی که عطر مست کننده ی الفا هوش از سرش میبرد و محکم بوئید )
-فردا خودم میام دنبالت میبرمت مدرسه وسایلی که میخوای هم جمع کن میام از جیمین میگیرم .
+باشه .... درس جیمین چی؟؟
-اون میخواد رشتش عوض کنه بره هنرستان
+چی چرا چیزی به من نگفته ؟
-شاید الان بری تو بهت بگه
(از تهیونگ جدا شد و سریع بوسه ای روی گونه ی تهیونگ گذاشت و قبل از اینکه گیر الفا بیوفته قدمی به عقب رفت )
-این کارهات اخر شبی خوبیت نداره ها !
+چرا ؟حق ندارم الفام بوسش کنم ؟
-برو تو دورت بگردم کم خون به جیگر من کن .برو !
(بعد از خداحافظی با الفا رفت داخل )
+جیمیناااااااا 《عصبی و داد 》
(جیمین از داخل اشپز خونه سریع زد بیرون و نگران به جونگکوک خیره شد )
=چته کوکی ؟
(نگاه وحشی به جیمین انداخت و همین طور که نزدیکش میشد ترسناک زمزمه کرد )
+میخوای رشتت عوض کنی ؟
=چی خب ... خب کی بهت گفته ؟
(دستش بالا اورد و پسگردنی به برادرش زد و بهش توپید )
+پسره احمق !چرا میخوای این کار کنی ؟
=یاااا دردم گرفت چرا میزنی ؟؟؟؟؟
%چی شده چرا میزنیش ؟؟
(با صدای یونگی تازه متوجه نفر سوم شد ،جیمین هم خودش از کتک های جونکوک نجات داد و سمت یونگی رفت )
=هیونگ تو یچی بهش بگو !معلوم نیست پیش اون تهیونگ بوده چه تاثیری روش گذاشته این جوری شده !
+یااااااا جیمین .
(خواست دوباره سمت جیمین بره و حسابی بزنتش که با صداش متوقف شد )
=باشه باشه بابا میگم .خب ... خب تا وقتی پدر بزرگ بود باید چیزی که اون میخواست انتخاب میکردم من مهندسی اجباری انتخاب کردم ،فکر کردی خودم خواستم ؟ من میخوام برم هنرستان مهندسی را دوس ندارم فوقش دوسال دیر تر میرم دانشگاه تا این پایه های عقب افتاده را بخونم .
(دلش برای برادر مظلومش سوخت و از موضعش پایین اومد)
+حالا اشکال نداره ، مدرسه ای که میخوای بری خوبه ؟
=اره
(اشاره ای به مرد کنارش کرد و ادامه داد )
=یونگی هیونگ دنبال کاراشه برا ثبت نام .
(سری تکون داد و همون طور که از کنار جیمین و یونگی رد میشد گفت )
+باشه ،میرم وسایلم جمع کنم .
(بعد از انجام کار هاشون همه به اتاق هاشون برای خواب رفتن و عمارت توی سکوت فرو رفت
ویو صبح فردا
(جیمین چند باری صداش کرده بود که بیدار بشه وگر نه مدرسه اش دیر میشه ولی جونگکوک قصد بیدار شدن نداشت برای بار اخر رفت که صداش کنه )
=جونگکوک پاشو !
(کمی مکث کرد و و دوباره اروم زمزمه کرد )
=پا نمیشی نه ؟
+ولم کن جیمین !
پارچ را از کنار تختش برداشت و کامل ابش خالی کرد روی جونگکوک و جونگکوگ مثل برق گرفته ها روی تخت نشست )
+هیننن ،جیمین !پسره روانی احمققق .دستم بهت برسه !!!!
(توی اتاق نموند تا ادامه تهدید ها ی برادرش حاوی فحش بشنوه و سریع از اتاق زد بیرون و رفت کنار یونگی و مشغول صبحونش شد )
- ۲۲۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط