{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_11
+پسره احمق نگا چیکار کرد  توراخدا
=غر نزن بیا صبحونت بخور الان تهیونگ میاد
(نگاه خشمگینش به برادرش داد که جیمین نگاهش به جای دیگه داد و اومد نشست )
+سلام هیونگ
%سلام جونگکوک
(مشغول صبحونش بود که صدای زنگ اومد )
=فکر کنم تهیونگه
+اره جیمین .
(از پشت میز پاشد و به سمت در میرفت گفت )
+جیمینا بعد مدرسه برمیگردم خونه تهیونگ وسایلم جمع کردم تهیونگ میاد میبره .
=باشه خیالت راحت .
(دستی تو هوا برای یونگی و جیمین تکون داد و از خونه زد و خودش به در خروجی رسوند تهیونگ داخل ماشین نشسته بود و داشت با تلفنش صحبت میکرد سمت ماشین رفت و سوار شد و کمی منتظر موند تا تلفنش قطع کنه ،تلفنش قطع کرد و برش گردوند به جیبش و غر غر های امگا با روشن کردن ماشین یکی شد )
+یه وقت نیای پایین ها ! کی بود ؟
-اول از همه سلام پیرزادم ،داشتم با تلفن حرف میزدم .
+به هر حال یه الفا باید تمام وقتش برا امگاش باشه !
(خنده ای به حرفش زد )
-باشه غلط کردم از این به بعد میام پایین درم برات باز میکنم
+درستش همینه !
(خنده ای کرد و تا مدرسه حرف دیگه ای نزدن وقتی رسیدن تهیونگ قبل از پیاده شدن کوک دستش گرفت )
+چیه ؟
-بوس خدافظی؟
(لبخندش عمق پیدا کرد و برگشت لب های الفا را کوتاه بوسید)
-اخیش دلم تنگ شده بود براشون ،راستی بعد مدرسه نمیتونم بیام دنبالت.
 تهیونگ خدافظی کرد و داخل مدرسه شد و به سمت دفتر معاون مدرسه رفت و پروندش تحویل داد و گفت با یکی از بچه ها بره به کلاس و یکی را صدا زد که ظاهرن اسمش جیهوپ بود
÷جیهوپ دانش اموز جدید داریم میخوام  راهنماییش کنی.
♡چشم حتما ؟
(با لبخند سمتم برگشت و باهم سمت کلاس رفتیم توی مدتی که راهرو ها را طی میکردیم کلی بقیه اذیت کرد و انگاری به همه دوست بود ،به کلاس رسیدیم کلاس خیلی شلوغی و بی نظمی بود چند باری بچه هارا صدا کرده بود تا ساکت بشن ولی فرقی نکرد که یک دفعه عربده ای کشید که همه ترسیده سر جاشون نشستن ،همچین صدایی از این ادمی که من دیدم عجیب بود
♡دِ خفه شید دیگهههه !!!!《عربده 》
همه ساکت نشستن سر جاشون و من دنبال خودش بالای کلاس برد و با لبخندی که کاملا متفاوت با رفتار قبلش بود رو به همه گفت
♡دانش اموز جدید داریم امید وارم باهاش خوب رفتار کنید و اذیتش نکنید چون با من طرفید !
لبخندی از حرفش زدم ،این دیگه چجورشه اول داد میزنه بعد با لبخند تهدید میکنه ادم عجیبیبیه
♡خودت معرفی کن !
خودم معرفی کردم و پشت میز خودش که خالی بود نشستم و معلم اومد و بعد چند زنگ تصمیم گرفتم برم یه گشتی توی این مدرسه بزنم که دوباره پسره پیداش شد و روبه روم نشست
♡خودم معرفی نکردم !من جیهوپم نماینده کلاس و خب باید بگم باید صدام کنی هیونگ !
(لبخندی به حرفش زد و با تعجب کمی پرسید )
+هیونگ؟؟
♡اره دیگه هیونگ من ازت بزرگترم .
+ولی فکر کنم هم سنیم ها !
(نچی کرد و و با قیافه ای که عوض کرد و گفت )
♡نه !میدونی اخه من چون عاشق این مدرسه و این کلاسم دلم نمیاد از این جا برم و دوسال از این بچه ها و تو بزرگ ترم !

(لبخندی به تعریف کردن  دوسال افتادنش زد )
+باشه هیونگ میخوام برم بیرون ببینم میای باهام ؟
♡حتما .
باهم تو حیاط میگشتیم که رفتیم سالن ورزش که جیهوپ با دیدن گروهی که داشتن کسی را کتک میزدن به سمت در برگشت )
+کجا میری ؟؟
♡بیا بریم .
+خب چرا دارن میزنش نمیخوای کاری کنی ؟
(تک خنده ای بهش کرد )
♡مگه تا حالا مدرسه نیومدی؟ ارازل های مدرسن .
+نه !
♡نه چی ؟
+تا حالا مدرسه نیومدم !
(از حرفش تعجب کرد و قیافه ای کج کرد )
♡حالا مهم نیست بیا بریم از اینجا .
(دستش از دست بتا کشید بیرون و سمت اون کتک کاری رفت )
+ولم کن بابا
(خودش رسوند به اون ها و دادی کشید )
+ولش کنید ببینم !
÷تو کی دیگه ؟
+من ؟
(با دست به خودش اشاره کرد که صدای یکی دیگه در اومد
÷کتک میخوای مگه ؟برو گورتا کم کن .
+جمع کنین این گوه کاریتون تا ناظم صدا نکردم .
(صدای خنده یکی بلند شد
÷برو بچه جون برو خودت قاطی نکن .
 (امگا تکونی از جاش نخورد که کسی که بهش گفته بود بره به قدم های عصبی خودش بهش رسوند و چونش گرفت
÷کری ؟نشنیدی چی گفتم ؟
(اخر جملش با عصبانیت گفت و مشتش توی صورت امگا خالی کرد و جونگکوک روی زمین افتاد ولی پا پس نکشید
÷عجب بچه تخسی !
(خواست دوباره سمت امگا بره  و بزنتش که قبلش لگدی توی صورتش فرود اومدو درگیری شروع شد .جیهوپ با قیافه مات به دعوای روبه روش خیره شد  
 بر خلاف قیافه نازش و امگا بودنش بدن قوی داشت و از همه مهم تر یه امگا مثل اون دعوا کردن بلد بود ؛با سر صدای ناظم همه به خودشون اومدن و همه را به دفترش برد تا تکلیفشون روشن کنه
دیدگاه ها (۰)

#گروگان_قلبم#part_12(سرش سمت جونگکوک چرخوند و رو بهش گفت )÷و...

#گروگان_قلبم#part_1۲.+جیمین =ها ؟+الان کجاس ؟=کی ؟+تهیونگ اب...

#گروگان_قلبم#part_10(چیزی نگفت و فقط خنده ی ذوق زده ای تقدیم...

#گروگان_قلبم#part_9(مشغول درست کردن پنکیک شد که با سوال امگا...

وقتی برات قلدری می‌کرد ولی … درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط