{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🕯️ لبخند زیر بازجویی

🕯️ لبخند زیر بازجویی
پارت چهارم

فئولای
فئودور نیکولای
سگ های ولگرد بانگو

نیکولای لبخند زد و گفت:
ـ آره، منو.

کازمیر خندید.
ـ این دوستت پرحرفه.

نیکولای سرش رو به طرف رئیس چرخوند.
ـ اون پلیسه، کازمیر. ولی اگه قرار بود ما رو لو بده، همین حالا اینجا رو به آتیش می‌کشید.
(چشم‌هاش رو روی فئودور دوخت)
ـ نه... اون هنوز دنبال جوابشه.

سکوتی خطرناک.
مارا آروم گفت:
ـ بذار من تمومش کنم.

نیکولای دستش رو بالا گرفت.
ـ نه.
همه مکث کردن.
ـ بذار باهاش حرف بزنم.

نیکولای از جاش بلند شد و نزدیک فئودور اومد.
هر قدمش آرام، ولی محکم بود. بوی دود سیگار و عطر چوب تلخ می‌داد.
خم شد و آهسته گفت:
ـ می‌دونی... سه ماهه دارم برای این لحظه صحنه‌سازی می‌کنم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی وقتی گفتی "می‌فرستمت برای ارزیابی روانی"، من ترجیح دادم خودمو به دنیای واقعی‌تری معرفی کنم.
(به اطراف اشاره کرد)
ـ این‌جا. بین آدمایی که دروغ نمی‌گن درباره‌ی تاریکی‌شون.

فئودور با صدای پایین گفت:
ـ نیکولای، اینا قاتلن.

ـ و تو چی هستی؟
نگاهش مثل چاقو بود.
ـ یه ناجی؟ یا فقط یکی که می‌ترسه از کاری که دلش می‌خواد انجام بده؟

کازمیر اسلحه‌اش رو روی میز گذاشت.
ـ یا پلیس‌رو می‌کشیم، یا باید مطمئن بشیم با ماست. انتخاب با توئه، نیکولای.

نیکولای لبخند زد و بدون لحظه‌ای تردید جلو رفت. بین فئودور و بقیه ایستاد.
ـ هیچ‌کس بهش دست نمی‌زنه.

مارا اخم کرد.
ـ داری ازش محافظت می‌کنی؟ چرا؟

ـ چون لازمش دارم.

همه ساکت شدن.
نیکولای برگشت سمت فئودور.
ـ تو هم لازمی. برای اینکه این قصه کامل بشه.
یه لبخند محو زد.
ـ بیا با ما، فئودور. یه بار بدون قانون فکر کن.
ـ نمی‌تونم.
ـ نمی‌تونی یا نمی‌خوای؟

نفس فئودور تند شده بود.
ـ من پلیسم.
ـ آره، ولی پلیسی که ذهنم رو خوند، جمله‌هام رو یادش موند، و حالا توی لانه‌ی گرگ‌ها تنها اومده. این اسمش شجاعته یا وسوسه؟

کازمیر پوزخند زد.
ـ وقت بازی تمومه، نیکولای. یا اونو می‌کشی، یا ما هر دوتون رو می‌کشیم.

نیکولای برگشت، چشماش بی‌حالت شد.
یه ثانیه سکوت.
بعد به آرامی اسلحه‌اش رو از کمربند بیرون آورد،
رو به فئودور گرفت —
اما انگشتش روی ماشه نرفت.

برگشت به سمت کازمیر و گفت:
ـ می‌دونی بدیِ باهوش بودن چیه؟
کازمیر ابرو بالا برد.
ـ چی؟
ـ اینکه زودتر از بقیه می‌فهمی کی قراره بمیری.

همون لحظه صدای شلیک پیچید.
گلوله از کنار گوش فئودور رد شد و به چراغ بالای سر خورد. نور خاموش شد.
صدای فریاد، شلیک، و بوی باروت هوا رو پر کرد.
دیدگاه ها (۱)

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت پنجمفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگ...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت ششمفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت سومفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت دومفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

پارت بیست شیشم گوشه ای از تاریکی ...........ـمکان فعلی:........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط