رمان لیچا
رمان لیچا
پارت ۲۲
فاطما:چیزی نیست بریم
رفتن
یوسف:کی بود اون
فاطما:نمیدونم شاید یکی که از تو خوشش نمیاد
یوسف :اما همه از من خوششون میاد بین خانم
فاطما:اهم قبول پیش خانم طرف دار داری اما شاید یه مرد بود
یوسف:دشمن که ندارم
فاطما:شاید یکی بهت حسودی کرده
یوسف:تو تو بهم حسودی کردی؟
فاطما:چیییی
کلی خندید
فاطما:من برو بابا سرکار نزار مارو
یوسف:مگه چی گفتم
فاطما:چی نگفتی
یوسف:اینکه از من خوشت میاد
فاطما:چییی فکر کنم دیونه شدی من .... از ...تو.... نه بابا ..بزار بخندم یادم بره🤣🤣
یوسف:اما همه آرزوی ازدواج با منو دارن
فاطما:اولا من آرزو ندارم دوما من همه نیستم
یوسف: باشه باشه اون تیر بهم نخورد الان یدونه تو هم میزنی که بخوره
فاطما:اگه همین جوری مسخره چرت پرت بگی منم میزنم
یوسف:باشه میخواستم یه چیزی بگم
فاطما :بگو
یوسف:.....
پارت ۲۲
فاطما:چیزی نیست بریم
رفتن
یوسف:کی بود اون
فاطما:نمیدونم شاید یکی که از تو خوشش نمیاد
یوسف :اما همه از من خوششون میاد بین خانم
فاطما:اهم قبول پیش خانم طرف دار داری اما شاید یه مرد بود
یوسف:دشمن که ندارم
فاطما:شاید یکی بهت حسودی کرده
یوسف:تو تو بهم حسودی کردی؟
فاطما:چیییی
کلی خندید
فاطما:من برو بابا سرکار نزار مارو
یوسف:مگه چی گفتم
فاطما:چی نگفتی
یوسف:اینکه از من خوشت میاد
فاطما:چییی فکر کنم دیونه شدی من .... از ...تو.... نه بابا ..بزار بخندم یادم بره🤣🤣
یوسف:اما همه آرزوی ازدواج با منو دارن
فاطما:اولا من آرزو ندارم دوما من همه نیستم
یوسف: باشه باشه اون تیر بهم نخورد الان یدونه تو هم میزنی که بخوره
فاطما:اگه همین جوری مسخره چرت پرت بگی منم میزنم
یوسف:باشه میخواستم یه چیزی بگم
فاطما :بگو
یوسف:.....
- ۱۸۷
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط