{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گناه عشق❌🍷

رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۸۰







سوالاتی که از وقتی توی ماشین متین نشستم تا همین الان که روی تختم با لباس خواب عروسکیه ی سفید صورتی خوابیم داره توی ذهنم مرور میشه.
از همه جالب تر سواله آخریه ذهنم پر از"چرا"های بی جواب شده.
با اینکه از اون امارت اومدم بیرون.
با اینکه توی اون امارت به اعنوان خدمتکار و بعدم رل زوری ارباب اون امارت بودم. اما دلم داره برای اون امارت به خودش میپیچه. چرا؟!

خدایا این چه حس مزخرفیه که اومده سوراخم.

با صدای پیام گوشیم از افکارم میپرم.

اع نیکا پیام داده. شمارش رو توی کافه ازش گرفتم. بلافاصله پایام رو باز میکنم.
و شروع به خوندن

"سلام دیا خوبی؟ میگم بیای باهم بریم شمال؟متین هم هست.ارسلان هم هست. "

وقتی به جمله ی آخری میرسم همونجوری میمونم.

"ارسلانم هست!؟"

چرا من انقدر ذوق کردم.؟!

اختیارم دست خودم نیست.
واینکه تایپ میکنم:

"حتما عزیزم" هم دست خودم نیست.

خدایا من چم شده؟
.........؟...........؟.........
دیدگاه ها (۴)

هلو گایذذذذذذفردا گهارتا پارت داریم. فعلااا

رمان گناه عشق❌🍷پارت:۸۱بعد چند دقیقه بعد از طرف نیکا تکسی اوم...

رمان گناه عشق❌🍷پارت:۷۹متین: خودت میدونی. دیانا: اگر میدونسمت...

رمان گناه عشق❌🍷پارت:۷۸دیانا: خجالت نمی کشید جلو من این کارو ...

#سناریو #درخواستی🦋 وقتی ما آیدل هستیم و خیلی طرفدار ها مون ز...

#pain #P³¹_خب جونگکوک همیشه گند اخلاق و عصبیه پس چیزی نیست م...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط