★عشقی که بهم دادی★
★عشقی که بهم دادی★
پارت ۹...
جیمین پوکر نگاش کرد و...
_آییییییی جیمینننن!!!
یونگی داد زد و بیتوجه به کشیدن موهاش ادامه داد.
+انقدر سرد نباش و باهاشون خوب رفتار کن.
جیمین بالاخره دست از کشیدن موهای یونگی ورداشت.
_باشه سعیمو میکنم.
یونگی درحالی که موهاشو مرتب میکرد جواب داد.
+حالا پاشو برو حموم
یونگی پاشد و سمت حموم رفت. یدفعه با پوزخند مرموزی سمت جیمین برگشت.
_چطور باهم حموم کنیم؟
چشمای جیمین گرد شد . جفتشون ساکت بودن تا اینکه...
+مین یونگییییی
احتمالا صدای داد جیمین به کل افراد عمارت رسیده و دیقه ای بعد یونگی پشت در حموم ناپدید شد.
یوجی: بورام شی اون پسر شیرینی که همراه اربابه کیه؟
بورام: نمیدونم
بورام واقعا نمیدونست ولی مطمئن بود یه اتفاقاتی داره بین اون و اربابش میفته.
بورام: یه چیزی بینشون هست.
بورام بعد از یه سکوت طولانی گفت.
چانیول: چه چیزی دقیقا؟
صدای بمی از جا پروندشون.
بورام: قربان من خیلی متاسفم قول میدم دیگه حرفاتونو یواشکی گوش ندم خیلی متاسفم.
بورام زانو زد و التماس کرد فکر میکرد یونگی همه حرفاشونو شنیده اما وقتی بالا رو نگاه کرد دستیار یونگی رو دید.
چانیول: نگران نباش من اربابت نیستم.
چانیول با لبخند گفت .
بورام پاشد و لبخند عجیبی به چانیول زد.
ادامه دارد....
پارت ۹...
جیمین پوکر نگاش کرد و...
_آییییییی جیمینننن!!!
یونگی داد زد و بیتوجه به کشیدن موهاش ادامه داد.
+انقدر سرد نباش و باهاشون خوب رفتار کن.
جیمین بالاخره دست از کشیدن موهای یونگی ورداشت.
_باشه سعیمو میکنم.
یونگی درحالی که موهاشو مرتب میکرد جواب داد.
+حالا پاشو برو حموم
یونگی پاشد و سمت حموم رفت. یدفعه با پوزخند مرموزی سمت جیمین برگشت.
_چطور باهم حموم کنیم؟
چشمای جیمین گرد شد . جفتشون ساکت بودن تا اینکه...
+مین یونگییییی
احتمالا صدای داد جیمین به کل افراد عمارت رسیده و دیقه ای بعد یونگی پشت در حموم ناپدید شد.
یوجی: بورام شی اون پسر شیرینی که همراه اربابه کیه؟
بورام: نمیدونم
بورام واقعا نمیدونست ولی مطمئن بود یه اتفاقاتی داره بین اون و اربابش میفته.
بورام: یه چیزی بینشون هست.
بورام بعد از یه سکوت طولانی گفت.
چانیول: چه چیزی دقیقا؟
صدای بمی از جا پروندشون.
بورام: قربان من خیلی متاسفم قول میدم دیگه حرفاتونو یواشکی گوش ندم خیلی متاسفم.
بورام زانو زد و التماس کرد فکر میکرد یونگی همه حرفاشونو شنیده اما وقتی بالا رو نگاه کرد دستیار یونگی رو دید.
چانیول: نگران نباش من اربابت نیستم.
چانیول با لبخند گفت .
بورام پاشد و لبخند عجیبی به چانیول زد.
ادامه دارد....
- ۵.۰k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط