𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟏
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
کامیل، خسته و دلشکسته از مواجهه با تهیونگ و تحقیرهایِ پیدرپی، تصمیم گرفت به تنها کسی پناه ببرد که شاید بتواند درکی از وضعیتش داشته باشد: پدرش. او به سرعت به سمتِ عمارتِ خانوادگیشان در حومهی شهر رفت.
وقتی واردِ خانه شد، پدرش، آقایِ مورو، غرق در کاغذهایی بود که رویِ میزِ مطالعهاش پخش شده بودند. بویِ سیگارِ برگ و ویسکیِ کهنه در هوا پیچیده بود. کامیل با تردید نزدیک شد.
«پدر؟»
آقایِ مورو سرش را بلند کرد. چهرهاش خسته بود، اما چشمانش هنوز برقی از اقتدار داشت. «چی شده کامیل؟ این وقتِ شب اینجا چیکار میکنی؟»
کامیل نفسِ عمیقی کشید. «پدر، من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. مدرسه… همهش دردسره. همه بهم تهمت میزنن، بهم قلدری میکنن. اون اتفاقِ اخیر… همه منو مسخره میکنن.»
آقایِ مورو ابروهایش را درهم کشید. «قُلدر؟ اینجا؟ منظورت چیه؟ اون مدرسهیِ لعنتی که با کلی زحمت و پارتی بازی برات پیدا کردم؟»
«پدر، اونا منو به خاطرِ خانوادگیِ ما… به خاطرِ ورشکستگیِ احتمالیِ شما مسخره میکنن. مینجی… اون عکس رو پخش کرد.»
آقایِ مورو صندلیاش را با خشونت عقب کشید و بلند شد. سیگارِ برگش را رویِ جاسیگاریِ سنگینش کوبید. «مینجی؟ اون دخترِ کی بود؟ اون عوضیها جرئت کردن از اسمِ ما سوءاستفاده کنن؟»
«پدر، من دیگه نمیتونم تحمل کنم. خواهش میکنم، بیا از اینجا بریم. منو از این مدرسه بکش بیرون. هر جا که فکر میکنی بهتره… فقط اینجا نباشیم.»
آقایِ مورو به سمتِ پنجره رفت و به تاریکیِ بیرون خیره شد. مشتش را رویِ لبهیِ پنجره کوبید. «از اینجا بریم؟ کامیل، تو واقعاً نمیفهمی؟ ما اینجا هستیم که درستش کنیم! این مدرسه، این شهر… اینها فقط یه سکویِ پرتابه. تو باید بجنگی، باید نشون بدی که خانوادهیِ مورو هنوز حرفی برایِ گفتن داره. نه اینکه فرار کنی!»
«جنگیدن؟ پدر، من جنگیدم! ولی اونجا فقط منو له کردن! تهیونگ هم… اونم بازی رو بدتر کرد.»
«تهیونگ؟ اون کره ایِ مغرور؟» آقایِ مورو با پوزخند گفت: «حتماً اونم نتونسته تحمل کنه که یه دخترِ فرانسویِ معمولی، از اون بهتر عمل کنه.»
«اینطور نیست پدر! اون…»
«بس کن!» آقایِ مورو با فریاد کامیل را ساکت کرد. «من تمامِ زندگیم رو گذاشتم تا یه آبرو برایِ این خانواده حفظ کنم. حالا تو اومدی اینجا و میگی فرار کنیم؟ این رسمِ خانوادگیِ ما نیست، کامیل! ما یا میجنگیم، یا نابود میشیم. ولی هرگز، هرگز فرار نمیکنیم!»
چشمانِ کامیل پر از اشک شد. او پدرش را اینطور عصبانی ندیده بود. «ولی من دیگه نمیتونم…»
«میتونی!» آقایِ مورو قدمی به سمتِ کامیل برداشت. «تو دخترِ منی. باید قوی باشی. این مشکلاتِ کوچیک رو باید له کنی، نه اینکه بری پیشِ بابات و براش گریه کنی.»
کامیل احساس کرد قلبش از این حرفِ پدرش شکست. او نه تنها حمایتی دریافت نکرد، بلکه احساس کرد پدرش او را ضعیف و نالایق میبیند. او با بغضی که گلویش را میفشرد، برگشت و به سمتِ اتاقش رفت.
آقایِ مورو پشتِ سرش ایستاد و با صدایی که کمی آرامتر شده بود، اما همچنان تحکمآمیز بود، گفت:
«فردا صبح، با قدرتِ تمام برمیگردی مدرسه. و به هیچکس اجازه نمیدی حقارتت رو به رُخ بکشه. فهمیدی؟»
کامیل جوابی نداد. فقط در اتاقش را بست و پشتِ آن، اشکهایش بیاختیار سرازیر شد. او در این خانه، در این شهر، و در این بازیِ بیرحمانه، کاملاً تنها مانده بود.
لایک و کامنت فراموش نشه🙂💚
بوس بهتون
لایک بالای 35
کامنت 30
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
کامیل، خسته و دلشکسته از مواجهه با تهیونگ و تحقیرهایِ پیدرپی، تصمیم گرفت به تنها کسی پناه ببرد که شاید بتواند درکی از وضعیتش داشته باشد: پدرش. او به سرعت به سمتِ عمارتِ خانوادگیشان در حومهی شهر رفت.
وقتی واردِ خانه شد، پدرش، آقایِ مورو، غرق در کاغذهایی بود که رویِ میزِ مطالعهاش پخش شده بودند. بویِ سیگارِ برگ و ویسکیِ کهنه در هوا پیچیده بود. کامیل با تردید نزدیک شد.
«پدر؟»
آقایِ مورو سرش را بلند کرد. چهرهاش خسته بود، اما چشمانش هنوز برقی از اقتدار داشت. «چی شده کامیل؟ این وقتِ شب اینجا چیکار میکنی؟»
کامیل نفسِ عمیقی کشید. «پدر، من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. مدرسه… همهش دردسره. همه بهم تهمت میزنن، بهم قلدری میکنن. اون اتفاقِ اخیر… همه منو مسخره میکنن.»
آقایِ مورو ابروهایش را درهم کشید. «قُلدر؟ اینجا؟ منظورت چیه؟ اون مدرسهیِ لعنتی که با کلی زحمت و پارتی بازی برات پیدا کردم؟»
«پدر، اونا منو به خاطرِ خانوادگیِ ما… به خاطرِ ورشکستگیِ احتمالیِ شما مسخره میکنن. مینجی… اون عکس رو پخش کرد.»
آقایِ مورو صندلیاش را با خشونت عقب کشید و بلند شد. سیگارِ برگش را رویِ جاسیگاریِ سنگینش کوبید. «مینجی؟ اون دخترِ کی بود؟ اون عوضیها جرئت کردن از اسمِ ما سوءاستفاده کنن؟»
«پدر، من دیگه نمیتونم تحمل کنم. خواهش میکنم، بیا از اینجا بریم. منو از این مدرسه بکش بیرون. هر جا که فکر میکنی بهتره… فقط اینجا نباشیم.»
آقایِ مورو به سمتِ پنجره رفت و به تاریکیِ بیرون خیره شد. مشتش را رویِ لبهیِ پنجره کوبید. «از اینجا بریم؟ کامیل، تو واقعاً نمیفهمی؟ ما اینجا هستیم که درستش کنیم! این مدرسه، این شهر… اینها فقط یه سکویِ پرتابه. تو باید بجنگی، باید نشون بدی که خانوادهیِ مورو هنوز حرفی برایِ گفتن داره. نه اینکه فرار کنی!»
«جنگیدن؟ پدر، من جنگیدم! ولی اونجا فقط منو له کردن! تهیونگ هم… اونم بازی رو بدتر کرد.»
«تهیونگ؟ اون کره ایِ مغرور؟» آقایِ مورو با پوزخند گفت: «حتماً اونم نتونسته تحمل کنه که یه دخترِ فرانسویِ معمولی، از اون بهتر عمل کنه.»
«اینطور نیست پدر! اون…»
«بس کن!» آقایِ مورو با فریاد کامیل را ساکت کرد. «من تمامِ زندگیم رو گذاشتم تا یه آبرو برایِ این خانواده حفظ کنم. حالا تو اومدی اینجا و میگی فرار کنیم؟ این رسمِ خانوادگیِ ما نیست، کامیل! ما یا میجنگیم، یا نابود میشیم. ولی هرگز، هرگز فرار نمیکنیم!»
چشمانِ کامیل پر از اشک شد. او پدرش را اینطور عصبانی ندیده بود. «ولی من دیگه نمیتونم…»
«میتونی!» آقایِ مورو قدمی به سمتِ کامیل برداشت. «تو دخترِ منی. باید قوی باشی. این مشکلاتِ کوچیک رو باید له کنی، نه اینکه بری پیشِ بابات و براش گریه کنی.»
کامیل احساس کرد قلبش از این حرفِ پدرش شکست. او نه تنها حمایتی دریافت نکرد، بلکه احساس کرد پدرش او را ضعیف و نالایق میبیند. او با بغضی که گلویش را میفشرد، برگشت و به سمتِ اتاقش رفت.
آقایِ مورو پشتِ سرش ایستاد و با صدایی که کمی آرامتر شده بود، اما همچنان تحکمآمیز بود، گفت:
«فردا صبح، با قدرتِ تمام برمیگردی مدرسه. و به هیچکس اجازه نمیدی حقارتت رو به رُخ بکشه. فهمیدی؟»
کامیل جوابی نداد. فقط در اتاقش را بست و پشتِ آن، اشکهایش بیاختیار سرازیر شد. او در این خانه، در این شهر، و در این بازیِ بیرحمانه، کاملاً تنها مانده بود.
لایک و کامنت فراموش نشه🙂💚
بوس بهتون
لایک بالای 35
کامنت 30
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۲.۶k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط