{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟐

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
شبِ گذشته، کامیل دیگر برایِ خودش اشک نریخت. او به جایِ شکستن، تصمیم گرفت «سرد» شود. او متوجه شد که در این دنیایِ بی‌رحم، اگر نمی‌تواند محبت ببیند، باید احترام را «تحمیل» کند.

صبحِ زود، کامیل در مقابلِ آینه ایستاد. او دیگر آن دخترِ ترسیده نبود. با دقتِ یک جراح، میکاپِ ملایمی انجام داد: کمی کانتور برایِ برجسته‌تر کردنِ گونه‌هایش، خط‌چشمِ بسیار نازک و کشیده که نگاهش را نفوذناپذیر می‌کرد، و یک رژِ لبِ کالباسیِ مات که حالتی جدی به چهره‌اش می‌داد. موهایش را هم برخلافِ همیشه که باز می‌گذاشت، با یک کشِ چرمیِ مشکی، محکم به پشت بست.

او یونیفورمِ مدرسه‌اش را با دقت اتو کرد. پیراهنِ سفیدش را تا بالایِ دکمه‌یِ آخر بست و کراواتِ مدرسه‌اش را با یک سنجاق‌سینه‌یِ نقره‌ایِ کوچک و تیز که شکلِ یک «تک‌شاخ» بود، محکم کرد. رویِ شانه‌هایِ یونیفورمش، یک ژاکتِ چرمیِ مشکیِ کوتاه و خوش‌دوخت انداخت که تضادِ عجیبی با قوانینِ خشکِ مدرسه داشت. انگشترهایِ نقره‌ایِ نازک در بندِ انگشتانش و یک ساعتِ کلاسیک با بندِ چرمِ مشکی، استایلش را تکمیل می‌کرد.

وقتی واردِ محوطه‌یِ مدرسه شد، نگاه‌ها مثلِ تیر به سمتش پرتاب شد. اما کامیل، انگار در حبابِ خودش بود. او حتی سرش را نچرخاند تا ببیند کی به او نگاه می‌کند. قدم‌هایش استوار، آهسته و کاملاً بی‌تفاوت بود.

او مستقیم به سمتِ بوفه‌یِ مدرسه رفت، یک لاته ماچایِ داغ سفارش داد و با آرامشِ عجیبی ایستاد و منتظر ماند. صدایِ پچ‌پچ‌ها بلند بود:

«اون همونه؟ دیروز داشت گریه می‌کرد!»

«ببین چقدر عوض شده… انگار دیگه براش مهم نیست.»

کامیل نگاهش را به بخارِ بلندشده از لیوانِ ماچایش دوخت. او نه به آن‌ها نگاه می‌کرد، نه به مین‌جی که کمی دورتر با تعجب به او خیره شده بود، و نه به تهیونگ که از دور، با نگاهی که نمی‌شد خواندش، او را زیرِ نظر داشت.

بعد از گرفتنِ قهوه‌اش، با همان قدم‌هایِ متین به سمتِ کلاس رفت. در راهرو، چند نفر سعی کردند جلویِ راهش را بگیرند، اما او بدونِ اینکه نگاهشان کند، به سادگی از کنارشان عبور کرد. انگار که آن‌ها بخشی از دکورِ مدرسه بودند، نه آدم‌هایِ واقعی.

وقتی واردِ کلاس شد، صندلیِ همیشگی‌اش را گرفت، کیفش را رویِ میز گذاشت، کتابِ ریاضی‌اش را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. او حالا دیگر «کامیلِ مورو»یِ دیروز نبود.وقتی کامیل کتاب ریاضی‌اش را باز کرد و شروع به خواندن کرد، انگار دیواری نامرئی دورش کشیده بود. هنوز ده دقیقه‌ای تا شروع کلاس مانده بود و فضای کلاس، که همیشه با پچ‌پچ‌ها و خنده‌های توخالی پر می‌شد، حالا سنگینیِ عجیبی داشت.

لایک بالای35
کامنت30

#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۳۳)

part13

خوشگلم فالوشه

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟏

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط