نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:58
درحالی که همه خسته و کلافه بودن صدای یورین کل طبقه ای که خوانواده داخلش بودن رو برداشت:
«همه بیدار شین! امروز میریم شهربازی!»
ا/ت که هنوز روی تخت بود، بالش رو کشید روی سرش.
«فقط سریع تر بریم!.»
از اون طرف اتاق جونگکوک هم صداش اومد:
«من نمیام.»
یورین چند ثانیه ساکت موند.
بعد با صدای بلند گفت:
«زنت که نمیتونه بدونه تو بره!»
ا/ت بالش رو برداشت و با اخم از اتاق بیرون اومد.
«بنظرت زیادی نیست؟»
ناری با خنده گفت:
«باید بیاید،چون اگه شما دوتا نیاین، نصف سرگرمیمون از بین میره.»
جونگکوک هم از پلهها پایین اومد.
«من وسیلهی سرگرمی نیستم.»
یورین لبخند زد.
«معلومه. تو خودت یه شهربازی کاملی.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«از همین الان پشیمونم.»
ا/ت هم گفت:
«من از دیشب پشیمونم.»
چند ساعت بعد...
همه سوار ماشینها شدن و راه افتادن.
ا/ت و جونگکوک توی یه ماشین بودن.
چند دقیقه اول سکوت بود.
تا اینکه ا/ت گوشیش رو وصل کرد و آهنگ گذاشت.
جونگکوک اخم کرد.
«این دیگه چیه؟»
«آهنگه.»
«میدونم آهنگه. چرا اینو گذاشتی؟»
«چون دوستش دارم.»
جونگکوک دستش رو برد سمت ضبط.
ا/ت سریع دستش رو کنار زد.
«دست نزن!»
«گوش من حق داره زنده بمونه.»
«پس گوشتو ببند.»
«تو واقعاً راهحلهای عجیبی داری.»
چند دقیقه بعد جونگکوک به یه خروجی پیچید.
ا/ت به تابلو نگاه کرد.
«مطمئنی این راهه؟»
«آره.»
«پس چرا نوشته مسیر برگشت؟»
جونگکوک چند ثانیه به تابلو نگاه کرد.
«...داشتم مسیر رو بررسی میکردم.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تو گم شدی!»
«نه.»
«آره.»
«نه.»
«جونگکوک، حتی GPS هم الان بهت اعتماد نداره.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«حداقل من رانندگی میکنم.»
«متأسفانه.»
---
بالاخره به شهربازی رسیدن.
یورین با ذوق از ماشین پیاده شد.
«بالاخره!»
ناری دستهاشو بالا برد.
«امروز هیچکس حق نداره بگه خستهام!»
اولین بازی بازیه:اتاق آینهها
اول رفتن سمت اتاق آینهها.
در که بسته شد، ا/ت چند قدم جلو رفت.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
«جونگکوک؟»
از یه طرف صداش اومد:
«اینجام.»
ا/ت به سمت صدا رفت.
«کجایی؟»
«جلوت.»
ا/ت دستش رو جلو برد و...
تق!
محکم خورد به آینه.
«آخ!»
صدای خنده جونگکوک بلند شد.
«تو راه نری سنگین تره!.»
ا/ت با اخم برگشت.
«بیا اینجا ببینمت.»
جونگکوک جلو اومد.
اما خودش هم چند قدم بعد...
تق!
به یه آینه خورد.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد زد زیر خنده.
«توهم راه نری سبک تره!»
جونگکوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«اون آینه خیلی واقعی بود.»
«آینه که تقصیری نداره.»
«تو هم ساکت شو.»
---
ماشینبرقی
بعد رفتن سمت ماشینبرقی.
یورین از قبل اعلام کرد:
«قانون بازی: هرکی بیشتر بکوبه، برندهست!»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
«این بار مواظب باش.»
ا/ت لبخند زد.
«تو اول سعی کن منو بگیری.»
سوت کشیده شد.
ماشینها حرکت کردن.
اول ناری به سوهیون کوبید.
بعد یورین به آرا.
و چند ثانیه بعد...
تق!
ماشین جونگکوک به ا/ت خورد.
ا/ت برگشت.
«عمداً بود!»
جونگکوک:
«اصلاً.»
تق!
این بار ا/ت محکم بهش کوبید.
«اینم اصلاً.»
جونگکوک خندید.
«باشه. پس شروع شد.»
تا آخر بازی، هر دو فقط دنبال هم بودن.
یورین از خنده نفسش بالا نمیاومد.
«اینا هنوز پرونده قبلی رو نبستن!»
بازیه بعدی بازیه اتاق فرار بود....
ادامه دارد....
Part:58
درحالی که همه خسته و کلافه بودن صدای یورین کل طبقه ای که خوانواده داخلش بودن رو برداشت:
«همه بیدار شین! امروز میریم شهربازی!»
ا/ت که هنوز روی تخت بود، بالش رو کشید روی سرش.
«فقط سریع تر بریم!.»
از اون طرف اتاق جونگکوک هم صداش اومد:
«من نمیام.»
یورین چند ثانیه ساکت موند.
بعد با صدای بلند گفت:
«زنت که نمیتونه بدونه تو بره!»
ا/ت بالش رو برداشت و با اخم از اتاق بیرون اومد.
«بنظرت زیادی نیست؟»
ناری با خنده گفت:
«باید بیاید،چون اگه شما دوتا نیاین، نصف سرگرمیمون از بین میره.»
جونگکوک هم از پلهها پایین اومد.
«من وسیلهی سرگرمی نیستم.»
یورین لبخند زد.
«معلومه. تو خودت یه شهربازی کاملی.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«از همین الان پشیمونم.»
ا/ت هم گفت:
«من از دیشب پشیمونم.»
چند ساعت بعد...
همه سوار ماشینها شدن و راه افتادن.
ا/ت و جونگکوک توی یه ماشین بودن.
چند دقیقه اول سکوت بود.
تا اینکه ا/ت گوشیش رو وصل کرد و آهنگ گذاشت.
جونگکوک اخم کرد.
«این دیگه چیه؟»
«آهنگه.»
«میدونم آهنگه. چرا اینو گذاشتی؟»
«چون دوستش دارم.»
جونگکوک دستش رو برد سمت ضبط.
ا/ت سریع دستش رو کنار زد.
«دست نزن!»
«گوش من حق داره زنده بمونه.»
«پس گوشتو ببند.»
«تو واقعاً راهحلهای عجیبی داری.»
چند دقیقه بعد جونگکوک به یه خروجی پیچید.
ا/ت به تابلو نگاه کرد.
«مطمئنی این راهه؟»
«آره.»
«پس چرا نوشته مسیر برگشت؟»
جونگکوک چند ثانیه به تابلو نگاه کرد.
«...داشتم مسیر رو بررسی میکردم.»
ا/ت زد زیر خنده.
«تو گم شدی!»
«نه.»
«آره.»
«نه.»
«جونگکوک، حتی GPS هم الان بهت اعتماد نداره.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«حداقل من رانندگی میکنم.»
«متأسفانه.»
---
بالاخره به شهربازی رسیدن.
یورین با ذوق از ماشین پیاده شد.
«بالاخره!»
ناری دستهاشو بالا برد.
«امروز هیچکس حق نداره بگه خستهام!»
اولین بازی بازیه:اتاق آینهها
اول رفتن سمت اتاق آینهها.
در که بسته شد، ا/ت چند قدم جلو رفت.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
«جونگکوک؟»
از یه طرف صداش اومد:
«اینجام.»
ا/ت به سمت صدا رفت.
«کجایی؟»
«جلوت.»
ا/ت دستش رو جلو برد و...
تق!
محکم خورد به آینه.
«آخ!»
صدای خنده جونگکوک بلند شد.
«تو راه نری سنگین تره!.»
ا/ت با اخم برگشت.
«بیا اینجا ببینمت.»
جونگکوک جلو اومد.
اما خودش هم چند قدم بعد...
تق!
به یه آینه خورد.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد زد زیر خنده.
«توهم راه نری سبک تره!»
جونگکوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«اون آینه خیلی واقعی بود.»
«آینه که تقصیری نداره.»
«تو هم ساکت شو.»
---
ماشینبرقی
بعد رفتن سمت ماشینبرقی.
یورین از قبل اعلام کرد:
«قانون بازی: هرکی بیشتر بکوبه، برندهست!»
جونگکوک به ا/ت نگاه کرد.
«این بار مواظب باش.»
ا/ت لبخند زد.
«تو اول سعی کن منو بگیری.»
سوت کشیده شد.
ماشینها حرکت کردن.
اول ناری به سوهیون کوبید.
بعد یورین به آرا.
و چند ثانیه بعد...
تق!
ماشین جونگکوک به ا/ت خورد.
ا/ت برگشت.
«عمداً بود!»
جونگکوک:
«اصلاً.»
تق!
این بار ا/ت محکم بهش کوبید.
«اینم اصلاً.»
جونگکوک خندید.
«باشه. پس شروع شد.»
تا آخر بازی، هر دو فقط دنبال هم بودن.
یورین از خنده نفسش بالا نمیاومد.
«اینا هنوز پرونده قبلی رو نبستن!»
بازیه بعدی بازیه اتاق فرار بود....
ادامه دارد....
- ۵۲۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط