{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"13"


ویو کوک

×دیر کردی....خیلی دیر کردی کوک...(با بقض)
با فکر این که ات الان حالش خوبه یا نه زانو هام شل شد و روی شن ها فرود اومدم..
×کوک....می دونستی چقدر دوست داشتم تو رو اینجوری ببینم؟
چ..چی؟
منظورش چیه...؟
+ارم...ات حالش خ..خوبه؟
چند ثانیه فقط توی چشمام خیره شد و اروم ولی لرزون لب هاشو از هم فاصله داد..
×..ارعه...وقتی تو نباشی...خوبه..و از الان به بعد... بهتر هم میشه...
دستش رو به پشت کمرش برد..
یعنی می خواد تفن..
افکارم حرفم رو کامل نگفته بود که با واقعیت رو به رو شدم..
درسته...
تمام افکارم درست بود..
تفنگش رو با احتیات به سمت گرفت..
×کوک...توی...زندگی بعدی حتی به خودت هم اعتماد نکن...(بقض)
نه..
نه..
نه..
ارم..
همچین کاری نمی کنه...
×ارم...(با بقض) ارعه...من خیلی اشتباه کردم....خیلی ولی،.. حالا که میخوام درستش کنم....الان نه...لطفا نه..
نمی دونم چرا ولی دقیقا همون حس ترسی که ازش بی زار بودم رو کاملا داشتم..
همون هستی که وقتی ات بچه بود سرش ظربه خورد...
و ترس از دست دادنش رو داشتم...
ات اون روز برای من مرد...
ولی زنده بود...
نفس می کشید...
وجود داشت...
ولی بدون خاطراتمون...
وقتی برای اولین بار دیدمش حتی فکرشم نمی کردم عاشق بچه کوچولویی بشم که اون شب کنارش خوابیدم چون کابوش دیده بود...
قطره های اشک کسی رو پاک کنم که در اینده خودم موجبشون میشم..
تمام این خاطراتمون فقط برای من بودن..
حتی با وجود این که ات همیشه بود...
ولی الان همه چیز مال من بود..
اگر من دیگه نباشم..
خاطراتمون خاک میشن...
من اینو نمی خوام...
هیچ وقت نخواستم..
برای اولین بار فقط برای زندگی خودم نمی جنگم...
فقط برای سه چیز...
ات...
خاطراتمون...
و ایندم با ات...
-می خوام زندگی کنم(با بقض)..می خوام..
و نگاه خیرم رو به نامجون دادم..
توی چشماش نگاه کردم..
می تونستم تکون خوردن عنبیش رو متوجه بشم..
گاهی چشما هیچوقت نمی تونن دروغ بگن درست مثل چشمای نامجون...
×ب...ب..بخشید...ولی...این کار فقط دستوره....و کسی که توی این داستان نجات پیدا میکنه فقط اتست....حتی منم قرار نیست نجات پیدا کنم..
دستور؟
نجات؟
داستان..؟
اسلحه به ارومی به سمت من گرفته شد...
خشاب کشیده شد..
دستش به سمت ماشه حرکت کرد...
برای لحظه ای همه چیز از ذهنم خارج شد..
و فقط منتظر پایان بودم...
.
.
.
.
.
و...
صدای شلیک...
که صدای هم همه اوج گرفت...
که صدای قدم های زیادی به گوشم رسید...
.
.
.
.
.
ج..جمین..؟
اون اینجا بود...؟
&کوککک(داد)
و با سرعت به سمتم حرکت کرد...
که برای لحظه ی یاد نامجون برام زنده شد...
به رو به روم خیره شدم...
اونجا نبود...
ولی..
صدای شلیک..
که با بغل فردی به خودم اومد...
&حالت خوبه؟(نگران)
به چهره نگران جیمین خیره شدم...
-چج..چجوری پیدام کردی؟
پوسخندی زد و سرش رو به سمت پایین برد..
&دفعه بعدی..اگر نمی خواستی کسی پیدات کنه گوشیت رو خاموش کن..نه این که سایلنت کنی یا نگاه کنی جواب ندی..
متعجب بودم..
اگر اون نبود..
شاید منی دیگه وجود نداشت..
&خب....بیا بریم..
قدم هاشو به سمت ماشین برد..
-ممنون...جیمین..
از حرکت ایستاد..
نگاه متعجب رو بهم داد...
سرش رو به ارومی تکون داد...
-ولی....ارم...چی شد...؟
&م..من هیچ وقت اون رو نمی کشیم کوک.،..رفت...فقط به خاطر همون زمانی که با هم خانواده بودیم...(اخرش رو با بقض گفت)
راست میگفت..
ما همه چیز هم بودیم...
و این خانوادمون رو می ساخت..
جیمین به سمت ماشین حرکت کرد...
ولی من هنوز اونجا ثابت بودم...
فقط از پشت به جیمین خیره شده بودم..
جیمینی که تمام زندگیش زخم خورده...
از همه..
از پدرش..
از مادرش..
و از صمیمی ترین دوستش...
جیمین سرش رو بگردوند و به من خیره شد..
و یه لبخند کوچیک زد..
لبخندی که پشتش یه دل شکته داشت..
ولی..
من پشتم به همون گرم بود...
اولین قدمم رو به سمت جاده اسفالت خارج از شن ها گذاشتم...
نگاهم روی جیمین ثابت بود..
همون اومید کوچیک...
ولی قشنگ...
لبخندی روی لبم نشست..
ولی...
درست همون لحظه...
اومیدم نابود شد...
و خودش رو با نگرانی جابه جا کرد...
زمان برام کند شد..
چهره جیمین نگران شد..
لبخندش محو شد..
و نگاهش رو به جای دیگه داد...
نگاهش به پشتم بود..
صورتم رو به سمت پشتم چرخوندم..
و بعد بد*نم چرخید..
ا....ارم..؟
نگاهم روی ل*بش نشست که داشت چیزی رو زمزمه می کرد..
×ببخشید...
و در پنج ثانیه اخر...
نگاهش به چشمتش اوفتاد..
و..
ماشه کشیده شد..
.
.
.
.
.
خبببب این از این پارت😁
حمایت یادتون نره مسیییی💃🏻
شرطا:
۴۰ لایک🤏🏻
۱۰ بازنشر🙂
کامنت(هر چی دوست داشتید ولی لطفا زیاد باشه چون از کامنتاتون انرژی می گیرم)
مسییی بای😌💘
دیدگاه ها (۴)

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/sonia_ho

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/karlykarly

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part:"3"ویو کوکثانیه ها گذشت...تبدیل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط