{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:20

بعد از ناهار، صدای مادر جونگکوک از پایین خونه بلند شد:

«همه یادتون باشه، ساعت هشت باید آماده باشید!»

یورین از پله‌ها بالا رفت و گفت:

«شنیدید؟ مراسم آماده شدن شروع شد.»

ناری پشت سرش راه افتاد.

«تو طوری حرف می‌زنی انگار داریم برای فرش قرمز آماده می‌شیم.»

یورین با اعتمادبه‌نفس گفت:

«برای بعضیا فرقی نداره. هرجا برن، باید بدرخشن.»

سوهیون خندید.

«اعتمادبه‌نفست از اندازه‌ی اتاقت بزرگ‌تره.»

«ممنون، تعریف حسابش می‌کنم.»

همه خندیدند.

...

داخل اتاق دخترها، چندین لباس روی تخت پخش شده بود.

ا/ت جلوی کمد ایستاده بود و با دقت لباس‌ها را نگاه می‌کرد.

ناری روی تخت نشست و به لباس‌ها نگاه کرد.

«تو واقعاً برای انتخاب لباس این‌قدر فکر می‌کنی؟»

ا/ت بدون اینکه برگردد گفت:

«بعضیا برای انتخاب لباس پنج دقیقه وقت می‌ذارن و بعد کل شب از انتخابشون پشیمونن.»

یورین دستش را روی قلبش گذاشت.

«این حمله مستقیم به من بود؟»

سوهیون گفت:

«نه، چون تو اصلاً پنج دقیقه فکر نمی‌کنی. تو پنج دقیقه همه لباس‌ها رو می‌پوشی.»

ناری زد زیر خنده.

«دقیقاً!»

یورین اخم مصنوعی کرد.

«من فقط دنبال گزینه مناسب می‌گردم.»

سه‌بی آرام گفت:

«تو دنبال اینی که ببینی با کدوم لباس بیشتر می‌تونی همه رو حرص بدی.»

همه ساکت شدند.

بعد خندیدند.

یورین با تعجب نگاهش کرد.

«سه‌بی... تو خیلی کم حرف می‌زنی، ولی وقتی حرف می‌زنی خطرناکی.»

...

بعد از چند دقیقه، ا/ت بالاخره لباسش را انتخاب کرد.

یک لباس بلند و شیک با طراحی ساده اما خاص.

رنگ لباس با پوست و چهره‌اش هماهنگ بود و بدون اینکه زیادی جلب توجه کند، ظاهرش را متفاوت نشان می‌داد.

موهایش را مرتب کرد و آرایش ظریفی داشت؛ نه خیلی زیاد، فقط به اندازه‌ای که چهره‌اش را برجسته‌تر کند.

یورین چند لحظه نگاهش کرد.

«خب...»

ا/ت ابرو بالا انداخت.

«چی؟»

یورین آه کشید.

«هیچی. فقط دارم برای کسایی که امشب قراره چند ثانیه خیره بمونن، طلب صبر می‌کنم.»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

«زیادی فیلم می‌بینی.»

ناری گفت:

«نه، این یکی رو منم قبول دارم.»

...

آن طرف خانه...

جونگکوک جلوی کمد ایستاده بود.

چند پیراهن و کت را نگاه می‌کرد.

ناری که برای برداشتن چیزی وارد اتاق شده بود، چند ثانیه ایستاد.

«صبر کن...»

جونگکوک نگاهش کرد.

«چی؟»

ناری با جدیت گفت:

«تو همون جونگکوکی؟»

جونگکوک اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

«هیچی. فقط اولین باره می‌بینم برای لباس پوشیدن بیشتر از دو دقیقه وقت می‌ذاری.»

جونگکوک لباسش را برداشت.

«برو بیرون.»

ناری خندید.

«باشه آقای خوش‌تیپ. فقط زیاد به آینه نگاه نکن، ممکنه خودش خسته بشه.»

جونگکوک یه نگاه سرد بهش انداخت.

«خیلی بامزه‌ای.»

«می‌دونم.»

...

بالاخره جونگکوک آماده شد.

کت‌وشلوار رسمی تیره پوشیده بود، موهایش مرتب شده بود و ساعتش را بسته بود.

وقتی از اتاق بیرون آمد، دخترخاله‌ها نگاهش کردند.

یورین زیر لب گفت:

«خب... قبول دارم.»

سوهیون پرسید:

«چی رو؟»

«اینکه این بشر وقتی ساکته، کمتر اعصاب آدمو خرد می‌کنه.»

جونگکوک شنید.

«شنیدم.»

یورین لبخند زد.

«پس یعنی هنوز گوش‌هات سالمه.»

...

چند دقیقه بعد...

ا/ت از پله‌ها پایین آمد.

صدای حرف زدن‌ها کم شد.

جونگکوک که کنار در ایستاده بود، ناخودآگاه برگشت.

چند ثانیه نگاهش روی ا/ت ماند.

اما سریع نگاهش را برگرداند.

ا/ت متوجه شد.

«چی شد؟»

جونگکوک صاف ایستاد.

«هیچی.»

«پس چرا نگاه کردی؟»

«داشتم مطمئن می‌شدم آماده شدی.»

ا/ت لبخند کجی زد.

«نگران بودی دیر کنیم؟»

جونگکوک کلید ماشین را برداشت.

«نگران بودم مجبور شم جلوی همه منتظرت بمونم.»

ا/ت از کنارش رد شد.

«نگران نباش. تحمل کردن تو هم کار راحتی نیست.»

جونگکوک زیر لب گفت:

«بالاخره یه چیز درست گفتی.»

و با وجود اینکه دوباره شروع به بحث کرده بودند...

هیچ‌کدوم متوجه نشدند که این بار، دعوایشان کمی فرق داشت.

همه آماده بودند.

وقت رفتن به تالار رسیده بود.

ادامه دارد....

حمایت کنننننننننننن🫶🎀🐰
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:19صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ها...

نام: قرارداد نفرتPart:18ساعت نزدیک ۹ شب بود که همه از شهرباز...

نام: قرارداد نفرتPart:¹³چند دقیقه بعد...در اتاق آرام باز شد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط