{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:18

ساعت نزدیک ۹ شب بود که همه از شهربازی برگشتند خونه.

یورین همون‌طور که کفش‌هاشو درمی‌آورد، با ناله گفت:

«رسماً دیگه پام مال خودم نیست!»

ناری خودش رو روی مبل پرت کرد.

«اگه یکی بگه دوباره بریم شهربازی، خودمو می‌زنم به فراموشی.»

همه خندیدند.

مادر جونگکوک از آشپزخونه صدا زد:

«اول برید دست و صورتتونو بشورید، بعد بیاید شام آماده‌ست.»

چند دقیقه بعد، همه دور میز شام نشسته بودند.

ا/ت و جونگکوک طبق معمول روبه‌روی هم.

یورین نگاهی به هر دو انداخت و گفت:

«عجیبه... امروز از وقتی اومدیم خونه هنوز دعواتون نشده.»

جونگکوک بی‌حوصله گفت:

«انرژی ندارم.»

ا/ت هم لیوان آبش رو برداشت.

«منم دلم نمی‌خواد قبل خواب صدای بعضیا رو تحمل کنم.»

سوهیون خندید.

«خوبه... حداقل امشب میز شام سالم می‌مونه.»

همه خندیدند و شامشون رو خوردند.

بعد از شام، یکی‌یکی شب‌بخیر گفتند و به اتاق‌هاشون رفتند.

کم‌کم سکوت کل خونه رو گرفت.

...

ساعت ۱:۱۱ بامداد

درِ یکی از اتاق‌ها خیلی آروم باز شد.

یورین نوک پا از اتاق بیرون اومد، اطراف رو نگاه کرد و یواشکی وارد اتاق سوهیون شد.

چند دقیقه بعد، ناری، آرا و سه‌بی هم خودشونو رسوندند.

همه روی زمین دایره‌ای نشستند.

یورین گوشی‌ش رو از جیبش درآورد.

«بچه‌ها... یه چیزی نشونتون بدم.»

گوشی رو وسط گرفت.

عکسی بود که عصر توی شهربازی گرفته بودند.

جونگکوک و ا/ت توی عکس، درست وسط کل‌کل کردن بودند.

یکی اخم کرده بود، اون یکی هم انگشتش رو سمتش گرفته بود.

ناری خندید.

«این که همون دعواست.»

یورین تصویر رو زوم کرد.

«نه... اینو ببین.»

همه جلوتر اومدند.

آرا با دقت نگاه کرد.

«خب؟»

یورین گفت:

«از صبح تا شب فقط با هم کل‌کل می‌کنن... ولی دقت کردین هیچ‌وقت از هم فاصله نمی‌گیرن؟»

چند ثانیه سکوت شد.

سوهیون آروم گفت:

«راست میگه...»

سه‌بی که تا اون لحظه چیزی نگفته بود، لبخند خیلی کوچیکی زد.

«شاید... خودشون هنوز نفهمیدن.»

همه نگاهش کردند.

ناری ابرو بالا انداخت.

«یعنی چی؟»

سه‌بی شونه بالا انداخت.

«هیچی... فقط حس کردم این دعواها، بیشتر از اینکه از تنفر باشه، از لجبازیه.»

یورین لبخند شیطونی زد.

«پس یه شرط ببندیم.»

سوهیون خندید.

«باز شروع شد...»

یورین دستش رو وسط آورد.

«تا قبل از اینکه برگردیم آمریکا، هرکی بیشتر باعث بشه این دوتا کمتر دعوا کنن، برنده‌ست.»

ناری بدون فکر دستش رو گذاشت روی دست یورین.

«قبول!»

آرا هم دستش رو گذاشت.

«منم هستم.»

سوهیون خندید و دستش رو روی بقیه گذاشت.

«قبول.»

آخر از همه، سه‌بی هم دستش رو روی دست بقیه گذاشت.

یورین با ذوق گفت:

«خب... اولین مرحله.»

ناری سریع گفت:

«فردا می‌فرستیمشون خرید.»

سوهیون خندید.

«من شرط می‌بندم قبل از رسیدن به فروشگاه سه بار دعوا کنن.»

ناری گفت:

«من میگم هفت بار.»

آرا خندید.

«من میگم اصلاً خرید نمی‌کنن و نصف راه برمی‌گردن.»

همه خندیدند.

یورین به سه‌بی نگاه کرد.

«تو چی فکر می‌کنی؟»

سه‌بی چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

«سه بار...»

همه با تعجب نگاهش کردند.

ناری گفت:

«فقط سه بار؟!»

سه‌بی لبخند زد.

«چون فردا... یه اتفاق می‌افته که حواسشون از دعوا پرت میشه.»

یورین کنجکاو پرسید:

«چه اتفاقی؟»

سه‌بی فقط از جاش بلند شد و به سمت در رفت.

قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، آروم گفت:

«فردا خودتون می‌بینین...»

و در، بی‌صدا پشت سرش بسته شد.

چهار دخترخاله با تعجب به هم نگاه کردند؛ هیچ‌کدوم نمی‌دونستن سه‌بی این‌قدر مطمئن، روی چه چیزی حساب باز کرده.

ادامه دارد....

حمایت کنید و فالوم داشته باشید🐰🎀
منم قول میدم بهترین پارت هارو آماده کنم براتون🤷🏻‍♀️🎀
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁷چند دقیقه بعد...همه با ماشین رسیدن ب...

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁶بعد از چند ساعت بازی، همه تقریباً از...

نام: قرارداد نفرتPart:15بعد از تمیز کردن آشپزخونه، همه آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط