نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:21
ماشین جلوی تالار وایساد.
همه یکییکی پیاده شدن.
نورهای طلایی تالار از دور معلوم بود و صدای موسیقی آروم، کل حیاط رو پر کرده بود.
یورین با ذوق گفت:
«وای... انگار امشب قراره کلی غذا بخوریم.»
ناری خندید و جواب داد:
«تو برای غذا اومدی یا مراسم؟»
«غذا خودش یه مراسمه.»
سوهیون زد پشت سرش.
«فقط لطفاً امشب آبرومونو نبر.»
«قول نمیدم.»
...
همه وارد سالن شدن.
پدر جونگکوک با چند تا از دوستای قدیمیش مشغول سلام و احوالپرسی بود.
مادر جونگکوک هم کنار همسرش ایستاده بود.
دخترخالهها اما...
دور یه میز جمع شده بودن.
یورین با لبخند شیطونی گفت:
«مرحله دوم عملیات...»
ناری با هیجان پرسید:
«همونه؟»
«آره.»
سوهیون آه کشید.
«خدا به خیر کنه.»
یورین سریع جای صندلیها رو عوض کرد.
«من کنار ناری.»
«سوهیون کنار خاله.»
«سهبی کنار آرا.»
همه نشستند.
فقط...
دو تا صندلی کنار هم خالی موند.
همون موقع جونگکوک و ا/ت رسیدن.
جونگکوک یه نگاه به میز انداخت.
بعد به دخترخالهها.
«باز شماها...»
یورین با لبخند معصوم گفت:
«چی شده؟»
جونگکوک به دو صندلی خالی اشاره کرد.
«اتفاقی فقط این دوتا مونده؟»
ناری شونه بالا انداخت.
«قسم میخورم اتفاقی بود.»
سوهیون زیر لب گفت:
«دروغگو...»
یورین سریع با آرنج زد به پهلویش.
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«زودتر بشینیم، حوصله وایسادن ندارم.»
جونگکوک هم بدون حرف روی یکی از صندلیها نشست.
...
چند دقیقه بعد...
گارسونها مشغول پذیرایی بودن.
یکیشون یه بشقاب دسر گذاشت روی میز.
دقیقاً جلوی ا/ت و جونگکوک.
هر دوتاشون همزمان دستشون رو دراز کردن.
قاشقها خورد به هم.
تق!
جونگکوک نگاهش کرد.
«اول من.»
ا/ت بدون اینکه دستش رو عقب بکشه گفت:
«از کی تا حالا قانون گذاشتی؟»
«از وقتی دیدم بعضیا فکر میکنن هرچی هست مال خودشونه.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«خوبه حداقل خودت میدونی درباره کی حرف میزنی.»
جونگکوک قاشق رو برداشت.
«مرسی از تأییدت.»
ا/ت هم بشقاب رو کشید سمت خودش.
«بفرما... برو یکی دیگه بردار.»
جونگکوک خندید.
«تو حتی سر یه دسر هم کوتاه نمیای؟»
«تو هم سر هیچی کوتاه نمیای.»
یورین زیر لب به ناری گفت:
«دارن مثل پیرزن و پیرمرد دعوا میکنن.»
ناری خندید.
...
چند دقیقه بعد، یه مرد میانسال که از آشناهای قدیمی خانواده بود کنار میز ایستاد.
یه نگاه به جونگکوک و ا/ت انداخت.
بعد لبخند زد.
«شما دوتا حتماً زوج جوونید؟»
قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
جونگکوک و ا/ت همزمان گفتن:
«نه!»
مرد جا خورد.
«اوه... ببخشید.»
یورین سریع گفت:
«فعلاً نامزدن.»
مرد خندید.
«پس حق دارین، هنوز سر همهچی بحث میکنین.»
ناری آروم زیر لب گفت:
«اگه ازدواج کنن خدا به همسایهها رحم کنه.»
همه خندیدن.
...
بعد از شام...
صدای مجری تو سالن پیچید.
«از چند زوج دعوت میکنیم برای شرکت در مسابقه روی سن تشریف بیارن.»
یورین با ذوق از جاش بلند شد.
«جونگکوک! ا/ت!»
ناری هم دست زد.
«برید دیگه!»
ا/ت با تعجب گفت:
«مگه دیوونه شدین؟»
جونگکوک هم اخم کرد.
«خودتون برید.»
همون لحظه مجری ادامه داد:
«فقط زوجهایی که عقد رسمی کردن، لطفاً روی سن بیان.»
هر دوتاشون همزمان یه نفس راحت کشیدن.
یورین با ناراحتی نشست.
«عههه...»
ناری خندید.
«بازم شکست خوردیم.»
سوهیون دستش رو گذاشت روی شونه یورین.
«یه روز موفق میشی.»
...
جونگکوک از جاش بلند شد.
«میرم یه دور بزنم.»
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، از میز فاصله گرفت.
ا/ت فقط نگاهش کرد و دوباره مشغول آب خوردن شد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک کنار میز پذیرایی ایستاده بود.
یکی از دوستای قدیمی پدرش با لبخند نزدیک شد.
«جونگکوک! بزرگ شدی مرد.»
جونگکوک مؤدبانه لبخند زد.
«درود بر شما عمو.»
مرد یه لیوان برداشت و گرفت سمتش.
«به سلامتی داماد آینده.»
جونگکوک دستش رو عقب کشید.
«ممنون، نمیخورم.»
مرد خندید.
«یه لیوان که چیزی نمیشه.»
جونگکوک دوباره خواست رد کنه.
ولی مرد با اصرار لیوان رو گذاشت تو دستش.
«به احترام بابات.»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد...
و آخرش لیوان رو گرفت.
از دور...
سهبی این صحنه رو دید.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
«...این دیگه توی نقشهی ما نبود.»
ادامه دارد....
حمایتتتتتت؟🎀🤷🏻♀️
Part:21
ماشین جلوی تالار وایساد.
همه یکییکی پیاده شدن.
نورهای طلایی تالار از دور معلوم بود و صدای موسیقی آروم، کل حیاط رو پر کرده بود.
یورین با ذوق گفت:
«وای... انگار امشب قراره کلی غذا بخوریم.»
ناری خندید و جواب داد:
«تو برای غذا اومدی یا مراسم؟»
«غذا خودش یه مراسمه.»
سوهیون زد پشت سرش.
«فقط لطفاً امشب آبرومونو نبر.»
«قول نمیدم.»
...
همه وارد سالن شدن.
پدر جونگکوک با چند تا از دوستای قدیمیش مشغول سلام و احوالپرسی بود.
مادر جونگکوک هم کنار همسرش ایستاده بود.
دخترخالهها اما...
دور یه میز جمع شده بودن.
یورین با لبخند شیطونی گفت:
«مرحله دوم عملیات...»
ناری با هیجان پرسید:
«همونه؟»
«آره.»
سوهیون آه کشید.
«خدا به خیر کنه.»
یورین سریع جای صندلیها رو عوض کرد.
«من کنار ناری.»
«سوهیون کنار خاله.»
«سهبی کنار آرا.»
همه نشستند.
فقط...
دو تا صندلی کنار هم خالی موند.
همون موقع جونگکوک و ا/ت رسیدن.
جونگکوک یه نگاه به میز انداخت.
بعد به دخترخالهها.
«باز شماها...»
یورین با لبخند معصوم گفت:
«چی شده؟»
جونگکوک به دو صندلی خالی اشاره کرد.
«اتفاقی فقط این دوتا مونده؟»
ناری شونه بالا انداخت.
«قسم میخورم اتفاقی بود.»
سوهیون زیر لب گفت:
«دروغگو...»
یورین سریع با آرنج زد به پهلویش.
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«زودتر بشینیم، حوصله وایسادن ندارم.»
جونگکوک هم بدون حرف روی یکی از صندلیها نشست.
...
چند دقیقه بعد...
گارسونها مشغول پذیرایی بودن.
یکیشون یه بشقاب دسر گذاشت روی میز.
دقیقاً جلوی ا/ت و جونگکوک.
هر دوتاشون همزمان دستشون رو دراز کردن.
قاشقها خورد به هم.
تق!
جونگکوک نگاهش کرد.
«اول من.»
ا/ت بدون اینکه دستش رو عقب بکشه گفت:
«از کی تا حالا قانون گذاشتی؟»
«از وقتی دیدم بعضیا فکر میکنن هرچی هست مال خودشونه.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«خوبه حداقل خودت میدونی درباره کی حرف میزنی.»
جونگکوک قاشق رو برداشت.
«مرسی از تأییدت.»
ا/ت هم بشقاب رو کشید سمت خودش.
«بفرما... برو یکی دیگه بردار.»
جونگکوک خندید.
«تو حتی سر یه دسر هم کوتاه نمیای؟»
«تو هم سر هیچی کوتاه نمیای.»
یورین زیر لب به ناری گفت:
«دارن مثل پیرزن و پیرمرد دعوا میکنن.»
ناری خندید.
...
چند دقیقه بعد، یه مرد میانسال که از آشناهای قدیمی خانواده بود کنار میز ایستاد.
یه نگاه به جونگکوک و ا/ت انداخت.
بعد لبخند زد.
«شما دوتا حتماً زوج جوونید؟»
قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
جونگکوک و ا/ت همزمان گفتن:
«نه!»
مرد جا خورد.
«اوه... ببخشید.»
یورین سریع گفت:
«فعلاً نامزدن.»
مرد خندید.
«پس حق دارین، هنوز سر همهچی بحث میکنین.»
ناری آروم زیر لب گفت:
«اگه ازدواج کنن خدا به همسایهها رحم کنه.»
همه خندیدن.
...
بعد از شام...
صدای مجری تو سالن پیچید.
«از چند زوج دعوت میکنیم برای شرکت در مسابقه روی سن تشریف بیارن.»
یورین با ذوق از جاش بلند شد.
«جونگکوک! ا/ت!»
ناری هم دست زد.
«برید دیگه!»
ا/ت با تعجب گفت:
«مگه دیوونه شدین؟»
جونگکوک هم اخم کرد.
«خودتون برید.»
همون لحظه مجری ادامه داد:
«فقط زوجهایی که عقد رسمی کردن، لطفاً روی سن بیان.»
هر دوتاشون همزمان یه نفس راحت کشیدن.
یورین با ناراحتی نشست.
«عههه...»
ناری خندید.
«بازم شکست خوردیم.»
سوهیون دستش رو گذاشت روی شونه یورین.
«یه روز موفق میشی.»
...
جونگکوک از جاش بلند شد.
«میرم یه دور بزنم.»
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، از میز فاصله گرفت.
ا/ت فقط نگاهش کرد و دوباره مشغول آب خوردن شد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک کنار میز پذیرایی ایستاده بود.
یکی از دوستای قدیمی پدرش با لبخند نزدیک شد.
«جونگکوک! بزرگ شدی مرد.»
جونگکوک مؤدبانه لبخند زد.
«درود بر شما عمو.»
مرد یه لیوان برداشت و گرفت سمتش.
«به سلامتی داماد آینده.»
جونگکوک دستش رو عقب کشید.
«ممنون، نمیخورم.»
مرد خندید.
«یه لیوان که چیزی نمیشه.»
جونگکوک دوباره خواست رد کنه.
ولی مرد با اصرار لیوان رو گذاشت تو دستش.
«به احترام بابات.»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد...
و آخرش لیوان رو گرفت.
از دور...
سهبی این صحنه رو دید.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
«...این دیگه توی نقشهی ما نبود.»
ادامه دارد....
حمایتتتتتت؟🎀🤷🏻♀️
- ۲۹۵
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط