نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:19
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرهها ریخته بود توی اتاقها.
از آشپزخونه صدای حرف زدن دخترخالهها و خندههای آرومشون میاومد.
یورین با ذوق گفت:
«امروز روز مهمیه.»
ناری خندید و پرسید:
«چرا؟»
یورین لبخند زد.
«برای اینکه ببینیم اولین نقشهمون چند دقیقه دوام میاره.»
سهبی فقط چای میخورد و چیزی نمیگفت.
همه میدونستن امروز قراره اولین مرحلهی عملیاتشون شروع بشه.
...
چند دقیقه بعد، همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
جونگکوک بیحوصله داشت غذا میخورد و ا/ت هم ساکت نشسته بود.
مادر جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمت یخچال.
در رو باز کرد.
چند ثانیه نگاه کرد.
«اوه... تقریباً چیزی نمونده.»
یورین و ناری سریع به هم نگاه کردن.
همون نگاه کوچیک که یعنی:
شروع شد.
مادر جونگکوک گفت:
«باید بریم خرید.»
جونگکوک لقمهاش رو قورت داد.
«من بعداً میرم.»
مادرش قبل از اینکه ادامه بده گفت:
«نه، ا/ت هم باهات میاد.»
همزمان دو صدا بلند شد:
«چی؟»
همه خندیدن.
جونگکوک با تعجب گفت:
«من خودم میتونم برم.»
ا/ت هم گفت:
«منم فکر نمیکنم لازم باشه.»
مادر جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«لازم نیست فکر کنید، فقط برید.»
یورین زیر لب گفت:
«مرحله اول... اوکی شد.»
سوهیون آروم آرنجش زد.
«ساکت.»
...
چند دقیقه بعد، جلوی در خونه...
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت.
ا/ت کفشش رو پوشید و گفت:
«امیدوارم حداقل این خرید طولانی نشه.»
جونگکوک در رو باز کرد.
«نگران نباش. قرار نیست ساعتها جلوی قفسهها وایسم و برای یه چیز ساده فکر کنم.»
ا/ت نگاهش کرد.
«خوبه. چون منم قرار نیست کسی رو تحمل کنم که فکر میکنه فقط خودش درسته.»
جونگکوک یه لبخند کوتاه زد.
«پس امروز قراره خیلی سخت بگذره.»
«بالاخره یه حرف درست زدی.»
هر دو سوار ماشین شدن.
...
داخل فروشگاه.
جونگکوک یه سبد برداشت.
ا/ت به سبد نگاه کرد.
«همین؟»
جونگکوک گفت:
«آره. مگه قراره کل فروشگاه رو بخریم؟»
ا/ت رفت سمت قفسهها.
«با این سرعت تو، احتمالاً چیزایی که لازم داریم رو جا میندازیم.»
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
«و با سرعت تو، احتمالاً تا فردا هنوز سر انتخاب یه بسته گیر کردیم.»
ا/ت برگشت نگاهش کرد.
«حداقل انتخابهام دلیل داره.»
جونگکوک گفت:
«حتماً. فقط امیدوارم خودت هم اون دلیل رو بدونی.»
...
اون طرفتر، چند متر دورتر...
یورین، ناری و سوهیون پشت یکی از قفسهها قایم شده بودن.
ناری با ذوق گفت:
«هنوز پنج دقیقه نشده، شروع کردن.»
یورین آروم گفت:
«صبر کن... شاید این بار بهتر پیش بره.»
همون لحظه صدای ا/ت اومد:
«تو واقعاً میخوای اینو بخری؟»
جونگکوک جواب داد:
«آره. مشکلیه؟»
«آره، چون هیچ آدم عاقلی اینو انتخاب نمیکنه.»
یورین آه کشید.
«.الان میخوای بگی که تو عاقلی و من کمبود دارم؟»
«نه،اما با سلایق های تو حتی آب معدنی هم ممکنه مزه بنزین بده!»
«با سلیقه توهم ممکنه همچی مزه مرگ موش بده»
«وای از این جمله سنگین الان باید چکار کنم؟بخندم یا بشکنم؟»
جونگکوک اروم صورتشو اورد کنار گوش ات.
«ساکت بشی و خرید رو انجام بدی بانمک!»
سوهیون خندید.
«مرحله اول داره خیلی خوب خراب میشه.»
...
بعد از چند دقیقه بحث، بالاخره خریدها تموم شد.
تو راه برگشت، هر دو ساکت بودن.
نه از آشتی...
فقط چون دیگه حوصلهی بحث نداشتن.
...
وقتی رسیدن خونه، خریدها رو گذاشتن روی میز.
مادر جونگکوک شروع کرد وسایل رو مرتب کردن.
یورین آروم رفت کنار ناری.
«خب؟ چند بار؟»
ناری انگشتهاش رو شمرد.
«هشت بار.»
یورین چشمهاش رو بست.
«من شرطمو باختم.»
همون لحظه گوشی مادر جونگکوک زنگ خورد.
همه ساکت شدن.
مادر جونگکوک جواب داد.
چند لحظه گوش داد و بعد لبخند زد.
«باشه، حتماً میایم.»
تماس رو قطع کرد.
همه نگاهش کردن.
مادر جونگکوک گفت:
«امشب دعوتیم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«کجا؟»
«تالار. احتمالاً یکی از دوستای پدرت دعوت کرده.»
بعد جدی ادامه داد:
«و از الان میگم... کسی حق نداره بگه نمیام.»
جونگکوک خواست چیزی بگه، ولی مادرش سریع گفت:
«ساعت هشت همه سوار ماشین میشیم.»
جونگکوک آه کشید.
نگاهش ناخودآگاه رفت سمت ا/ت.
ا/ت هم همونطور بیحوصله نگاهش کرد.
هر دو فقط یه فکر داشتن:
بازم یه برنامهی اجباری دیگه...
ادامه دارد....
حمایت کن و فالوم داشته باش
و من قول میدم بهترین فیک رو برات بنویسم🤷🏻♀️🎀
Part:19
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرهها ریخته بود توی اتاقها.
از آشپزخونه صدای حرف زدن دخترخالهها و خندههای آرومشون میاومد.
یورین با ذوق گفت:
«امروز روز مهمیه.»
ناری خندید و پرسید:
«چرا؟»
یورین لبخند زد.
«برای اینکه ببینیم اولین نقشهمون چند دقیقه دوام میاره.»
سهبی فقط چای میخورد و چیزی نمیگفت.
همه میدونستن امروز قراره اولین مرحلهی عملیاتشون شروع بشه.
...
چند دقیقه بعد، همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
جونگکوک بیحوصله داشت غذا میخورد و ا/ت هم ساکت نشسته بود.
مادر جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمت یخچال.
در رو باز کرد.
چند ثانیه نگاه کرد.
«اوه... تقریباً چیزی نمونده.»
یورین و ناری سریع به هم نگاه کردن.
همون نگاه کوچیک که یعنی:
شروع شد.
مادر جونگکوک گفت:
«باید بریم خرید.»
جونگکوک لقمهاش رو قورت داد.
«من بعداً میرم.»
مادرش قبل از اینکه ادامه بده گفت:
«نه، ا/ت هم باهات میاد.»
همزمان دو صدا بلند شد:
«چی؟»
همه خندیدن.
جونگکوک با تعجب گفت:
«من خودم میتونم برم.»
ا/ت هم گفت:
«منم فکر نمیکنم لازم باشه.»
مادر جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«لازم نیست فکر کنید، فقط برید.»
یورین زیر لب گفت:
«مرحله اول... اوکی شد.»
سوهیون آروم آرنجش زد.
«ساکت.»
...
چند دقیقه بعد، جلوی در خونه...
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت.
ا/ت کفشش رو پوشید و گفت:
«امیدوارم حداقل این خرید طولانی نشه.»
جونگکوک در رو باز کرد.
«نگران نباش. قرار نیست ساعتها جلوی قفسهها وایسم و برای یه چیز ساده فکر کنم.»
ا/ت نگاهش کرد.
«خوبه. چون منم قرار نیست کسی رو تحمل کنم که فکر میکنه فقط خودش درسته.»
جونگکوک یه لبخند کوتاه زد.
«پس امروز قراره خیلی سخت بگذره.»
«بالاخره یه حرف درست زدی.»
هر دو سوار ماشین شدن.
...
داخل فروشگاه.
جونگکوک یه سبد برداشت.
ا/ت به سبد نگاه کرد.
«همین؟»
جونگکوک گفت:
«آره. مگه قراره کل فروشگاه رو بخریم؟»
ا/ت رفت سمت قفسهها.
«با این سرعت تو، احتمالاً چیزایی که لازم داریم رو جا میندازیم.»
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
«و با سرعت تو، احتمالاً تا فردا هنوز سر انتخاب یه بسته گیر کردیم.»
ا/ت برگشت نگاهش کرد.
«حداقل انتخابهام دلیل داره.»
جونگکوک گفت:
«حتماً. فقط امیدوارم خودت هم اون دلیل رو بدونی.»
...
اون طرفتر، چند متر دورتر...
یورین، ناری و سوهیون پشت یکی از قفسهها قایم شده بودن.
ناری با ذوق گفت:
«هنوز پنج دقیقه نشده، شروع کردن.»
یورین آروم گفت:
«صبر کن... شاید این بار بهتر پیش بره.»
همون لحظه صدای ا/ت اومد:
«تو واقعاً میخوای اینو بخری؟»
جونگکوک جواب داد:
«آره. مشکلیه؟»
«آره، چون هیچ آدم عاقلی اینو انتخاب نمیکنه.»
یورین آه کشید.
«.الان میخوای بگی که تو عاقلی و من کمبود دارم؟»
«نه،اما با سلایق های تو حتی آب معدنی هم ممکنه مزه بنزین بده!»
«با سلیقه توهم ممکنه همچی مزه مرگ موش بده»
«وای از این جمله سنگین الان باید چکار کنم؟بخندم یا بشکنم؟»
جونگکوک اروم صورتشو اورد کنار گوش ات.
«ساکت بشی و خرید رو انجام بدی بانمک!»
سوهیون خندید.
«مرحله اول داره خیلی خوب خراب میشه.»
...
بعد از چند دقیقه بحث، بالاخره خریدها تموم شد.
تو راه برگشت، هر دو ساکت بودن.
نه از آشتی...
فقط چون دیگه حوصلهی بحث نداشتن.
...
وقتی رسیدن خونه، خریدها رو گذاشتن روی میز.
مادر جونگکوک شروع کرد وسایل رو مرتب کردن.
یورین آروم رفت کنار ناری.
«خب؟ چند بار؟»
ناری انگشتهاش رو شمرد.
«هشت بار.»
یورین چشمهاش رو بست.
«من شرطمو باختم.»
همون لحظه گوشی مادر جونگکوک زنگ خورد.
همه ساکت شدن.
مادر جونگکوک جواب داد.
چند لحظه گوش داد و بعد لبخند زد.
«باشه، حتماً میایم.»
تماس رو قطع کرد.
همه نگاهش کردن.
مادر جونگکوک گفت:
«امشب دعوتیم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«کجا؟»
«تالار. احتمالاً یکی از دوستای پدرت دعوت کرده.»
بعد جدی ادامه داد:
«و از الان میگم... کسی حق نداره بگه نمیام.»
جونگکوک خواست چیزی بگه، ولی مادرش سریع گفت:
«ساعت هشت همه سوار ماشین میشیم.»
جونگکوک آه کشید.
نگاهش ناخودآگاه رفت سمت ا/ت.
ا/ت هم همونطور بیحوصله نگاهش کرد.
هر دو فقط یه فکر داشتن:
بازم یه برنامهی اجباری دیگه...
ادامه دارد....
حمایت کن و فالوم داشته باش
و من قول میدم بهترین فیک رو برات بنویسم🤷🏻♀️🎀
- ۱۱۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط