{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها هرطور که هست می‌گذرند؛ با شلوغی‌های کاذب، با صداهای

روزها هرطور که هست می‌گذرند؛ با شلوغی‌های کاذب، با صداهای غریبه و با ماسک‌هایی که به ناچار بر چهره می‌زنیم تا بگوییم «همه‌چیز خوب است». اما شب، دادگاهِ بی‌رحمِ آگاهی است. وقتی چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و سکوت سنگینِ کوچه روی سینه خانه آوار می‌شود، تنهایی با تمام ابهتِ غمناکش از راه می‌رسد.
شب، زمانِ بیداریِ زخم‌های کهنه است. همان حرف‌های ناگفته‌ای که در گلو قورت داده‌ایم، همان دلتنگی‌هایی که روزها پشت خنده‌هایمان پنهانشان کرده بودیم، و تمام آن «چرا»هایی که هرگز پاسخی برایشان نیافتیم. در تاریکی، فکر و خیال مثل موریانه به جانِ روح می‌افتد؛ گذشته را شخم می‌زند و آینده را در هاله‌ای از بیم و ابهام نشان می‌دهد.
بزرگ‌ترین غربتِ انسان آنجاست که در میانِ تلی از خاطرات و رویاهای مرده، روی تختخوابش تنها بیدار بماند و صدای تپش‌های قلبِ خودش را بشنود که با اضطراب می‌کوبد. در این جغرافیا، هیچ‌کس به فریادِ آدم نمی‌رسد؛ چرا که جنگ، جنگی پنهانی میانِ انسان و ذهنِ خسته‌ی خویش است.
دلواپسی‌های شبانه، مثل قطره‌های باران روی سقفِ دلتنگی می‌چکند و هر قطره، عمقِ تنهایی را بیشتر به رخ می‌کشد. نگاه می‌کنی و می‌بینی در این تاریکیِ ممتد، چقدر دست‌هایت خالی است و چقدر شانه‌هایت برای حملِ این‌همه اندوهِ خانه‌زاد، نحیف و ناتوان‌اند.
ما شب بیداران، نسلی هستیم که جریمه‌ی بیش از حد فهمیدن را با بی‌خوابی‌هایمان می‌پردازیم؛ خیره به سقف‌های گچی، در انتظارِ سپیده‌ای که شاید –فقط شاید– با خودش کمی فراموشی بیاورد.
دیدگاه ها (۰)

انزوا با تنهاییِ معمولی فرق دارد؛ تنهایی شاید یک اتفاق باشد،...

جهان، سال‌هاست که ترازوی عادلی برای سنجشِ روح‌های بزرگ نبوده...

هیچ انتظاری کشنده‌تر از ایستادن در راهروهای سرد و بی‌انتهای ...

اهم تیکه ای از داستانم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط