{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انزوا با تنهاییِ معمولی فرق دارد؛ تنهایی شاید یک اتفاق با

انزوا با تنهاییِ معمولی فرق دارد؛ تنهایی شاید یک اتفاق باشد، اما انزوا یک انتخاب یا یک سرنوشتِ محتوم است. حالتی است که در آن، آدم‌ها از دایره‌ی دیدرسِ تو محو می‌شوند و تو می‌مانی و آینه‌ای که هر روز بی‌رحمانه‌تر از دیروز، حقیقتِ وجودت را به رخت می‌کشد.

​در انزوا، زمان شکلِ دیگری به خود می‌گیرد. ساعت‌ها دیگر نمی‌دوند؛ آنها مثل قطره‌های غلیظِ قیر، آرام و سنگین سقوط می‌کنند. در این فضا، هر صدای کوچکی—حتی صدای نفس‌های خودت یا تیک‌تاکِ ساعتی دیواری—مثل فریادی در یک غارِ خالی می‌پیچد. تو در میانه‌ی یک جمعیتِ میلیاردی، دنیایی کوچک برای خودت ساخته‌ای که مرزهایش را دیوارهای اتاقِ تنهایی‌ات تعیین می‌کنند.

​تلخ‌ترین بخشِ انزوا این نیست که کسی را نداری تا با او گفتگو کنی؛ بلکه این است که کم‌کم یاد می‌گیری تمام گفت‌وگوهایت را در درونِ خودت انجام دهی. تو هم شاکی می‌شوی، هم متهم، هم قاضی و هم تماشاچی. این سینمای تک‌نفره، روح را آرام‌آرام فرسوده می‌کند.


​آدمی که به انزوا خو گرفته، مثل درختی است که در اعماق یک دره تاریک رشد کرده؛ شاید ریشه‌های محکم و عمیقی در زمین داشته باشد، اما دستش هرگز به آفتابِ گرمِ یک آغوش یا نوازشِ بادهای بهاری نمی‌رسد. او در سکوتِ خویش می‌پوسد، نه به این خاطر که دنیا را دوست ندارد، بلکه به این دلیل که جهان دیگر جایی برای رویاهای شکننده و روحِ حساسِ او ندارد.

​انزوا، پیله‌ای است که معلوم نیست عاقبتش پروانه شدن باشد یا خفه شدن در تاروپودِ بافته‌شده به دستِ خویش؛ اما هرچه هست، خلوتِ امنی است برای کسانی که از هیاهوی بی‌معنای جهانِ بیرون، دست شسته‌اند.
دیدگاه ها (۱)

​ما متبحرترین آدم‌های روی زمین در چیدنِ مرثیه‌های بلند بر خا...

روزها هرطور که هست می‌گذرند؛ با شلوغی‌های کاذب، با صداهای غر...

جهان، سال‌هاست که ترازوی عادلی برای سنجشِ روح‌های بزرگ نبوده...

ای شرقی قشنگ! که شعرم برای توستدر بیت بیت هر غزلم رد پای توس...

زن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط