part =11
اسلاید یک لباس ات
اسلاید دوم لباس ته
صبح با صدای هیونجین از خواب پاشدم
هیونجین : پاشو دیگه اتتتتت
ات : اههه باش چیکارم داری مگه
هیونجین : مگه نگفتی میایی باهم بیرون
ات : چزا حالا گیر دادی به مننننن
هیونحین : پاشووووو
ات : باششش
بلخره از جام بلند شودم گفتم
ات : میخوای همنجوری وایسی نگا کنی
هیونجین : ها نه الان میرم زود بیا
ات : باش
لباسم رو عوض کردم و بعد یکم میکاپ کردم و امدم بیرون
ات : بریم
هیونجین : اوکی
رفتیم سوار ماشین شدیم و همش به خودم چرا منو اورده بیرون یه هو گفت
هیونجین : برو پایین تو فروشگا هرچی میخوای بردار برات بخرم
ات : چییی؟
هیونجین : برو تا منصرف نشدم
ات : باش باش
رفتم به سمت فروشگاه و یع عالمه لباس برداشتم
ویو تهیونگ
حتما ات یادش رفته امروز تولدشه و توی تعجب مونده که چرا دادشش بردتش فروشگاه هه هه هه
رفتم همه وسایل رو برای تولد ات از ماشین اوردم بیرون و چیدیم و میخواستم ازش بخوام دوباره باهام وارد رابطه بشه همه چیز اماده بود دوست ات هم امده بود لینا و نامجونم امده بودن همه در تعجب بودن چرا من همچین کاری کردم
ویو ات
بعد از ۴ ساعت دیگه دستم خسته شود به سمت ماشین رفتیم و گفتم
ات : مرسییی دادشیی
هیونجین : اه خواهش ولی نباید دیگه کامل کارتم رو خالی میکردیی
ات : ببخشبد دیگه حالا
هیونجین : بمر برو خونه یه لباس خوب بپوش میخوام ببرمت یجای خوب
ات : چی واقعا کجا
هیونجین : حالا برو بعدا میفهمی
ات : باش
رفتم به سمت بالا لباسم رو عوض کردم و میکاپ کردم موهامو باز گذاشتم و اتو کشیدم
لباسش رو میزارم)
گوشیم زنگ خورد هیونجین بود
هیونجین : الو ات کجایی بیل دیگه
ات : باش خب وایسا
بعد رفتم از در پشتی بیرون و سوار ماشین شودم
هیونجین : فک نمیکنی زیادی خوشگل کردی
ات : بنظرم به اندازست
بعد را افتادیم و رسیدیم و با ریموت هیونجین در باز شد وارد شدم و با تهیونگ و لینا و نامجون و سویی مواجه شدم یه ویلای بزرگ بود و خیلی خوشگل و سلطنتی
یک دفعه شنیدم تهیونگ گفت
تهیونگ : تولدت مبارک ات
ات : اصلا یادم نبود ممنونم از همه
لینا : باید به تهیونگ ممنونم بگی اون همه این کارا رو برات کرده
ات : ها
تهیونگ امد نزدیک من و گفت
تهیونگ : ات دوست دارم و میخوام دوباره مال من بشی میتونی
دستام میلرزید واقعا نمی دونستم چی باید بگم
ات : .....ب باشه
اسلاید دوم لباس ته
صبح با صدای هیونجین از خواب پاشدم
هیونجین : پاشو دیگه اتتتتت
ات : اههه باش چیکارم داری مگه
هیونجین : مگه نگفتی میایی باهم بیرون
ات : چزا حالا گیر دادی به مننننن
هیونحین : پاشووووو
ات : باششش
بلخره از جام بلند شودم گفتم
ات : میخوای همنجوری وایسی نگا کنی
هیونجین : ها نه الان میرم زود بیا
ات : باش
لباسم رو عوض کردم و بعد یکم میکاپ کردم و امدم بیرون
ات : بریم
هیونجین : اوکی
رفتیم سوار ماشین شدیم و همش به خودم چرا منو اورده بیرون یه هو گفت
هیونجین : برو پایین تو فروشگا هرچی میخوای بردار برات بخرم
ات : چییی؟
هیونجین : برو تا منصرف نشدم
ات : باش باش
رفتم به سمت فروشگاه و یع عالمه لباس برداشتم
ویو تهیونگ
حتما ات یادش رفته امروز تولدشه و توی تعجب مونده که چرا دادشش بردتش فروشگاه هه هه هه
رفتم همه وسایل رو برای تولد ات از ماشین اوردم بیرون و چیدیم و میخواستم ازش بخوام دوباره باهام وارد رابطه بشه همه چیز اماده بود دوست ات هم امده بود لینا و نامجونم امده بودن همه در تعجب بودن چرا من همچین کاری کردم
ویو ات
بعد از ۴ ساعت دیگه دستم خسته شود به سمت ماشین رفتیم و گفتم
ات : مرسییی دادشیی
هیونجین : اه خواهش ولی نباید دیگه کامل کارتم رو خالی میکردیی
ات : ببخشبد دیگه حالا
هیونجین : بمر برو خونه یه لباس خوب بپوش میخوام ببرمت یجای خوب
ات : چی واقعا کجا
هیونجین : حالا برو بعدا میفهمی
ات : باش
رفتم به سمت بالا لباسم رو عوض کردم و میکاپ کردم موهامو باز گذاشتم و اتو کشیدم
لباسش رو میزارم)
گوشیم زنگ خورد هیونجین بود
هیونجین : الو ات کجایی بیل دیگه
ات : باش خب وایسا
بعد رفتم از در پشتی بیرون و سوار ماشین شودم
هیونجین : فک نمیکنی زیادی خوشگل کردی
ات : بنظرم به اندازست
بعد را افتادیم و رسیدیم و با ریموت هیونجین در باز شد وارد شدم و با تهیونگ و لینا و نامجون و سویی مواجه شدم یه ویلای بزرگ بود و خیلی خوشگل و سلطنتی
یک دفعه شنیدم تهیونگ گفت
تهیونگ : تولدت مبارک ات
ات : اصلا یادم نبود ممنونم از همه
لینا : باید به تهیونگ ممنونم بگی اون همه این کارا رو برات کرده
ات : ها
تهیونگ امد نزدیک من و گفت
تهیونگ : ات دوست دارم و میخوام دوباره مال من بشی میتونی
دستام میلرزید واقعا نمی دونستم چی باید بگم
ات : .....ب باشه
- ۵۶۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط