{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_43

لایک و بازنشر یادت نره 🎀


به انتهای سالن که رسیدیم
پدرم دستم رو تو دست کوک گذاشت
کوک داخل اون کت شلوار از همیشه خیره کننده تر شده بود
ما باید جوری تظاهر میکردیم که عاشق پیشه همیم
هردو لبخند به لب داشتیم
کوک گفت: زیبا شدی
لبخندم رو پر رنگ تر کردم و گفتم:
ممنون

کمی بعد سخنران مراسم که از افراد مورد اعتماد دو خاندان بود شروع کرد به صحبت.
از پیوند دو خاندان بزرگ و اهمیت این اتحاد میگفت
همون چرت و پرت هایی که بدم میاد
بعد از چند دقیقه سخنرانی گفت:
حالا نوبت شماست که عهدتان را رسمی کنید

یاخدااا این داره چی میگههه
از منبر بیا پایین عمو
همه منتظر مارو نگاه میکردن
کوک نگاهی بهم انداخت و دستشو به آرومی دور کمرم حلقه کرد
اون که نمیخواد واقعا منو ببوسه؟؟
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد
یه دستشو گذاشت روی گونم
فاصله مون اندازه یه بند انگشت بود
اونم خوب میدونه که اگه همو نبوسیم کلی شایعه در میاد
مجبور شدم که یکم همکاری کنم
صورتامون به هم نزدیک شد
و.......

لب هاشو روی لب هام گذاشت
بوسه ای کوتاه اما پر از فشار و استرس
الانه که ذوب شم برم تو زمین
از هم جدا شدیم

همه دست میزدن
وایی لطفا زودتر تموم شه

بعد از اون
بقیه مراسم با همه اون تشریفات خسته کننده پیش رفت
رقص اول ، بریدن کیک ، پذیرایی از مهمون های ویژه ، و خوش‌وبش با افرادی که به هر دلیلی اینجا بودن
هر لحظه حس میکردم یکی منو زیر نظر داره
و هیچی نمیتونست استرسم رو کم کنه

یکم هول شده بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم
نفس عمیق کشیدم
یهو گرمایی رو توی دستم احساس کردم
کوک دستمو گرفته بود
بعد از صحبت با چند نفر صورتشو نزدیک گوشم کرد و گفت:
حالت خوبه؟
نزدیک بود مِن مِن کنم ولی سری خودمو جمع کردم و با لحن نسبتا تندی گفتم:
آره خوبم

سری تکون داد و لبخند زد

بعد ساعاتی طولانی و خسته کننده مراسم بالاخره به پایان رسید
احساس سبکی عجیبی داشتم
بعد از اینکه لباسامون رو عوض کردیم به سمت خونه کوک راه افتادیم
من تو ماشین چشمامو بزور باز نگه داشته بودم
چون مراسم بیرون شهر بود طول میکشید برسیم
من یکم چشمامو روهم گذاشتم
حدودا ۴۰ دقیقه بعد ماشین توقف کرد
چشمامو باز کردم ولی حس تکون خوردن نداشتم
کوک از ماشین پیاده شد و اومد سمت در شاگرد
درو باز کرد و گفت:
نمیای؟

خوابالود نگاش کردم و گفتم:
خودم میخوام ولی پاهام جون نداره

بدون هیچ حرفی براید استایل بلندم کرد و یکی از افرادش درو بستن
خوابم برای یه ثانیه پرید میخواستم بگم نمیخواد ولی واقعا حس راه رفتن نبود

وارد خونه شدیم
آروم آروم به سمت طبقه بالا و اتاقی رفت که قرار بود بمونیم
منو گذاشت رو تخت
آروم گفتم:
ممنون
همونطور که برقو روشن میکرد گفت:
کاری نکردم که

رفت سمت کمد لباسا و دقیقا جلو من لباساشو عوض کرد
اصلا هم براش مهم نبوداااا اصلا
ولی دروغ نگم چه بدنی داره اصن عالی
بعد از اینکه کاراش رو انجام داد گفت:
همینجوری میخوای بخوابی؟
سرمو به معنای نه تکون دادم
رفتم سمت کمد و لباسمو برداشتم
از قبل من تمام وسایلم رو آورده بودم پس به چیزی نیاز نبود
رفتم داخل حموم عوض کردم و بیرون اومدم
کوک روی تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشی بود
روبروی میز آرایش نشستم
یدونه پد آرایش پاک کن برداشتم و روش میسلار واتر ریختم
آرایشم رو باهاش پاک کردم
همین که سبک شدم آخیش بلندی گفتم...‌


شرط= ۱۵۰ لایک . ۸۰ کامنت . ۵۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۲۱)

خوشگلا شات کنیم همو؟ تا ۲۴ میمونه✨️🎀 آمار مهم نیست

in your eyes

in your eyes

in your eyes

شرابی از جنس نفرتپارت ۳۹وارد شدم و موری روی صندلیِ میزش نشست...

فیک جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط