پارت ششم (از زبان هانا)
پارت ششم (از زبان هانا)
صدایِ نفسهایِ تندِ بابا رو پشتِ درِ بسته میشنیدم. سکوتی که کرده بود، از هر فریادی ترسناکتر بود. ناگهان، لگدی که به در زد، قلبمو از جا کَند. در با صدایِ بدی باز شد و خورد به دیوار.
هوسوک اونجا بود. توی تاریکیِ راهرو، قدش بلندتر و ترسناکتر به نظر میرسید. چشماش... انگار دیگه چشمایِ بابا نبود، دو تا گویِ آتیشی بود که فقط خشم توشون دیده میشد.
بابا با صدایِ بم و لرزونی از خشم فریاد زد: «تهدیدم میکنی؟ واسه این... این دختر؟ تو داری زندگیمون رو به خاطرِ یه سایه نابود میکنی دا-این!»
دا-این جلویِ من و هانسو ایستاد. قدش از بابا کوتاهتر بود، اما شونههاش رو صاف کرده بود. «من دارم از نابودیِ خودمون جلوگیری میکنم! هانا بچهست، هوسوک! اون حتی نمیدونه چرا ازش متنفری!»
بابا خندهیِ تلخی کرد که انگار صدایِ خرد شدنِ شیشه بود. «نمیدونه؟ بذار بدونه! بذار بدونه که من دارم با چی زندگی میکنم!»
اون یه قدم اومد جلو و با دستش به سینهی خودش اشاره کرد. «فکر کردی من فقط ازت متنفرم؟ نه… تو برای من حتی یه آدم نیستی هانا. تو فقط یه خطایِ محاسباتیِ بزرگی؛ یه جنازهیِ متحرکی که تمامِ اون شبِ لعنتی رو با خودش اینور و اونور میکشه. کاش اون شب، وقتی سوآ رفت… تو هم باهاش رفته بودی. وجودِ تو، فقط یه یادآوریِ روزانه از حماقتِ منه... هر بار که اون چشمایِ لعنتیش رو میبینم... سوآ رو میبینم که داره تویِ اون تختِ خونآلود جون میده! اون قاتلِ مادرشه!»
من گوشامو گرفتم. نمیخواستم بشنوم. نه... من قاتل نبودم.
هانسو یهو پرید جلو. با اون سنِ کمش، جوری جلویِ هوسوک ایستاد که انگار میخواست با تنِ کوچیکش راهِ طوفان رو ببنده.
«تو قاتل نیستی! بابا... تو فقط یه ترسوئی! تو نمیتونی با دردت روبرو بشی، واسه همین داری یه بچه رو تنبیه میکنی!»
هوسوک برایِ یه لحظه خشکش زد. دستش رفت بالا... میخواست بزنه؟
دا-این جیغ کشید: «هوسوک! اگه دستت به هانسو بخوره، دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست!»
بابا دستش رو توی هوا نگه داشت. انگار تازه فهمید چیکار کرده. نفسهاش به شماره افتاده بود. برگشت سمتِ من. انگار تازه یادش اومد من اونجام. با یه صدایِ سرد و یخزده گفت:
«فردا صبح... میبرمت اونجایی که نباید باشی. بهزیستی جایِ توئه، نه اینجا.»
دا-این رنگش مثلِ گچِ دیوار سفید شد. «تو... تو این کارو نمیکنی.»
هوسوک در رو با چنان شدتی کوبید که قابِ عکسِ روی دیوار افتاد و شکست. صدایِ پاش توی راهرو دور شد. اون رفته بود توی اتاقِ خودش و در رو قفل کرده بود.
من روی زمین افتادم. هانسو و دا-این اومدن سمتم، ولی من دیگه حسشون نمیکردم.
تنها چیزی که توی ذهنم بود، اون کلمهیِ وحشتناک بود:بهزیستی
مامان دا-این داشت گریه میکرد و با تلفن حرف میزد... شاید داشت به کسی زنگ میزد؟ هانسو منو محکم بغل کرده بود، اما لباسِ اونم خیسِ اشک بود.
من دیگه به اون "بابا" فکر نمیکردم.
من فقط داشتم به این فکر میکردم که چرا آدمها، وقتی نمیتونن یه دردی رو فراموش کنن، میخوان همه رو با خودشون تویِ آتیشِ اون درد بسوزونن؟
صدایِ نفسهایِ تندِ بابا رو پشتِ درِ بسته میشنیدم. سکوتی که کرده بود، از هر فریادی ترسناکتر بود. ناگهان، لگدی که به در زد، قلبمو از جا کَند. در با صدایِ بدی باز شد و خورد به دیوار.
هوسوک اونجا بود. توی تاریکیِ راهرو، قدش بلندتر و ترسناکتر به نظر میرسید. چشماش... انگار دیگه چشمایِ بابا نبود، دو تا گویِ آتیشی بود که فقط خشم توشون دیده میشد.
بابا با صدایِ بم و لرزونی از خشم فریاد زد: «تهدیدم میکنی؟ واسه این... این دختر؟ تو داری زندگیمون رو به خاطرِ یه سایه نابود میکنی دا-این!»
دا-این جلویِ من و هانسو ایستاد. قدش از بابا کوتاهتر بود، اما شونههاش رو صاف کرده بود. «من دارم از نابودیِ خودمون جلوگیری میکنم! هانا بچهست، هوسوک! اون حتی نمیدونه چرا ازش متنفری!»
بابا خندهیِ تلخی کرد که انگار صدایِ خرد شدنِ شیشه بود. «نمیدونه؟ بذار بدونه! بذار بدونه که من دارم با چی زندگی میکنم!»
اون یه قدم اومد جلو و با دستش به سینهی خودش اشاره کرد. «فکر کردی من فقط ازت متنفرم؟ نه… تو برای من حتی یه آدم نیستی هانا. تو فقط یه خطایِ محاسباتیِ بزرگی؛ یه جنازهیِ متحرکی که تمامِ اون شبِ لعنتی رو با خودش اینور و اونور میکشه. کاش اون شب، وقتی سوآ رفت… تو هم باهاش رفته بودی. وجودِ تو، فقط یه یادآوریِ روزانه از حماقتِ منه... هر بار که اون چشمایِ لعنتیش رو میبینم... سوآ رو میبینم که داره تویِ اون تختِ خونآلود جون میده! اون قاتلِ مادرشه!»
من گوشامو گرفتم. نمیخواستم بشنوم. نه... من قاتل نبودم.
هانسو یهو پرید جلو. با اون سنِ کمش، جوری جلویِ هوسوک ایستاد که انگار میخواست با تنِ کوچیکش راهِ طوفان رو ببنده.
«تو قاتل نیستی! بابا... تو فقط یه ترسوئی! تو نمیتونی با دردت روبرو بشی، واسه همین داری یه بچه رو تنبیه میکنی!»
هوسوک برایِ یه لحظه خشکش زد. دستش رفت بالا... میخواست بزنه؟
دا-این جیغ کشید: «هوسوک! اگه دستت به هانسو بخوره، دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست!»
بابا دستش رو توی هوا نگه داشت. انگار تازه فهمید چیکار کرده. نفسهاش به شماره افتاده بود. برگشت سمتِ من. انگار تازه یادش اومد من اونجام. با یه صدایِ سرد و یخزده گفت:
«فردا صبح... میبرمت اونجایی که نباید باشی. بهزیستی جایِ توئه، نه اینجا.»
دا-این رنگش مثلِ گچِ دیوار سفید شد. «تو... تو این کارو نمیکنی.»
هوسوک در رو با چنان شدتی کوبید که قابِ عکسِ روی دیوار افتاد و شکست. صدایِ پاش توی راهرو دور شد. اون رفته بود توی اتاقِ خودش و در رو قفل کرده بود.
من روی زمین افتادم. هانسو و دا-این اومدن سمتم، ولی من دیگه حسشون نمیکردم.
تنها چیزی که توی ذهنم بود، اون کلمهیِ وحشتناک بود:بهزیستی
مامان دا-این داشت گریه میکرد و با تلفن حرف میزد... شاید داشت به کسی زنگ میزد؟ هانسو منو محکم بغل کرده بود، اما لباسِ اونم خیسِ اشک بود.
من دیگه به اون "بابا" فکر نمیکردم.
من فقط داشتم به این فکر میکردم که چرا آدمها، وقتی نمیتونن یه دردی رو فراموش کنن، میخوان همه رو با خودشون تویِ آتیشِ اون درد بسوزونن؟
- ۲۷۰
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط