{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون آشام من/پارت۷

از زمان مرگ مادرم تا به امروز اینقدر نترسیده بودم


چگونه یک مرد وقتی که من در خانه ام را بسته ام می تواند برقهای خانه را ببرد و حالا روبه روی من بایستد؟


زندگی من داستانی ترسناک نیست

من دختری معمولی هستم

با لباسهای معمولی

و چهره معمولی

با دنیای معمولی

هر روز مثل یک انسان معمولی از خواب برمی خیزم

خیلی معمولی به دانشگاه می روم

مثل معمولی ها درسم را می خوانم

و مثل آدمهای معمولی به خانه برمی گردم

مثل انسانهای معمولی غذا می خورم

و مثل همه آنها زندگی می کنم در زندگی من هیچ فراز و نشیب غیر منتظره ای نیست


نباید وجود داشته باشد

اما با همه اینها نباید بترسم

باید خودم را کنترل کنم


حالا وقت مبارزه است

وقت معامله است

به روبرویم نگاه کردم و گفتم


« شما کی هستین؟»

گفت

« بذار فکر کنم ...شاید اگر نوشته های روی تابوت رو میخوندی بهتر متوجه می شدی من کیم !هه»

«متوجه نمیشم میشه لطفا دقیق تر توضیح بدین و بهم بگین که چه جوری از در بسته ی خونم داخل شدین و چه جوری برق های خونم رو قطع کردین؟»


گفت
«خیلی خیلی سوال داری دختر کوچولو .»

گفتم
« ازتون خواهش می کنم جواب بدین. ورود شما غیر قانونی و بدون مجوز منه»


گفت

« آها که اینطور پس قبل از این که سوال های خیلی خیلی خیلی زیادت رو جواب بدم اول باید چیزی که متعلق به منه رو بهم پس بدی!»


گفتم

«چه چیزی متعلق به شماست؟»

ناگهان گردنبند در دستم شروع کرد به داغ شدن

جوری بود که دیگر نمی توانستم در دستم نگهش دارم

داشت می سوخت

و سپس به رو به جلو کشیده شد و ناگهان زنجیرش از دستم در رفت و در دست مرد روبرویم فرود آمد


گفت

« همانطور که ورود من غیر قانونیه دزدی هم کار غیر قانونی دختر کوچولو »


پوزخند احمقانه ای داشت

گفتم

«آهان متوجه شدم احتمالا باید از عوامل موزه باشید ازتون خیلی معذرت میخوام که این گردنبند رو برداشتم اما برای برداشتنش دلیل های موجهی داشتم»


«آها خیلی خوب پس بیا این کار رو دزدی در نظر نگیریم»

گفتم

«اگر از عوامل موزه نیستید میشه حداقل خودتون رو معرفی کنید؟ اصلا خوش ندارم شامم رو خراب کردی و حالا عین عجل معلق روبهروم ایستادی! غذام داره سرد میشه! و من خیلی خیلی گرسنمه و کارهای مهمتری از این که بخوام برای اینکه اون رو برداشتم تبرعه بشم، دارم !»

ناگهان چشم هایش قرمز شدند دستش را کنارم گذاشت

و صورتش دقیقا روبروی صورتم قرار گرفت


در تاریکی چشمهایش شبیه دو گوی درخشان بودند

به رنگ خون


با صدایی عمیق و ترسناک و خشدار گفت



« من ومپایر قرن هجده
بزرگترین تاجر دو قرن گذشته
و مرده ای از گور برخاسته هستم»


ادامه دارد


حمایتت کجاست خانومم؟؟؟🔪🪽
دیدگاه ها (۲)

خون آشام من /پارت 6

ببینین چی براتون گذاشتممممم

یک آرمی درباره تجربه‌ش از دیدن نامجون تو موزه‌ پرادو مادرید ...

ولاگ شوگا به مناسبت فستا — «سلام.الان حدود ساعت دو بعدازظهره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط