خون آشام من /پارت 6
موقع برگشت چیزی نظرم را جلب کرد
داخل محفظه ای بدون شیشه و محافظ گردنبندی صلیب شکل بود
با یاقوت های سرخ
دقیقا مثل همونی که روی تابوت بود
دقیقا مثل همونی که در کودکیهم دیده بودم
دستم را به سمت آن دراز کردم و بدون این که کسی آن را ببیند از موزه چیزی کش رفتم
و سعی کردم از دست جیمین در بروم
بالاخره زمان برگشت فرا رسید و داخل اتوبوس نشستم
اما باز هم جیمین مرا پیدا کرد
عجب سیریشی هست ها
ولی آنقدرها هم که فکر می کردم آدم بدی نیست
کم کم گرم صحبت شدیم و تا زمان برگشت با او حرف زدم
به من گفت
«راستش را بهت بگم؟»
گفتم
«بله؟»
گفت
«رایتش من تورو چند وقته که میپام.میدونی چی میگم؟و دوست دارم که باهات...میدونی؟دوست باشم.میخوام با هم مثل دوتا دوست باشیم و هروقت به کمک یا چیزی احتیاج داشتی بهم بگی.»
عجب
این پسر حداکثر ۳با من چرخیده و چنین اظهار نظری میکند
خب
عیبی ندارد
نمیخواهم توی ذوقم بزنم
گفتم
«وای. غافلگیر شدم!خیلی خب باشه.ولی چیزی بیشتر از دوست نه باشه؟»
گفت
«وای خیلی خوشحالم که قبول کردی.باشه باشه پس هر وقت کمک خواستی...»
گفتم
«البته...»
آن روز در دانشگاه به طرز عجیبی شانس میاوردم
اول:موقع ناهار جیمین از من درخواست کرد کنارم بنشیند
دوم:باز هم موقع ناهار غذای مورد علاقه ام تمام نشده بود و به مرغ ترش رسیدم
سوم:دختری ناناز به اسم تیانا تهیگیرو با مو های گوگولی در کلاس کنار من نشست و او هم از من درخواست دوستی کرد
راستش فکر میکنم امروز روز من است
بالاخره دانشگاه تمام شد
سوار اوبر تاکسی میشوم و به سمت بیمارستان میرم
به دیدن مادربزرگم
ولی اول باید به خانه بروم و خستگی در کنم
چند ساعت بعد بالاخره به خانه رسیدم
کلید را چرخاندم در را باز کردم و سپس آن را پشت سرم بستم
کوله پشتی م را روی کاناپه پرتاب کردم و سریع به سمت آشپزخانه رفتم
چون علیرغم خستگیم داشتم از گرسنگی تلف می شدم
حتی جوراب هایم هم درد می کرد
آره مسخره است
نمی دانم شاید از فرط گرسنگی کم کم دارم دیوانه می شوم
پس بهتر از سریع چیزی برای خود دست و پا کنم
نودل آماده ای از داخل کابینت برداشتم و چند سبزیجات دمه دستی مثل هویج و پیازچه برداشتم و همه را با هم در کاسه ای ریختم و پختم
البته نمی دانم چه شاهکاری شد ولی بالاخره چیزی شد قابل خوردن
چاپ استیک را برداشتم و به سمت کاناپه رفتم و روی آن لم دادم کنترل تلویزیون را در دست گرفتم و منتظر سرد شدن نودل بودم
و همزمان کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردم تا فیلمی نگاه کنم و شبم را سپری کنم که همان لحظه که سریال مورد علاقه خود را در حال پخش پیدا کردم برقها رفت
چقدر عجیب
ای بابا به خشکی شانس
حالا عیبی ندارد بالاخره هنوز غذایم هست
از آنجا که خیلی شکمو هستم با ولع شروع کردم به خوردن نودلم که ناگهان حواسم به سرگرمی دیگری پرت شد
دستم را به سمت کوله پشتی ام دراز کردم و آن را به سمت خود کشیدم
دستم را داخلش کردم و چند دور داخل آن چرخاندم
چون تاریک بود زیاد نمی توانستم چیزی را درست ببینم و
سپس گردنبند صلیب شکل را برداشتم آن را در دستم بالا و پایین کردم
اما نمی دانم اما یک لحظه دو چیز قرمز رنگ داخل تاریکی دیدم و نزدیک بود از ترس جیغ بکشم
انگار دو چشم بود احتمالا خیالاتی شده ام
امروز خیلی خسته شدم و بسیار کار کرده ام البته کار در دانشگاه منظورم است
که چیزی از پشت شانه هایم را گرفت
جیغ کشیدم و برگشتم
کمی چشم چشم کردم ولی کسی آنجا نبود
وقتی بالاخره برگشتم که روبه رویم را نگاه کنم
مردی با شما سیاه و چشمانی قرمز روبه رویم ایستادن بود
داخل محفظه ای بدون شیشه و محافظ گردنبندی صلیب شکل بود
با یاقوت های سرخ
دقیقا مثل همونی که روی تابوت بود
دقیقا مثل همونی که در کودکیهم دیده بودم
دستم را به سمت آن دراز کردم و بدون این که کسی آن را ببیند از موزه چیزی کش رفتم
و سعی کردم از دست جیمین در بروم
بالاخره زمان برگشت فرا رسید و داخل اتوبوس نشستم
اما باز هم جیمین مرا پیدا کرد
عجب سیریشی هست ها
ولی آنقدرها هم که فکر می کردم آدم بدی نیست
کم کم گرم صحبت شدیم و تا زمان برگشت با او حرف زدم
به من گفت
«راستش را بهت بگم؟»
گفتم
«بله؟»
گفت
«رایتش من تورو چند وقته که میپام.میدونی چی میگم؟و دوست دارم که باهات...میدونی؟دوست باشم.میخوام با هم مثل دوتا دوست باشیم و هروقت به کمک یا چیزی احتیاج داشتی بهم بگی.»
عجب
این پسر حداکثر ۳با من چرخیده و چنین اظهار نظری میکند
خب
عیبی ندارد
نمیخواهم توی ذوقم بزنم
گفتم
«وای. غافلگیر شدم!خیلی خب باشه.ولی چیزی بیشتر از دوست نه باشه؟»
گفت
«وای خیلی خوشحالم که قبول کردی.باشه باشه پس هر وقت کمک خواستی...»
گفتم
«البته...»
آن روز در دانشگاه به طرز عجیبی شانس میاوردم
اول:موقع ناهار جیمین از من درخواست کرد کنارم بنشیند
دوم:باز هم موقع ناهار غذای مورد علاقه ام تمام نشده بود و به مرغ ترش رسیدم
سوم:دختری ناناز به اسم تیانا تهیگیرو با مو های گوگولی در کلاس کنار من نشست و او هم از من درخواست دوستی کرد
راستش فکر میکنم امروز روز من است
بالاخره دانشگاه تمام شد
سوار اوبر تاکسی میشوم و به سمت بیمارستان میرم
به دیدن مادربزرگم
ولی اول باید به خانه بروم و خستگی در کنم
چند ساعت بعد بالاخره به خانه رسیدم
کلید را چرخاندم در را باز کردم و سپس آن را پشت سرم بستم
کوله پشتی م را روی کاناپه پرتاب کردم و سریع به سمت آشپزخانه رفتم
چون علیرغم خستگیم داشتم از گرسنگی تلف می شدم
حتی جوراب هایم هم درد می کرد
آره مسخره است
نمی دانم شاید از فرط گرسنگی کم کم دارم دیوانه می شوم
پس بهتر از سریع چیزی برای خود دست و پا کنم
نودل آماده ای از داخل کابینت برداشتم و چند سبزیجات دمه دستی مثل هویج و پیازچه برداشتم و همه را با هم در کاسه ای ریختم و پختم
البته نمی دانم چه شاهکاری شد ولی بالاخره چیزی شد قابل خوردن
چاپ استیک را برداشتم و به سمت کاناپه رفتم و روی آن لم دادم کنترل تلویزیون را در دست گرفتم و منتظر سرد شدن نودل بودم
و همزمان کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردم تا فیلمی نگاه کنم و شبم را سپری کنم که همان لحظه که سریال مورد علاقه خود را در حال پخش پیدا کردم برقها رفت
چقدر عجیب
ای بابا به خشکی شانس
حالا عیبی ندارد بالاخره هنوز غذایم هست
از آنجا که خیلی شکمو هستم با ولع شروع کردم به خوردن نودلم که ناگهان حواسم به سرگرمی دیگری پرت شد
دستم را به سمت کوله پشتی ام دراز کردم و آن را به سمت خود کشیدم
دستم را داخلش کردم و چند دور داخل آن چرخاندم
چون تاریک بود زیاد نمی توانستم چیزی را درست ببینم و
سپس گردنبند صلیب شکل را برداشتم آن را در دستم بالا و پایین کردم
اما نمی دانم اما یک لحظه دو چیز قرمز رنگ داخل تاریکی دیدم و نزدیک بود از ترس جیغ بکشم
انگار دو چشم بود احتمالا خیالاتی شده ام
امروز خیلی خسته شدم و بسیار کار کرده ام البته کار در دانشگاه منظورم است
که چیزی از پشت شانه هایم را گرفت
جیغ کشیدم و برگشتم
کمی چشم چشم کردم ولی کسی آنجا نبود
وقتی بالاخره برگشتم که روبه رویم را نگاه کنم
مردی با شما سیاه و چشمانی قرمز روبه رویم ایستادن بود
- ۴۶۶
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط