خون آشام من/پارت۸
جانم؟
گفتم
«یعنی چه؟ فکر کردی من احمقم ؟
خون آشام قرن هجده بزرگترین تاجر زمانه یا شاید فکر کردی قسمت مرده ی از گور برخاسته را باور کرده ام؟»
گفت
« برایم مهم نیست که باورم می کنی یا نه ولی باید به خاطر دزدی که کردی تنبیه بشی دختر کوچولو»
ناگهان ذهنم را به کار انداختم فکر کردم مادرم به من گفته بود این دوربین می تواند مرده ها را زنده کند
و من از جسدش عکس گرفته بودم
و حالا او زنده شده بود من بشریت را به خطر انداخته بودم!
اگر این واقعا همان چیزی باشد که فکر می کنم...
گفتم
« وایسا ،وایسا ببینم یه لحظه میشه با خودت فکر کنی چه جوری الان از قبرت بلند شدی و روبه روی من ایستادی؟»
گفت
«اینش دیگه به خودم مربوطه !»
گفتم
آها پس تاجر از گور برخاسته نمیدونه! باید به خاطر دوربینی که داخل کیفمه هم دلیل موجهی داشته باشی! درسته ؟»
با دستش کیفم را به سمت خودش کشید دستش را بدون اینکه به چیزی بگیرد یا با جسمی دیگر به آن حرکت بدهد اجسام را به سمت خود می کشید
چیزی واقعا جادویی بود انگار از درون خوابهایم بیرون آمده بود
در دوربین را وحشیانه باز کرد و دوربین را از داخل آن بیرون آورد
گفت
« آها یعنی میخوای بگی این دوربین من را زنده کرد خب این بار نوبت منه که بپرسم آیا تو من رو احمق فرض کردی یا نه؟»
گفتم
«بذار بهت ثابت کنم!»
دستش را گرفتم و به سمت آشپزخانه کشیدم دو برابر من قد داشت ولی باز هم انگار از او نمی ترسیدم
انگار او را قبلا حس کرده بودم
انگار او را دیده بودم
وقتی که در کنارش قرار داشتم همان حسی را داشتم که موقع مرگ مادرم داشتم حس می کردم
از درون پوسیده ام
یخ کرده ام
در تاریکی کمی راه رفتن برایم سخت بود ولی آنقدر در این خانه زندگی کرده بودم که بتوانم چشم بسته هم در جای جای آن قدم بردارم
دستم را به سمت یخچال دراز کردم و در آن را باز کردم
دنبال چیز پوسیده ای خرابی چیزی می گشتم
بعد ناگهان یادم افتاد هنگامی که داشتم شامم را آماده می کردم چند سبزیجات خراب را در سطح آشغالی انداخته بودم
آنها را باآن تنفر از آنجا بیرون آوردم خون آشام گفت
« این کارهای عجیب و مسخره چیست داری انجام می دهی می خواهی وقت تلف کنی؟»
گفتم
«ساکت شو و نگاه کن »
دوربین را روی سبزیجات پوسیده تنظیم کردم و از آنها عکس گرفتم ناگهان سبزیجات در حالت انگار که خود را ترمیم می کنند سالم شدند دیگر لزج سیاه رنگ نبودند بلکه جوان و شاداب شده بودند و جوری بودند که انگار همین الان از سر زمین آنها را چیده ای
گفت
« این باور نکردنیه یعنی تو منو نجات دادی؟ تو... تو منو زنده کردی ؟»
گفتم
«البته کار اشتباهی هم کردم ولی خب به خاطر همینم که شده باید دست از سرم برداری و بذاری که برم و کارم رو انجام بدم»
و بعد از آن به سمت اتاق رفتم کتی روی لباسم پوشیدم و گفتم
« مرسی که نذاشتی شامم رو بخورم و حالا باید با شکم گرسنه به اینور اونور برم»
ناگهان چشمانش قرمز شد دوباره روبه رویم ایستاد و گفت
« بهت اجازه دادم که بری؟»
گفتم
« اجازه من دست شما نیست آقای محترم!»
گفت
«که اینطور»
و ناگهان پاهایم را گرفت و مرا زیر بغل خودش زد و به سمت اتاق رفت
گفتم
«یعنی چه؟ فکر کردی من احمقم ؟
خون آشام قرن هجده بزرگترین تاجر زمانه یا شاید فکر کردی قسمت مرده ی از گور برخاسته را باور کرده ام؟»
گفت
« برایم مهم نیست که باورم می کنی یا نه ولی باید به خاطر دزدی که کردی تنبیه بشی دختر کوچولو»
ناگهان ذهنم را به کار انداختم فکر کردم مادرم به من گفته بود این دوربین می تواند مرده ها را زنده کند
و من از جسدش عکس گرفته بودم
و حالا او زنده شده بود من بشریت را به خطر انداخته بودم!
اگر این واقعا همان چیزی باشد که فکر می کنم...
گفتم
« وایسا ،وایسا ببینم یه لحظه میشه با خودت فکر کنی چه جوری الان از قبرت بلند شدی و روبه روی من ایستادی؟»
گفت
«اینش دیگه به خودم مربوطه !»
گفتم
آها پس تاجر از گور برخاسته نمیدونه! باید به خاطر دوربینی که داخل کیفمه هم دلیل موجهی داشته باشی! درسته ؟»
با دستش کیفم را به سمت خودش کشید دستش را بدون اینکه به چیزی بگیرد یا با جسمی دیگر به آن حرکت بدهد اجسام را به سمت خود می کشید
چیزی واقعا جادویی بود انگار از درون خوابهایم بیرون آمده بود
در دوربین را وحشیانه باز کرد و دوربین را از داخل آن بیرون آورد
گفت
« آها یعنی میخوای بگی این دوربین من را زنده کرد خب این بار نوبت منه که بپرسم آیا تو من رو احمق فرض کردی یا نه؟»
گفتم
«بذار بهت ثابت کنم!»
دستش را گرفتم و به سمت آشپزخانه کشیدم دو برابر من قد داشت ولی باز هم انگار از او نمی ترسیدم
انگار او را قبلا حس کرده بودم
انگار او را دیده بودم
وقتی که در کنارش قرار داشتم همان حسی را داشتم که موقع مرگ مادرم داشتم حس می کردم
از درون پوسیده ام
یخ کرده ام
در تاریکی کمی راه رفتن برایم سخت بود ولی آنقدر در این خانه زندگی کرده بودم که بتوانم چشم بسته هم در جای جای آن قدم بردارم
دستم را به سمت یخچال دراز کردم و در آن را باز کردم
دنبال چیز پوسیده ای خرابی چیزی می گشتم
بعد ناگهان یادم افتاد هنگامی که داشتم شامم را آماده می کردم چند سبزیجات خراب را در سطح آشغالی انداخته بودم
آنها را باآن تنفر از آنجا بیرون آوردم خون آشام گفت
« این کارهای عجیب و مسخره چیست داری انجام می دهی می خواهی وقت تلف کنی؟»
گفتم
«ساکت شو و نگاه کن »
دوربین را روی سبزیجات پوسیده تنظیم کردم و از آنها عکس گرفتم ناگهان سبزیجات در حالت انگار که خود را ترمیم می کنند سالم شدند دیگر لزج سیاه رنگ نبودند بلکه جوان و شاداب شده بودند و جوری بودند که انگار همین الان از سر زمین آنها را چیده ای
گفت
« این باور نکردنیه یعنی تو منو نجات دادی؟ تو... تو منو زنده کردی ؟»
گفتم
«البته کار اشتباهی هم کردم ولی خب به خاطر همینم که شده باید دست از سرم برداری و بذاری که برم و کارم رو انجام بدم»
و بعد از آن به سمت اتاق رفتم کتی روی لباسم پوشیدم و گفتم
« مرسی که نذاشتی شامم رو بخورم و حالا باید با شکم گرسنه به اینور اونور برم»
ناگهان چشمانش قرمز شد دوباره روبه رویم ایستاد و گفت
« بهت اجازه دادم که بری؟»
گفتم
« اجازه من دست شما نیست آقای محترم!»
گفت
«که اینطور»
و ناگهان پاهایم را گرفت و مرا زیر بغل خودش زد و به سمت اتاق رفت
- ۴۲۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط