Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_386
از اونجاییم که جونگکوک اعتراف کرده که بهم علاقه داره،
نمیتونم چون حق طلـ..اق با منه خودخواه باشم.
پس بهتره یک فرصت دیگه بهش بدم!
مطمئنم اگه جونگکوک قولی میده
قطعا روی قولش میمونه!
وقتی روی تصمیمم مهر قاطعیت رو زدم
از اتاق خارج شدم و سمت اتاق بابا به راه افتادم.
چند تقه بهش زدم و با بفرماییدش وارد اتاق شدم
+بابا وقت داری یه چند لحظه صحبت کنیم؟
بابا از روی صندلی چرخ دار کامپیوتر بلند شدو سمت تخت رفت و نشست؛
_اره عزیزم بیا بشین
یه نفس عمیق کشیدم و نشستم کنارش
با کمی من من کردن بالاخره دهن باز کردم:
+بابا
من یه تصمیم جدی در این مورد گرفتم
احساس کردم که بابا کمی از جوابی که قراره بشنوه ترسیده.
ولی برای اینکه زیاد بهش استرس وارد نکنم دستم رو گذاشتم روی دستش.
+تصمیمم اینه که به فرصت دیگه به جونگکوک بدم تا خودشو بهم ثابت کنه!
بابا با شک نگام کرد
_از تصمیمت مطمئنی بابا؟ مطمئن باش تو تا هرچقدرم که بخوای حاضرم قدمت رو بزارم رو جفت چشمام
ولی میخواستم خودت برای زندگیت تصمیم بگیری
+مطمئنم، خیلی بهش فکر کردم و خب
به این نتیجه رسیدم.
بابا با مهربونی دستی روی موهام کشید
_مطمئن باش تو هر تصمیمی بگیری درسته عزیزم.
* * * *
قرار بود امشب مادر جونو پدرجون بیان خونهی ما تا با منو بابا یه تصمیم قطعی بگیرن.
خونرو تمیز کرده بودم و خودمم یه پیراهن طوسی همراه شلوار که ستش بود پوشیدم
رو مبل تک نفره ای نشسته بودم
صدای زنگ خونه اومد
سریع خودمو جمع جور کردم و سمت در رفتمو بازش کردم.
اول مادر جون وارد شد با دیدنم سریع یه لبخند پتو پهن زدو سمتم اومد
به اغو..شم کشیدمش و گفتم:
+خیلی دلم براتون تـ..نگ شده بود
خوش اومدین..
ازم فاصله گرفتو با دستای نرمش صورتم رو قاب گرفت
_چقدر امشب خوشگل شدی دخترم
+چشمای شما قشنگ میبینه مادر جون
بفرمایین داخل سر پا وایسنتین
سری تکون داد و با بغض سمت پذیرایی به راه افتاد
اینبار پدرجون اومد تو
با دیدنم درست مثل مادر جون لبخندی زدو سمتم اومد
خم شدو روی موهامو بو.سه ای زد
_سلام دخترم خوبی؟
+سلام پدر جان، ممنون شما خوبی؟
_حالا که ترو میبینم معلومه که خوبم
خندیدم
+خجالتم ندین
خیلی خوش اومدین خیلی دلتنگ بودم.. بفرمایین..
دوباره لبخندی زدو وارد خونه شد
همینکه خواستم درو ببندم با چهره نامجون روبرو شدم
حسابی تعجب کردم
نمیدونستم نامجونم قراره بیاد!
نمیدونم چی تو چهرم دید که غش غش شروع کرد به خندیدن
وقتی یکم تونست خندشو کنترل کنه دستش رو تکیه داد به چهار چوب در
_من چی؟ دلت واسه من تـ..نگ نشده بود زن داداش؟
از اون بهت بیرون اومدم و ریز خندیدم.
+معلومه که دلتنگت شدم
اصلا مگه میشه دلم برای دلقکی مثل تو تـ..نگ نشه؟
چهرش کمی عجیب غریب شدو به فکر فرو رفت
_الان اینی که گفتی... تعریف بود یا تخریب؟؟
+تو به چشم تعریف نگاش کن
حالا هم بیا تو که خوب نیست دم در
دستشو گذاشت روی چشمشو وارد خونه شد
نفس عمیقی کشیدم و درو زدم
بی معطلی سمت اشپزخونه رفتم تا چای بریزم..
وقتی توی همه ی فنجون ها چای ریختم اروم سمت پذیرایی رفتم و به همه تعارف کردم
اخر سر هم شیرینی هارو گذاشتم روی میز تا هرکی خواست برداره
اینم بگم که برام یه گل بزرگ قرمز خریده بودن
نشستم کنار بابا و اول شروع کردیم به احوالپرسی و این داستانا..
همینطور حین صحبت مادر جون گفت
_ما که بنا به مشکلاتی که وجود داشت نتونستیم از لیلی خواستگاری کنیم.
ولی الان اینقدر استرس دارم که انگار اومدیم خواستگاری!
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_386
از اونجاییم که جونگکوک اعتراف کرده که بهم علاقه داره،
نمیتونم چون حق طلـ..اق با منه خودخواه باشم.
پس بهتره یک فرصت دیگه بهش بدم!
مطمئنم اگه جونگکوک قولی میده
قطعا روی قولش میمونه!
وقتی روی تصمیمم مهر قاطعیت رو زدم
از اتاق خارج شدم و سمت اتاق بابا به راه افتادم.
چند تقه بهش زدم و با بفرماییدش وارد اتاق شدم
+بابا وقت داری یه چند لحظه صحبت کنیم؟
بابا از روی صندلی چرخ دار کامپیوتر بلند شدو سمت تخت رفت و نشست؛
_اره عزیزم بیا بشین
یه نفس عمیق کشیدم و نشستم کنارش
با کمی من من کردن بالاخره دهن باز کردم:
+بابا
من یه تصمیم جدی در این مورد گرفتم
احساس کردم که بابا کمی از جوابی که قراره بشنوه ترسیده.
ولی برای اینکه زیاد بهش استرس وارد نکنم دستم رو گذاشتم روی دستش.
+تصمیمم اینه که به فرصت دیگه به جونگکوک بدم تا خودشو بهم ثابت کنه!
بابا با شک نگام کرد
_از تصمیمت مطمئنی بابا؟ مطمئن باش تو تا هرچقدرم که بخوای حاضرم قدمت رو بزارم رو جفت چشمام
ولی میخواستم خودت برای زندگیت تصمیم بگیری
+مطمئنم، خیلی بهش فکر کردم و خب
به این نتیجه رسیدم.
بابا با مهربونی دستی روی موهام کشید
_مطمئن باش تو هر تصمیمی بگیری درسته عزیزم.
* * * *
قرار بود امشب مادر جونو پدرجون بیان خونهی ما تا با منو بابا یه تصمیم قطعی بگیرن.
خونرو تمیز کرده بودم و خودمم یه پیراهن طوسی همراه شلوار که ستش بود پوشیدم
رو مبل تک نفره ای نشسته بودم
صدای زنگ خونه اومد
سریع خودمو جمع جور کردم و سمت در رفتمو بازش کردم.
اول مادر جون وارد شد با دیدنم سریع یه لبخند پتو پهن زدو سمتم اومد
به اغو..شم کشیدمش و گفتم:
+خیلی دلم براتون تـ..نگ شده بود
خوش اومدین..
ازم فاصله گرفتو با دستای نرمش صورتم رو قاب گرفت
_چقدر امشب خوشگل شدی دخترم
+چشمای شما قشنگ میبینه مادر جون
بفرمایین داخل سر پا وایسنتین
سری تکون داد و با بغض سمت پذیرایی به راه افتاد
اینبار پدرجون اومد تو
با دیدنم درست مثل مادر جون لبخندی زدو سمتم اومد
خم شدو روی موهامو بو.سه ای زد
_سلام دخترم خوبی؟
+سلام پدر جان، ممنون شما خوبی؟
_حالا که ترو میبینم معلومه که خوبم
خندیدم
+خجالتم ندین
خیلی خوش اومدین خیلی دلتنگ بودم.. بفرمایین..
دوباره لبخندی زدو وارد خونه شد
همینکه خواستم درو ببندم با چهره نامجون روبرو شدم
حسابی تعجب کردم
نمیدونستم نامجونم قراره بیاد!
نمیدونم چی تو چهرم دید که غش غش شروع کرد به خندیدن
وقتی یکم تونست خندشو کنترل کنه دستش رو تکیه داد به چهار چوب در
_من چی؟ دلت واسه من تـ..نگ نشده بود زن داداش؟
از اون بهت بیرون اومدم و ریز خندیدم.
+معلومه که دلتنگت شدم
اصلا مگه میشه دلم برای دلقکی مثل تو تـ..نگ نشه؟
چهرش کمی عجیب غریب شدو به فکر فرو رفت
_الان اینی که گفتی... تعریف بود یا تخریب؟؟
+تو به چشم تعریف نگاش کن
حالا هم بیا تو که خوب نیست دم در
دستشو گذاشت روی چشمشو وارد خونه شد
نفس عمیقی کشیدم و درو زدم
بی معطلی سمت اشپزخونه رفتم تا چای بریزم..
وقتی توی همه ی فنجون ها چای ریختم اروم سمت پذیرایی رفتم و به همه تعارف کردم
اخر سر هم شیرینی هارو گذاشتم روی میز تا هرکی خواست برداره
اینم بگم که برام یه گل بزرگ قرمز خریده بودن
نشستم کنار بابا و اول شروع کردیم به احوالپرسی و این داستانا..
همینطور حین صحبت مادر جون گفت
_ما که بنا به مشکلاتی که وجود داشت نتونستیم از لیلی خواستگاری کنیم.
ولی الان اینقدر استرس دارم که انگار اومدیم خواستگاری!
300 لایک
100 بازنشر
- ۷.۶k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط