شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
یک ماه بعد
ویو آنا:
یک ماه، یک ماه تمام، از بودنم تواین جهنم میگذره!
گوشه تخت تو خودم پیچیده بودم و بی صدا اشک میریختم
تمام بدنم از شلاق هایی که خورده بودم کبود بود،
نائب السطنه انگلستان بودم که بودم ،
همسر اول پادشاه فرانسه بودم که بودم، در کنار همه این ها من یه دختر بچه بودم، فقط ۱۷ سالم بود!
زجری که من تو این مدت کشیدم برای یه دختر ۱۷ ساله خیلی زیاد بود،
جلوی تمام توهین های درباری ها و خاندان سلطنتی دوام آوردم ، جلوی تمام تحقیر ها ، تمام شکنجه ها شون ،
اما دیگه نمیکشیدم ، واقعاً دیگه خسته بودم، یک ماه شاید بنظر کم بیاد اما برای من مثل یه عمر گذشت.
تو این یک ماه پادشاه فرانسه کشته شد و ولیعهد جای اون رو پر کرد...
به جوان ترین پادشاه این دوره معروف شد !
هیچکس نمیدونست پادشاه فقیه به دست چه کسی کشته شد اما مطمعنا یکی از آدم های توی قصر بود !
از روز اولی که به عنوان همسر پادشاه شناخته شدم،روزتاج گذاری هیونجین،
مورد آزار شدید خانواده پدریش قرار گرفتم
اون شارلوت عوضی با پسر و دخترش مصمم بودن من رو بکشن ! اره بکشنم!
چون احتمال داشت من به عنوان ملکه منصوب بشم، و قطعا میخواست این موقعیت نصیب دختر خودش بشه
درسته دلیلی نداشت پادشاه من رو ملکه فرانسه کنه! و مطمعنا هیچوقت این کار رو نمیکرد،! اما اونا میخواستن تمام مشکلات ریز و درشتشون رو
از سر راه بردارن، همه میدونستن من تو کشورم آموزش دیدم ، به هوش و استعدادم معروف بودم و براشون خطر محسوب میشدم!
من حتی به خواست خودم اینجا نبودم اما این مشکلات گریبان گیرم شده بود!
الان هم سه روزه که تواین اتاق زندانیم , چرا؟ چون فرستاده آلمان با نامه ای جعلی به من تهمت خیانت زده بود! همش زیر سر شارلوت بود، مطمعنم اما چطور بی گناهیم رو ثابت کنم؟؟
به من تهمت زدن اطلاعات فرانسه رو فروختم ، اما من حتی به اون اطلاعات دسترسی نداشتم!
با محکم باز شدن در جیغ کشیدم و بیشتر تو خودم فرو رفتم، و صدای فریاد بلندش تو سرم پیچید
هیون جین: تو! چطور به خودت جرئت دادی این کار رو بکنی!؟ اطلاعات کشور من رو میفروشی؟؟
اومد سمتم از یقه گرفتم و پرتم کرد رو زمین
خودش نشست و چونم رو گرفت تو دستش
هیون جین: آنقدر شجاعی که به من خیانت میکنی؟ میخوای بدونی تقاص خیانت چیه!!؟
همونطور که از ترس میلرزیدم و اشک هام امونم نمیداد گفتم: م..م..من ..قسم میخورم ..من..نمیدونم..من چیزی نمیدونم..
هیون جین: که چیزی نمیدونی اره؟! سه روز شده ! کی میخوای اعتراف کنی؟؟!
بلند شد شلاق رو گرفت تو دستش اما با صدای یکه اومد دست نگه داشت،
اماندانا: جرئت داری بزن!
اومد جلوی من ایستادو داد زد:
بزن دیگه! دست رو دختر که بلند میکنی ! میخوای مادرتم بزن!
یک ماه بعد
ویو آنا:
یک ماه، یک ماه تمام، از بودنم تواین جهنم میگذره!
گوشه تخت تو خودم پیچیده بودم و بی صدا اشک میریختم
تمام بدنم از شلاق هایی که خورده بودم کبود بود،
نائب السطنه انگلستان بودم که بودم ،
همسر اول پادشاه فرانسه بودم که بودم، در کنار همه این ها من یه دختر بچه بودم، فقط ۱۷ سالم بود!
زجری که من تو این مدت کشیدم برای یه دختر ۱۷ ساله خیلی زیاد بود،
جلوی تمام توهین های درباری ها و خاندان سلطنتی دوام آوردم ، جلوی تمام تحقیر ها ، تمام شکنجه ها شون ،
اما دیگه نمیکشیدم ، واقعاً دیگه خسته بودم، یک ماه شاید بنظر کم بیاد اما برای من مثل یه عمر گذشت.
تو این یک ماه پادشاه فرانسه کشته شد و ولیعهد جای اون رو پر کرد...
به جوان ترین پادشاه این دوره معروف شد !
هیچکس نمیدونست پادشاه فقیه به دست چه کسی کشته شد اما مطمعنا یکی از آدم های توی قصر بود !
از روز اولی که به عنوان همسر پادشاه شناخته شدم،روزتاج گذاری هیونجین،
مورد آزار شدید خانواده پدریش قرار گرفتم
اون شارلوت عوضی با پسر و دخترش مصمم بودن من رو بکشن ! اره بکشنم!
چون احتمال داشت من به عنوان ملکه منصوب بشم، و قطعا میخواست این موقعیت نصیب دختر خودش بشه
درسته دلیلی نداشت پادشاه من رو ملکه فرانسه کنه! و مطمعنا هیچوقت این کار رو نمیکرد،! اما اونا میخواستن تمام مشکلات ریز و درشتشون رو
از سر راه بردارن، همه میدونستن من تو کشورم آموزش دیدم ، به هوش و استعدادم معروف بودم و براشون خطر محسوب میشدم!
من حتی به خواست خودم اینجا نبودم اما این مشکلات گریبان گیرم شده بود!
الان هم سه روزه که تواین اتاق زندانیم , چرا؟ چون فرستاده آلمان با نامه ای جعلی به من تهمت خیانت زده بود! همش زیر سر شارلوت بود، مطمعنم اما چطور بی گناهیم رو ثابت کنم؟؟
به من تهمت زدن اطلاعات فرانسه رو فروختم ، اما من حتی به اون اطلاعات دسترسی نداشتم!
با محکم باز شدن در جیغ کشیدم و بیشتر تو خودم فرو رفتم، و صدای فریاد بلندش تو سرم پیچید
هیون جین: تو! چطور به خودت جرئت دادی این کار رو بکنی!؟ اطلاعات کشور من رو میفروشی؟؟
اومد سمتم از یقه گرفتم و پرتم کرد رو زمین
خودش نشست و چونم رو گرفت تو دستش
هیون جین: آنقدر شجاعی که به من خیانت میکنی؟ میخوای بدونی تقاص خیانت چیه!!؟
همونطور که از ترس میلرزیدم و اشک هام امونم نمیداد گفتم: م..م..من ..قسم میخورم ..من..نمیدونم..من چیزی نمیدونم..
هیون جین: که چیزی نمیدونی اره؟! سه روز شده ! کی میخوای اعتراف کنی؟؟!
بلند شد شلاق رو گرفت تو دستش اما با صدای یکه اومد دست نگه داشت،
اماندانا: جرئت داری بزن!
اومد جلوی من ایستادو داد زد:
بزن دیگه! دست رو دختر که بلند میکنی ! میخوای مادرتم بزن!
- ۸.۱k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط