شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من»
۹
ویو آنا:
نمیتونستم گریم رو کنترل کنم ، از یه طرف هم نمیخواستم ملکه آسیبی ببینه،
تنها دلیلی که تا الان نمردم ملکه بود.
تنها کسی که با من مثل یه اشغال رفتار نکرد.
اماندانا: فکر کردی چون پادشاه شدی هر غلطی دلت بخواد میتونی بکنی؟!
هنوز رو به هیون جین بود
و اون به طرز عجیبی تکون نمیخورد ، هیچ حرفیم نمیزد،
اماندانا: فقط یک بار دیگه بلایی سر این دختر بیچاره بیاری..!
هیونجین با صدای خیلی آروم و گرفته ای گفت: مگه براتون چیکار کرده که بدون مدرک ازش دفاع میکنید؟
اماندانا: واقعا نفهمی ؟ یا خودت رو زدی به اون راه؟ یه نگاه به اطرافیانت انداختی؟
چی به این دختر میرسه اگه کشورت رو فروخته باشه؟ اصلا فرض میکنیم بهش چیزیم برسه! از کجا به اون اطلاعات دست پیدا کرده ؟!
تنها کسی که از اونا خبر داشت کیه؟
بازم خودت رو به اون راه میزنی؟ بخاطر یه نامه جعلی؟
هیون جین که انگار چیزی تو چشماش تکون خورد بدون هیچ حرفی با شتاب بیرون رفت،
هنوز رو زمین افتاده بودم و میلرزیدم
که ملکه آروم نشست کنارم رو منو گرفت تو بغلش
اماندانا: هیشش، چیزی نیست عزیزم، چیزی نیست ،
آروم چشمام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم
.................... چند ساعت بعد
آروم پلکام رو از هم فاصله دادم ،
تو یه اتاق دیگه بودم روی تخت ,
آروم نیم خیز نشستم و گنگ به اطراف نگاه کردم ،
بانوی من! بهوش اومدید! خدارو شکر !
سرم رو سمت صدا برگردوندم
یه دختر جوون بود که لباس ندیمه های قصر رو به تن داشت
لبخند بی جونی زدم و گفتم: تو میدونی من کیم؟
جواب داد: وای! بله بانوی من! چطور نشناسمتون؟! شما همسر پادشاهید!
همونطور با خنده گفتم: اما اگه میدونی من کیم پس چرا اینطوری حرف میزنی؟! ندیمه ها من رو بانو صدا نمیکنن، هیچکس من رو بانوی قصر نمیدونه
دختر گفت: یا مسیح! بانوی من ! کی جرعت کرده به شما بی احترامی کنه؟!
از جمله آخرش ناخودآگاه بلند زدم زیر خنده
۹
ویو آنا:
نمیتونستم گریم رو کنترل کنم ، از یه طرف هم نمیخواستم ملکه آسیبی ببینه،
تنها دلیلی که تا الان نمردم ملکه بود.
تنها کسی که با من مثل یه اشغال رفتار نکرد.
اماندانا: فکر کردی چون پادشاه شدی هر غلطی دلت بخواد میتونی بکنی؟!
هنوز رو به هیون جین بود
و اون به طرز عجیبی تکون نمیخورد ، هیچ حرفیم نمیزد،
اماندانا: فقط یک بار دیگه بلایی سر این دختر بیچاره بیاری..!
هیونجین با صدای خیلی آروم و گرفته ای گفت: مگه براتون چیکار کرده که بدون مدرک ازش دفاع میکنید؟
اماندانا: واقعا نفهمی ؟ یا خودت رو زدی به اون راه؟ یه نگاه به اطرافیانت انداختی؟
چی به این دختر میرسه اگه کشورت رو فروخته باشه؟ اصلا فرض میکنیم بهش چیزیم برسه! از کجا به اون اطلاعات دست پیدا کرده ؟!
تنها کسی که از اونا خبر داشت کیه؟
بازم خودت رو به اون راه میزنی؟ بخاطر یه نامه جعلی؟
هیون جین که انگار چیزی تو چشماش تکون خورد بدون هیچ حرفی با شتاب بیرون رفت،
هنوز رو زمین افتاده بودم و میلرزیدم
که ملکه آروم نشست کنارم رو منو گرفت تو بغلش
اماندانا: هیشش، چیزی نیست عزیزم، چیزی نیست ،
آروم چشمام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم
.................... چند ساعت بعد
آروم پلکام رو از هم فاصله دادم ،
تو یه اتاق دیگه بودم روی تخت ,
آروم نیم خیز نشستم و گنگ به اطراف نگاه کردم ،
بانوی من! بهوش اومدید! خدارو شکر !
سرم رو سمت صدا برگردوندم
یه دختر جوون بود که لباس ندیمه های قصر رو به تن داشت
لبخند بی جونی زدم و گفتم: تو میدونی من کیم؟
جواب داد: وای! بله بانوی من! چطور نشناسمتون؟! شما همسر پادشاهید!
همونطور با خنده گفتم: اما اگه میدونی من کیم پس چرا اینطوری حرف میزنی؟! ندیمه ها من رو بانو صدا نمیکنن، هیچکس من رو بانوی قصر نمیدونه
دختر گفت: یا مسیح! بانوی من ! کی جرعت کرده به شما بی احترامی کنه؟!
از جمله آخرش ناخودآگاه بلند زدم زیر خنده
- ۷.۸k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط