{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"محبوبش مُرده بود، بر شانه‌هایم گریسته بود

"محبوبش مُرده بود، بر شانه‌هایم گریسته بود
سیاه پوشیده بود، صدایش گرفته بود
گفته بود من دیگر آرایش نمی‌کنم"

سخنش را چنین ادامه می‌دهد:
" زمان چون آبی روان خواهد گذشت،
دردِ مرگ که چیزی نیست!
روزی سرِ راه دیدمش، او مرا ندید "
دیدگاه ها (۲)

آیا چنین وضعی شایسته‌ی نظام و طبیعت است ...؟آیا این سرزمین آ...

اما نیرویی او را وا می‌داشت بگریزد؛به گوشه‌ای، دنجی،جایی دور...

روزی با خود فكر می كردم ،اگر او را با غريبه ای ببينم دنيا را...

در این مدت ،زندگی به گونه‌ای سپری شده است که می‌توانم سال‌ها...

من اگر یک روزخدا را ببینم،نه از بهشت می‌پرسم،نه از جهنم.فقط ...

پژواگ در دنیا بی صدا

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط