تا در ره عشق آشنای تو شدم

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا

نگذاشت به درد دل افکار مرا

چون سوی چمن روم که از باد بهار

دل می‌ترقد چو غنچه، بی‌یار، مرا

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی

لازم نبود که طبع خود رنجانی

من بودم و دیدنی چو این هم منع است

آن نیز به یاران دگر ارزانی

در کوی توام پای تمنا نرود

من سعی بسی کنم ولی پا نرود

خواهم که ز کویت روم اما چه کنم

کاین بیهوده گرد پا دگر جا نرود...

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بودعقلی درید پرده که دیوانه تو ...

دل هنوزم یادِ یارِ بی وفا را میکندیاد چشمان سیاهی همچ...

الهی سینه‌ای ده آتش افروزدر آن سینه دلی وان دل همه سوزهر آن ...

پیش تو بسی از همه کس خوارترم منزان روی که از جمله گرفتارترم ...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

دو غزل نذر دو تا دیدهء زیبا کردم عاشق شعر شدم شور تماشا کردم...

با حالتی نزار گرفتارِ خود شدمبا چشم اشکبار گرفتارِ خود شدمگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط