in your eyes
#in_your_eyes
part_105
ویو کایلا
حدود ۳ ماه از اون شب قشنگ میگذره
کم کم شکمم داره بزرگ میشه
دکتر گفته بود بیشتر استراحت کنم برای همین همش خونم
لیا و رزیتا هفته ای چند بار به همراه جیمین میومدن اینجا
تهیونگ و کارینا هم که.. رسما خونه مارو خونه دوم خودشون کردن
در مورد جونگ کوک هم بخوام بگم...
این مدت شده نگهبان شخصی من
هرکار میخواستم بکنم باید بهش میگفتم و اجازه میگرفتم
هرچیزی میخواستم بخورم اول از فیلتر آقای جئون رد میشد.
تا اینکه امشب..
یهو چشمامو باز کردم
چند ثانیه فقط به سقف خیره شدم، بعد برگشتم سمت کوک
تو خواب عمیق عمیق بود، لبمو گاز گرفتم
آروم زدم به بازوش:
کوک
هیچ واکنشی نشون نداد
دوباره آروم تکونش دادم:
جونگ کوک
اینبار با صدای خواب آلود جواب داد:
هوم؟
چشماش هنوز بسته بود
آروم گفتم:
بستنی میخوام
چند ثانیه سکوت
بعد بدون باز کردن چشماش آروم نشست
موهاش کاملا بهم ریخته بود
با همون قیافه خواب آلود نگام کرد:
الان؟
با جدیت کامل سر تکون دادم:
الان
یه آه آروم کشید:
ساعت چنده
به ساعت گوشیم نگاهی انداختم:
دو و بیست و هفت
چند لحظه بهم نگاه کرد
بعد به شکمم نگاهی انداخت و دستشو گذاشت روش:
میبینی؟
مامانی بابارو داره نصف شبی میفرسته بیرون بستنی بگیره
نتونستم جلو خندمو بگیرم
کوک چند ثانیه به جلوش خیره شد
دستی به صورتش کشید
انگاری داشت با خودش کلنجار میرفت که دوباره بگیره بخوابه یا بره بستنی بگیره
آخر سرم خواب آلود از روی تخت بلند شد و رفت سمت در
همون لحظه از خوشحالی اینکه داره میره بستنی بگیره ذوق زده شدم و بالشو بغل کردم
از پشت سرش قبل اینکه بره گفتم:
شکلاتی باشهها
کوک ایستاد و برگشت سمتم:
خانم جئون..
خودمو به نشنیدن زدم
کوک خنده کوتاهی کرد:
بچه دلش بستنی خواسته یا خودت؟
دستمو با حالت نمایشی روی شکمم گذاشتم و جدی گفتم:
بچه
کوک ابرو هاشو بالا داد:
عجیبه.. این موقع...
بالش تو بغلمو پرت کردم سمتش:
غر نزن... برو بستنی منو بگیر
بالش و گرفت و روی تخت انداخت
در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
چشم خانومم (سیسی؟🙂↕️🎀)
هرچی شما و رئیس کوچولوم بگین.
کامنت فراموش نشهه 🎀💆🏻♀️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_105
ویو کایلا
حدود ۳ ماه از اون شب قشنگ میگذره
کم کم شکمم داره بزرگ میشه
دکتر گفته بود بیشتر استراحت کنم برای همین همش خونم
لیا و رزیتا هفته ای چند بار به همراه جیمین میومدن اینجا
تهیونگ و کارینا هم که.. رسما خونه مارو خونه دوم خودشون کردن
در مورد جونگ کوک هم بخوام بگم...
این مدت شده نگهبان شخصی من
هرکار میخواستم بکنم باید بهش میگفتم و اجازه میگرفتم
هرچیزی میخواستم بخورم اول از فیلتر آقای جئون رد میشد.
تا اینکه امشب..
یهو چشمامو باز کردم
چند ثانیه فقط به سقف خیره شدم، بعد برگشتم سمت کوک
تو خواب عمیق عمیق بود، لبمو گاز گرفتم
آروم زدم به بازوش:
کوک
هیچ واکنشی نشون نداد
دوباره آروم تکونش دادم:
جونگ کوک
اینبار با صدای خواب آلود جواب داد:
هوم؟
چشماش هنوز بسته بود
آروم گفتم:
بستنی میخوام
چند ثانیه سکوت
بعد بدون باز کردن چشماش آروم نشست
موهاش کاملا بهم ریخته بود
با همون قیافه خواب آلود نگام کرد:
الان؟
با جدیت کامل سر تکون دادم:
الان
یه آه آروم کشید:
ساعت چنده
به ساعت گوشیم نگاهی انداختم:
دو و بیست و هفت
چند لحظه بهم نگاه کرد
بعد به شکمم نگاهی انداخت و دستشو گذاشت روش:
میبینی؟
مامانی بابارو داره نصف شبی میفرسته بیرون بستنی بگیره
نتونستم جلو خندمو بگیرم
کوک چند ثانیه به جلوش خیره شد
دستی به صورتش کشید
انگاری داشت با خودش کلنجار میرفت که دوباره بگیره بخوابه یا بره بستنی بگیره
آخر سرم خواب آلود از روی تخت بلند شد و رفت سمت در
همون لحظه از خوشحالی اینکه داره میره بستنی بگیره ذوق زده شدم و بالشو بغل کردم
از پشت سرش قبل اینکه بره گفتم:
شکلاتی باشهها
کوک ایستاد و برگشت سمتم:
خانم جئون..
خودمو به نشنیدن زدم
کوک خنده کوتاهی کرد:
بچه دلش بستنی خواسته یا خودت؟
دستمو با حالت نمایشی روی شکمم گذاشتم و جدی گفتم:
بچه
کوک ابرو هاشو بالا داد:
عجیبه.. این موقع...
بالش تو بغلمو پرت کردم سمتش:
غر نزن... برو بستنی منو بگیر
بالش و گرفت و روی تخت انداخت
در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
چشم خانومم (سیسی؟🙂↕️🎀)
هرچی شما و رئیس کوچولوم بگین.
کامنت فراموش نشهه 🎀💆🏻♀️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۵.۴k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط