ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:12
یونگی:باشه...خدافظ آا نه فعلا
و رفت بیرون
(ویو ا.ت)
الان همه چیزایی که شنیدم واقعیت داشت کوک داره از من استفاده میکنه ؟منو باش که داشت ازش خوشم میومد ولی..منظور داداش از جنگ چی بود ؟هوففف با افکارم رفتم سمت اتاق لباسمو در آوردم تا خواستم از کمد لباس جدید بردارم در باز شد و کوک عصبی اومد داخل و درو محکم کوبید طوری که کل چهار ستون اتاق لرزید
ا.ت:ج جونگ کو...
کوک:خفه*بلند
یکم بهم نگاه کرد و یهو اومد سمتم از دستم گرفت و پرتم کرد رو تخت
ا.ت:ج جونگ کوک
کوک:گفتم ساکت
شروع کرد به بوسیدنم طوری که طعم خون تو دهنم حس میشد
.....
با درد شدیدی چشامو باز کردم
ا.ت:مرتیکه روانیی
لعنتی دیگه کم مونده بکشتم از جام بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم پایین که کوک نشسته بود رو مبل
کوک:چه عجب بیدار شدی گمشو شام درست کن مردم از گشنگی*بلند
ا.ت:هی ولی من نمیتونم وایسم درد دارم
کوک:به درک گفتم گمشو غذا درست کن*داد
ا.ت:ب باشه*بغض
این باز چشه هه ا.ت چه انتظاری داری وقتی میخواد ازت برای انتقام استفاده کنه غذا رو اماده کردم و میزو چیدم
ا.ت:شام آمادست
بدون هیچ حرفی اومد و نشست و بعد تموم کردن غذاش گفت
کوک:از این به بعد وقتی برمیگردم خونه شام باید حاضر باشه فهمیدی*بلند
ا.ت:باشه
و رفت بالا این چرا اینهمه عصبیه ......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:12
یونگی:باشه...خدافظ آا نه فعلا
و رفت بیرون
(ویو ا.ت)
الان همه چیزایی که شنیدم واقعیت داشت کوک داره از من استفاده میکنه ؟منو باش که داشت ازش خوشم میومد ولی..منظور داداش از جنگ چی بود ؟هوففف با افکارم رفتم سمت اتاق لباسمو در آوردم تا خواستم از کمد لباس جدید بردارم در باز شد و کوک عصبی اومد داخل و درو محکم کوبید طوری که کل چهار ستون اتاق لرزید
ا.ت:ج جونگ کو...
کوک:خفه*بلند
یکم بهم نگاه کرد و یهو اومد سمتم از دستم گرفت و پرتم کرد رو تخت
ا.ت:ج جونگ کوک
کوک:گفتم ساکت
شروع کرد به بوسیدنم طوری که طعم خون تو دهنم حس میشد
.....
با درد شدیدی چشامو باز کردم
ا.ت:مرتیکه روانیی
لعنتی دیگه کم مونده بکشتم از جام بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم پایین که کوک نشسته بود رو مبل
کوک:چه عجب بیدار شدی گمشو شام درست کن مردم از گشنگی*بلند
ا.ت:هی ولی من نمیتونم وایسم درد دارم
کوک:به درک گفتم گمشو غذا درست کن*داد
ا.ت:ب باشه*بغض
این باز چشه هه ا.ت چه انتظاری داری وقتی میخواد ازت برای انتقام استفاده کنه غذا رو اماده کردم و میزو چیدم
ا.ت:شام آمادست
بدون هیچ حرفی اومد و نشست و بعد تموم کردن غذاش گفت
کوک:از این به بعد وقتی برمیگردم خونه شام باید حاضر باشه فهمیدی*بلند
ا.ت:باشه
و رفت بالا این چرا اینهمه عصبیه ......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۵۶۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط