PART
PART:23
نور زرد چراغ های شهر از پنجره های بلند داخل میریخت و روی کف چوبی پخش میشد.
کالیستا کفش هایش را در کنار در درآورد و بدون اینکه حتی چراغ ها را روشن کنید مستقیم روی مبل نشست.
سکوت خانه برای اولین بار بعد از آن شلوغی خیلی بلند بنظر میرسید.
آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانی اش را بین دست هایش گرفت. «خدایا.»
در ذهنش دوباره همان صحنه ها پخش میشدند.
نوئلی داخل شد و کتش را روی صندلی انداخت. «کالی؟»
کالیستا سرش را بلند کرد. چشمهایش خسته بود٬ ولی بیشتر از خستگی...گیج.
نوئلی آهی کشید و کنارش نشست. «از وقتی برگشتیم به کلمه ام حرف نزدیم.»
سکوت.
نوئلی کمی خم شد و با لحن آرامتری گفت: «کالی...چی شده؟»
چند ثانیه طول کشید تا کالیستا بلاخره حرف بزند. «فکر میکنم...دارم دیوونه میشم.»
نوئلی یک ابرو بالا داد. کالیستا نفس کوتاهی کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. «اون امشب...خیلی جدی بود.»
نوئلی: «کی؟»
مالی: «نوئلی...»
نوئلی: «باشع باشه معلومه کی.»
نوئلی پاهایش را جمع کرد روی مبل. «خب تعریف کن.»
کالیستا چند ثانیه به سقف نگاه کرد٬انگار دنبال نقطه ای برای شروع میگشت. «وقتی بعد سخنرانی جیمین تنها شدیم...»
نوئلی: «تنها؟ تو و تهیونگ؟»
کالی: «اره.»
نوئلی لبخند کوچکی زد. «ادامه بده.»
کالیستا دستش را روی پیشانیاش کشید. «اون دوباره همون حرفارو زد...گفت من دارم فرار میکنم.»
نوئلی: «و؟»
کالیستا خندید اما خنده اش عصبی بود. «و بدترین قسمتش اینه که...شاید راست میگه.»
نوئلی کمی جلو آمد. «چرا داری انقدر سختش میکنی؟»
کالیستا سریع جواب داد. «چون این زندگی واقعی منه! چون من یه برند دارم یه شرکت دارم یه تیم دارم که به من وابسته ان. چون هر حرکت من فردا تیتر میشه.»
نفسش سنگین تر شد. «و چون اون...تهیونگه.»
نوئلی بی حرکت ماند. کالیستا این بار آهسته تر ادامه داد: «تو دیدی مردن چطور بهش نگاه میکنن؟ هرجا میره دوربین هست. هرچیزی که میگه تحلیل میشه. اگه من وارد اون دنیا بشم دیگه هیچ چیز خصوصی نمیمونه. ولی مشکل این نیست.»
نوئلی سرش را کج کرد. «پس چیه؟»
کالیستا لبش را گاز گرفت. «مشکل اینه وقتی کنارشم...همه اون دلایل منطقی یادم میره.»
نوئلی کوتاه خندید. «اوه...پس قضیه جدید!»
کالیستا با اخم نگاهش کرد. «جدی نیست.»
نوئلی: «کالی.»
کالی: «چیه؟»
نوئلی: «تو اسمش رو هم کامل نمیگی بدون اینکه صدات عوض بشه.»
کالیستا سریع گفت: «این حقیقت نیست.»
نوئلی بی رحمانه گفت: «هست.»
نور زرد چراغ های شهر از پنجره های بلند داخل میریخت و روی کف چوبی پخش میشد.
کالیستا کفش هایش را در کنار در درآورد و بدون اینکه حتی چراغ ها را روشن کنید مستقیم روی مبل نشست.
سکوت خانه برای اولین بار بعد از آن شلوغی خیلی بلند بنظر میرسید.
آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت و پیشانی اش را بین دست هایش گرفت. «خدایا.»
در ذهنش دوباره همان صحنه ها پخش میشدند.
نوئلی داخل شد و کتش را روی صندلی انداخت. «کالی؟»
کالیستا سرش را بلند کرد. چشمهایش خسته بود٬ ولی بیشتر از خستگی...گیج.
نوئلی آهی کشید و کنارش نشست. «از وقتی برگشتیم به کلمه ام حرف نزدیم.»
سکوت.
نوئلی کمی خم شد و با لحن آرامتری گفت: «کالی...چی شده؟»
چند ثانیه طول کشید تا کالیستا بلاخره حرف بزند. «فکر میکنم...دارم دیوونه میشم.»
نوئلی یک ابرو بالا داد. کالیستا نفس کوتاهی کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. «اون امشب...خیلی جدی بود.»
نوئلی: «کی؟»
مالی: «نوئلی...»
نوئلی: «باشع باشه معلومه کی.»
نوئلی پاهایش را جمع کرد روی مبل. «خب تعریف کن.»
کالیستا چند ثانیه به سقف نگاه کرد٬انگار دنبال نقطه ای برای شروع میگشت. «وقتی بعد سخنرانی جیمین تنها شدیم...»
نوئلی: «تنها؟ تو و تهیونگ؟»
کالی: «اره.»
نوئلی لبخند کوچکی زد. «ادامه بده.»
کالیستا دستش را روی پیشانیاش کشید. «اون دوباره همون حرفارو زد...گفت من دارم فرار میکنم.»
نوئلی: «و؟»
کالیستا خندید اما خنده اش عصبی بود. «و بدترین قسمتش اینه که...شاید راست میگه.»
نوئلی کمی جلو آمد. «چرا داری انقدر سختش میکنی؟»
کالیستا سریع جواب داد. «چون این زندگی واقعی منه! چون من یه برند دارم یه شرکت دارم یه تیم دارم که به من وابسته ان. چون هر حرکت من فردا تیتر میشه.»
نفسش سنگین تر شد. «و چون اون...تهیونگه.»
نوئلی بی حرکت ماند. کالیستا این بار آهسته تر ادامه داد: «تو دیدی مردن چطور بهش نگاه میکنن؟ هرجا میره دوربین هست. هرچیزی که میگه تحلیل میشه. اگه من وارد اون دنیا بشم دیگه هیچ چیز خصوصی نمیمونه. ولی مشکل این نیست.»
نوئلی سرش را کج کرد. «پس چیه؟»
کالیستا لبش را گاز گرفت. «مشکل اینه وقتی کنارشم...همه اون دلایل منطقی یادم میره.»
نوئلی کوتاه خندید. «اوه...پس قضیه جدید!»
کالیستا با اخم نگاهش کرد. «جدی نیست.»
نوئلی: «کالی.»
کالی: «چیه؟»
نوئلی: «تو اسمش رو هم کامل نمیگی بدون اینکه صدات عوض بشه.»
کالیستا سریع گفت: «این حقیقت نیست.»
نوئلی بی رحمانه گفت: «هست.»
- ۳.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط