{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART

PART:22
(استایل کالیستا اسلاید بعد)

نورهای سالن کم شد.
موسیقی زنده قطع شد و جای خودش را به ریتمی رسمی‌تر داد.
تمام نگاه‌ها به سمت صحنه برگشت؛ جایی که صفحه‌ی LED بزرگی آماده بود.

نوئلی سریع به سمت میز برگشت، کنار تهیونگ و کالیستا نشست و زیر لب گفت:«خب… الان شروع می‌شه. جیمین رو آماده کردید؟»

کالیستا لبخند کمرنگی زد.«فقط امیدوارم چیزی نگه که باعث شه دوباره ما رو سوژه کنن.»

نوئلی: «امیدوار باش. ما داریم درباره جیمین حرف می‌زنیم.»

تهیونگ لبخند خفیفی زد.

مجری با صدای رسا:«و حالا…از سفیر جدید KAELIS در کمپین سال آینده رونمایی می‌کنیم! کسی که هم‌اکنون هم در صنعت موسیقی و هم در رسانه‌ها محبوبیت ویژه‌ای داره…و امروز اینجاست! آقای پارک جیمین!»

نورافکن روی جیمین افتاد

که با لبخند همیشگی و اعتمادبه‌نفس کامل

از جا بلند شد.

جمعیت با شور دست زد.

جیمین روی صحنه رفت، میکروفن را گرفت و گفت: «تشکر می‌کنم از KAELIS که به من اعتماد کرد. ولی قبل از هر چیز باید بگم…اگه امشب فوق‌العاده‌ست، دلیلش اینه که یکی از بهترین دوستانم کسی که الهام‌بخش منه امشب کنارم نشسته.»

مجبور نبود بگوید چه کسی.
جمعیت خودش فهمید.
دوربین سالن دقیقاً روی تهیونگ زوم کرد. جمعیت خندید.

تهیونگ آرام زیر لب گفت: «بی‌تربیت.»

وقتی مراسم معرفی تمام شد،
موجی از مهمان‌ها برای تبریک به سمت جیمین رفتند. نوئلی همراهش رفت تا کنترلش کند. سالن چند دقیقه‌ای کاملاً شلوغ و آشفته شد.

در همین شلوغیتهیونگ و کالیستا کمی عقب‌تر ماندند

در گوشه‌ای که نور نرم‌تری داشت و مردم کمتر رد می‌شدند.

برای چند ثانیه فقط صدای موسیقی روی هوا بود و نفس‌های کوتاه‌شده‌ی کالیستا.

تهیونگ کمی خم شد به سمتش،
نه بیش از حد
اما کافی. «الان دیگه می‌تونی بهم بگی چی تو دلت مونده.»

کالیستا نگاهش را دزدید. «تهیونگ… اینجا؟ وسط این جمعیت؟ نمی‌خوام این بحث رو خراب کنم. نه مراسم رو...نه همکاری‌مون رو.»

تهیونگ قدم کوچکی نزدیکتر شد. آنقدر که صدایش فقط در گوش کالیستا گم شود. «تو چیزی رو خراب نمیکنی تو فقط داری....فرار میکنی»

کالیستا لباشو رو هم فشار داد. «فرار نمیکنم.»

تهیونگ: «پس چرا هربار نزدیکتر میشم عجیب میشی؟.»

کالیستا کمی صداش رو آروم کرد و نگاهش را به زمین داد. «چون...چون تو کاری می‌کنی که من نمیتونم طبیعی رفتار کنم.»

تهیونگ گوشه لبش را کمی بالا داد. «ولی؟...»

کالیستا: «ولی نمیدانم آماده ام یا نه...نمی‌دونم اشتباهه با نه. نمی‌دونم رسانه ها چی میگن و نمی‌دونم...نمی‌دونم خودم چی می‌خوام!.»

تهیونگ سکوت کرد. چشم‌هایش آرام تر شد...عمیق. «لازم نیست الان تصمیم بگیری. فقط...راستشو بگو.»

کالیستا به سختی نفس کشید. «راستش اینه که...نمیتونم بگم نمی‌خوام...»

تهیونگ آهسته لبخند زد. یک لبخند مطمعن نه مغرور نه عجول. «همین کافیه.»

کالیستا: «ولی...»

تهیونگ:«کالیستا.»
صدایش نرم اما محکم شد. «تو نمی‌ترسی از واقعی بودن. فقط از شروع کردن می‌ترسی.»

قلب کالیستا یک تپ بزرگ زد. اما درست در همان لحظه صدای بلند جیمین از دور آمد. «هی شما دوتا! چرا قایم شدین؟ نوئلی دنبالتون.»

تهیونگ لبخند کوتاهی زد. دستش را روی سینه اش چفت کرد. «بازم ناتموم موند ولی...این یکی فرصت زیادی میخواد.»
دیدگاه ها (۴)

PART:23نور زرد چراغ های شهر از پنجره های بلند داخل می‌ریخت و...

BEYOND THE SPOTLIGHT

BEYOND THE SPOTLIGHT

PART:20در راهرو، نور سفید و سرد فلورسنت رویشان افتاده بود. ج...

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط