{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_35


"چند روز بعد"

ماشین جلوی آکادمی گیونگ‌هی توقف کرد
لوکا درو برام باز کردم و پیاده شدم


اون یکی از افراد قابل اعتماد خانواده مونه که چند روز پیش از ماموریت برگشته کره
وقتی که کوچیک بود خانواده اش رو به قتل رسوندن و پدربزرگ اونو زیر پر و بالش گرفت
اون از بچگی مراقب من بود
۲۴ سالشه و همسن تهیونگه


وارد حیاط شدیم
اینجا یکی از معتبر ترین آکادمی های کره اس و هر کسی رو قبول نمیکنه
خانواده هرکدوم از این دانش آموز ها شخص مهمی ان
مثل من
لیا و کارینا هم تو همین آکادمی ان

یه حیاط بزرگ و سر سبز بود
مسیر سنگ‌فرش شده ای از وسط حیاط می‌گذشت و به ساختمان اصلی آکادمی میرسید
بعد از اینکه وارد ساختمان اصلی شدیم به سمت دفتر مدیر رفتیم

مدیر تا منو دید تنظیمی کرد و به گرمی خوشامد گفت
توضیحات لازم رو داد و گفت باید کجا برم
طبقه دوم کلاس A-1
لوکا بعد از اینکه رفتیم دفتر مدیر خداحافظی کرد و رفت


کلاس رو پیدا کردم
در زدم و وارد شدم
خانم جوونی که بنظر میرسید دبیر بود درحال تدریس بود
با دیدن من تدریس رو متوقف کرد

از قبل باهاش هماهنگ کرده بودن که من میام
دست از نوشتن برداشت و تا منو دید گفت:
اوه . سلام
حتما دانش آموز جدیدی
وارد کلاس شدم و رفتم بالای سکو
کل کلاس به من خیره بودن
همون دبیر گفت:
لطفا خودتو معرفی کن

با صدای ملایمی گفتم:
سلام . از آشنایی باهاتون خوشوقتم
کیم کایلا هستم و تازه از آمریکا برگشتم

برام دست زدن
دبیر گفت:
ممنون از معرفی ات . میتونی بری کنار پنجره بشینی

سری تکون دادم و رفتم نشستم
کارینا و لیا یواشکی برام دست تکون میدادن
منم دست تکون دادم
از موقعی که وارد اکادمی شدم واضح پچ پچ هاشون رو در موردم می‌شنیدم

کیفمو کنارم گذاشتم و سعی کردم به توضیحات دبیر گوش بدم
___________________
زنگ خورده بود
کارینا و لیا پیشم اومدن
لیا روی صندلی کنار میز نشست و گفت:
چطوری دختر

لبخند زدم:
بد نیستم

کارینا شروع کرد:
از همون اول همه رو به خودت جذب کردیا!

خندیدم و گفتم:
وای دیدی شون؟
انگار روح دیده بودن
راستی
چرا واقعا باید با یونا تو یه کلاس باشم؟

لیا دستی به شونم زد و گفت:
ولش کن بابا
تنها چیزی که فعلا مهمه اینه که چند روزه یونا بخاطر خبر ازدواجتون فقط داره میسوزه
نه فقط اون نصف دخترای مدرسه مون

کارینا چشمکی بهم زد و گفت:
حواست به خودت باشه هااا حسود زیاد داری

خندیدم و گفتم:
باشههه

زنگ تفریح خورد
از موقع اومدنم یه ریز درمورد من حرف میزدن

"باورم نمیشه کایلا اومده تو این مدرسه"

"واقعا خوشبحالش که با جونگ کوک داره ازدواج میکنه"

"اون حتی از نزدیک خوشگل تره"

دیگه خسته شده بودم و میخواستم زودتر امروز تموم شه
بالاخره ساعت ۱ونیم بود که زنگ خورد
رفتم بیرون
لوکا اومده بود دنبالم
سوار ماشین شدم و حرکت کردیم...




قشنگام اینم پارت جدید🎀
لایک و کامنت یادتون نره❤️
حمایت کنینااااا حواسم بهتون هست😅🙃❤️
زیاد خوب ننوشتم این پارت رو و راضی نبودم ولی به بزرگی خودتون ببخشید

و بالاخره کاور رو عوض کردم😂🙃
چطوره؟
خودم خوشم اومد ازش
ولی یهو دیدین دوباره عوض شد تعجب نکنین چون دست خودم نیست😂😅❤️




#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴۹)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا P:15ویو لیابا نور خورشی...

"قلدری از جنس عشق"p¹سلام دوستام من الین هستم و خب قراره از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط