in your eyes
#in_your_eyes
part_34
غذا رو آوردن
بوی خوبی توی فضا پیچیده بود
کارد و چنگال رو برداشتم و برش کوچیکی از استیک دادم
اولین لقمه رو گذاشتم دهنم
از مزه خوبی که داشت چشمام رو بستم . توی دهن آب میشد
همینجوری با غذام حال میکردم که کوک پرسید:
چطوره؟خوبه؟
سر تکون دادم:
عالیه.
حدود ده دقیقه بعد غذامون تموم شد
پیشخدمت صورت حساب رو برامون آورد
کوک حساب کرد و قسمتی رو امضاء کرد
از جامون بلند شدیم
رفتیم به سمت در خروجی و کت هامون رو گرفتیم و از رستوران بیرون رفتیم
سرما به پوستم برخورد کرد
هوای باحالیه
کوک سوئيچ ماشین رو دور انگشتش چرخوند و گفت:
بریم یه دوری بزنیم؟
لایک نشون دادم و گفتم:
بریممم
به سمت ماشین قدم برداشتیم و سوار شدیم
ماشین رو روشن کرد
چند ثانیه بعد حرکت کردیم
شهر این ساعت شلوغ بود
بیشتر مغازه ها باز بود و مردم درحال خرید بودن
ماشین ها یکی یکی از کنارمون رد میشدن
یکم شیشه رو پایین دادم
دستمو بیرون بردم و به در تکیه دادم
کوک نه خیلی تند میرفت و نه خیلی آروم
با یه دست رانندگی میکرد
خیلی نرم فرمون رو میچرخوند
سئول امشب حال و هوای خوبی داشت
ماه کامل بود
کوک همونجور که حواسش به جلو بود گفت:
شیشه رو بده بالا
سرما میخوری
به بیرون خیره شدم و گفتم:
نمیخوام
هوفی کشید:
کار دستم نده
حالا میخواد چیکار کنه مگه؟
بیخیال لج کردن شدم و شیشه رو بالا دادم
لبخند زد و گفت:
آفرین که گوش دادی دختر خوب
چشم غره ای براش رفتم و به جلو نگاه کردم:
هنوز باورم نمیشه داریم باهم ازدواج میکنیم
بیچید سمت دیگه ای
خندیدو گفت:
میدونم میدونم
برات سخته همچین شوهر خوبی رو هندل کنی
زدم به شونه اش و با اخم گفتم:
من چی میگم تو چی میگی!
خدایا صبر بده
روانی میشم از دست همتون آخررررر
خنده مردونه ای کرد
با یه دستش موهامو بهم ریخت و گفت:
حرس نخور
صورتت چروک میشه
با اخم موهامو مرتب کردم
پوکر بهش نگاه کردم و به صندلی ماشین تکیه دادم
کم کم داشتیم به عمارت نزدیک میشدیم
گوشیمو که تو دستم بود روشن کردم
ساعت ۱۱و خورده ای بود
چقدر زود گذشت
انگار یک ساعته بیرونیم
کوک جلوی در بزرگ عمارت پدربزرگ توقف کرد
تو صورتم نگاه کرد و گفت:
ممنون که پیشنهادمو قبول کردی
بهم خوش گذشت
لبخند زدم و گفتم:
به منم خوش گذشت
بابت شام هم ممنون
با لحنی گرم گفت:
خواهش میکنم
هر وقت نیاز به کسی داشتی میتونی روم حساب کنی
سرمو تکون دادم:
باشه
از ماشین پیاده شدم و دستمو تکون دادم:
پس فعلا
گفت: خدافظ
برو داخل هوا سرده
سری تکون دادم و رفتم جلوی در
بادیگارد در رو باز کرد
کوک ماشین رو روشن کرد و رفت......
سلام قشنگا اینم پارت جدید🙃
چرا یسری پارت ها کم لایک خورده🫤
مثلا چند تا از پارت ها نسبت به بقیه اونقدر لایک نخورده
همونجور که میدونین من نمیتونم زیاد پارت بزارم ولی اگه حمایتا کم باشه مجبورم میکنین شرط بزارم
برین پارتای قبل هم لایک کنین قشنگا
این همه فالور هست ولی فقط بالای ۱۵۰ نفر لایک میکنن اونم بعد چندین روز
یادتون نره حمایت کنین قشنگا❤️🙂
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_34
غذا رو آوردن
بوی خوبی توی فضا پیچیده بود
کارد و چنگال رو برداشتم و برش کوچیکی از استیک دادم
اولین لقمه رو گذاشتم دهنم
از مزه خوبی که داشت چشمام رو بستم . توی دهن آب میشد
همینجوری با غذام حال میکردم که کوک پرسید:
چطوره؟خوبه؟
سر تکون دادم:
عالیه.
حدود ده دقیقه بعد غذامون تموم شد
پیشخدمت صورت حساب رو برامون آورد
کوک حساب کرد و قسمتی رو امضاء کرد
از جامون بلند شدیم
رفتیم به سمت در خروجی و کت هامون رو گرفتیم و از رستوران بیرون رفتیم
سرما به پوستم برخورد کرد
هوای باحالیه
کوک سوئيچ ماشین رو دور انگشتش چرخوند و گفت:
بریم یه دوری بزنیم؟
لایک نشون دادم و گفتم:
بریممم
به سمت ماشین قدم برداشتیم و سوار شدیم
ماشین رو روشن کرد
چند ثانیه بعد حرکت کردیم
شهر این ساعت شلوغ بود
بیشتر مغازه ها باز بود و مردم درحال خرید بودن
ماشین ها یکی یکی از کنارمون رد میشدن
یکم شیشه رو پایین دادم
دستمو بیرون بردم و به در تکیه دادم
کوک نه خیلی تند میرفت و نه خیلی آروم
با یه دست رانندگی میکرد
خیلی نرم فرمون رو میچرخوند
سئول امشب حال و هوای خوبی داشت
ماه کامل بود
کوک همونجور که حواسش به جلو بود گفت:
شیشه رو بده بالا
سرما میخوری
به بیرون خیره شدم و گفتم:
نمیخوام
هوفی کشید:
کار دستم نده
حالا میخواد چیکار کنه مگه؟
بیخیال لج کردن شدم و شیشه رو بالا دادم
لبخند زد و گفت:
آفرین که گوش دادی دختر خوب
چشم غره ای براش رفتم و به جلو نگاه کردم:
هنوز باورم نمیشه داریم باهم ازدواج میکنیم
بیچید سمت دیگه ای
خندیدو گفت:
میدونم میدونم
برات سخته همچین شوهر خوبی رو هندل کنی
زدم به شونه اش و با اخم گفتم:
من چی میگم تو چی میگی!
خدایا صبر بده
روانی میشم از دست همتون آخررررر
خنده مردونه ای کرد
با یه دستش موهامو بهم ریخت و گفت:
حرس نخور
صورتت چروک میشه
با اخم موهامو مرتب کردم
پوکر بهش نگاه کردم و به صندلی ماشین تکیه دادم
کم کم داشتیم به عمارت نزدیک میشدیم
گوشیمو که تو دستم بود روشن کردم
ساعت ۱۱و خورده ای بود
چقدر زود گذشت
انگار یک ساعته بیرونیم
کوک جلوی در بزرگ عمارت پدربزرگ توقف کرد
تو صورتم نگاه کرد و گفت:
ممنون که پیشنهادمو قبول کردی
بهم خوش گذشت
لبخند زدم و گفتم:
به منم خوش گذشت
بابت شام هم ممنون
با لحنی گرم گفت:
خواهش میکنم
هر وقت نیاز به کسی داشتی میتونی روم حساب کنی
سرمو تکون دادم:
باشه
از ماشین پیاده شدم و دستمو تکون دادم:
پس فعلا
گفت: خدافظ
برو داخل هوا سرده
سری تکون دادم و رفتم جلوی در
بادیگارد در رو باز کرد
کوک ماشین رو روشن کرد و رفت......
سلام قشنگا اینم پارت جدید🙃
چرا یسری پارت ها کم لایک خورده🫤
مثلا چند تا از پارت ها نسبت به بقیه اونقدر لایک نخورده
همونجور که میدونین من نمیتونم زیاد پارت بزارم ولی اگه حمایتا کم باشه مجبورم میکنین شرط بزارم
برین پارتای قبل هم لایک کنین قشنگا
این همه فالور هست ولی فقط بالای ۱۵۰ نفر لایک میکنن اونم بعد چندین روز
یادتون نره حمایت کنین قشنگا❤️🙂
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۶۹.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط