نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:¹⁴
نور آفتاب مستقیم خورد توی صورت ا/ت.
با اخم، بالش رو کشید روی صورتش.
هنوز کامل بیدار نشده بود که صدای یورین از پشت در اومد.
«پاشید دیگه خوابالوهااا! ساعت دهه!»
جونگکوک که ولو شده بود روی تخت، بالش رو گذاشت روی گوشش.
«بگو بره...»
ا/ت با اخم گفت:
«خودت بگو.»
تق تق...
«اگه تا ده ثانیه دیگه پایین نباشین، صبحونه رو خودمون میخوریم!»
جونگکوک یه چشمش رو باز کرد.
«تهدیده؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«فکر کنم آره.»
هر دو با بیحوصلگی از جاشون بلند شدن و بعد از آماده شدن، رفتن پایین.
...
همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
بوی املت، نون تست و قهوه کل آشپزخونه رو پر کرده بود.
یورین با دیدنشون گفت:
«بهبه... عروس و دوماد خوابآلود رسیدن!»
ا/ت نشست.
«فقط صبحونه رو بده لطفاً.»
جونگکوک هم صندلی رو عقب کشید و نشست.
همون لحظه ناری با هیجان گفت:
«بچهها! امروز بعدازظهر همگی میریم شهربازی!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«من نمیام.»
همه با هم گفتن:
«میاید.»
جونگکوک آه کشید.
«من حوصله صف وایسادن ندارم.»
یورین گفت:
«اشکال نداره، صف هم حوصله تو رو نداره.»
صدای خنده همه بلند شد.
ا/ت لبخند زد.
«این یکی رو قبول دارم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«زیاد خوشحال نباش، بچهخوشگل.»
«نگران نباش، موقشنگ. امروز شهربازی بیشتر از تو هیجان داره.»
...
بعد از صبحونه، همه توی پذیرایی نشسته بودن که یورین یهو از جاش بلند شد.
«تا بعدازظهر کلی وقت مونده...»
بعد با ذوق گفت:
«مسابقه آشپزی!»
ناری دست زد.
«عهههه، آره!»
سوهیون خندید.
«هر دو نفر یه تیم.»
چند ثانیه بعد، یورین با شیطنت گفت:
«و طبیعتاً... ا/ت و جونگکوک هم یه تیم.»
ا/ت و جونگکوک همزمان اعتراض کردن.
«نه!»
«غیرممکنه!»
یورین دست به سینه ایستاد.
«دقیقاً برای همین با هم تیم میشین.»
...
چند دقیقه بعد...
هر دو جلوی کابینت وایساده بودن.
جونگکوک گفت:
«چاقو رو بده.»
ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«جادویی بردارش.»
«اگه دستم میرسید که از تو نمیخواستم.»
«پس یه "لطفاً" بگو.»
جونگکوک نفس عمیق کشید.
«لطفاً.»
ا/ت لبخند زد و چاقو رو داد.
«دیدی نمردی؟»
«هنوز مطمئن نیستم.»
جونگکوک مشغول خرد کردن پیاز شد.
ا/ت هم گوجهها رو میشست.
جونگکوک گفت:
«حداقل گوجهها رو سالم نگه دار.»
«نگران نباش، برعکس بعضیا بلدم با چاقو کار کنم.»
«معلومه، از زبونت مشخصه.»
ا/ت یه گوجه برداشت و آروم سمتش پرت کرد.
گوجه خورد به شونه جونگکوک.
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک برگشت.
«واقعاً؟»
ا/ت با لبخند گفت:
«اشتباهی بود.»
«اشتباهی؟»
جونگکوک یه کم آرد برداشت...
و فوت کرد.
کل آرد نشست روی موهای ا/ت.
چند ثانیه سکوت...
یورین آروم گفت:
«الان انفجار شروع میشه...»
ا/ت آروم دستش رو برد داخل ظرف آرد.
جونگکوک یه قدم عقب رفت.
«هی... منطقی باش.»
ا/ت لبخند زد.
«منطقیم!»
و یهو کل آرد رو ریخت روی تیشرت جونگکوک.
«اَه!»
ناری از خنده افتاد روی مبل.
«جونگکوک شبیه دونات شد!»
جونگکوک با اخم گفت:
«تمومش کن.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«هنوز شروعش نکردم.»
جونگکوک این بار پیاله پره اب رو برداشت.
ا/ت چشمهاش رو ریز کرد.
«جرئت داری؟...»
جونگکوک لبخند زد.
«دارم.»
کله آب رو توی صورت ات پاشید.
همه ترکیدن از خنده.
ا/ت با ناباوری گفت:
«تو...»
جونگکوک خندید.
«منطقی بودم دیگه!.»
ا/ت سریع خامه روی میز رو برداشت.
«الان میفهمی یعنی چی.»
دو دقیقه بعد...
آشپزخونه بیشتر شبیه صحنه جنگ بود تا آشپزی.
روی زمین آرد پخش شده بود.
سس روی کابینتها مالیده شده بود.
خامه هم روی لباس هر دوتاشون بود.
همون لحظه...
مادر جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
چند ثانیه فقط سکوت کرد.
بعد دور و بر رو نگاه کرد.
دوباره به اون دوتا نگاه کرد.
«شما... اومده بودین غذا درست کنین... یا میخواستین آشپزخونه رو منفجر کنین؟»
ا/ت و جونگکوک همزمان انگشتشون رو گرفتن سمت هم.
«تقصیر اون بود!»
همه از خنده ریسه رفتن.
مادر جونگکوک فقط سر تکون داد و گفت:
«تا ده دقیقه دیگه هر دوتون اینجا رو مثل روز اول تمیز میکنین... بعدش هم آماده میشین. چون امروز هیچ بهونهای برای نرفتن به شهربازی قبول نیست.»
ا/ت زیر لب غر زد.
«چه روزی بشه...»
جونگکوک همون لحظه جواب داد:
«هنوز نرفتیم شهربازی، از الان خسته شدی؟»
ا/ت لبخند کجی زد.
«نگران نباش... انرژیمو برای حرص دادن تو نگه داشتم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«پس امروز روز شلوغیه.»
صدای خنده دخترخالهها دوباره کل خونه رو پر کرد.
ادامه دارد...
Part:¹⁴
نور آفتاب مستقیم خورد توی صورت ا/ت.
با اخم، بالش رو کشید روی صورتش.
هنوز کامل بیدار نشده بود که صدای یورین از پشت در اومد.
«پاشید دیگه خوابالوهااا! ساعت دهه!»
جونگکوک که ولو شده بود روی تخت، بالش رو گذاشت روی گوشش.
«بگو بره...»
ا/ت با اخم گفت:
«خودت بگو.»
تق تق...
«اگه تا ده ثانیه دیگه پایین نباشین، صبحونه رو خودمون میخوریم!»
جونگکوک یه چشمش رو باز کرد.
«تهدیده؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«فکر کنم آره.»
هر دو با بیحوصلگی از جاشون بلند شدن و بعد از آماده شدن، رفتن پایین.
...
همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
بوی املت، نون تست و قهوه کل آشپزخونه رو پر کرده بود.
یورین با دیدنشون گفت:
«بهبه... عروس و دوماد خوابآلود رسیدن!»
ا/ت نشست.
«فقط صبحونه رو بده لطفاً.»
جونگکوک هم صندلی رو عقب کشید و نشست.
همون لحظه ناری با هیجان گفت:
«بچهها! امروز بعدازظهر همگی میریم شهربازی!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«من نمیام.»
همه با هم گفتن:
«میاید.»
جونگکوک آه کشید.
«من حوصله صف وایسادن ندارم.»
یورین گفت:
«اشکال نداره، صف هم حوصله تو رو نداره.»
صدای خنده همه بلند شد.
ا/ت لبخند زد.
«این یکی رو قبول دارم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«زیاد خوشحال نباش، بچهخوشگل.»
«نگران نباش، موقشنگ. امروز شهربازی بیشتر از تو هیجان داره.»
...
بعد از صبحونه، همه توی پذیرایی نشسته بودن که یورین یهو از جاش بلند شد.
«تا بعدازظهر کلی وقت مونده...»
بعد با ذوق گفت:
«مسابقه آشپزی!»
ناری دست زد.
«عهههه، آره!»
سوهیون خندید.
«هر دو نفر یه تیم.»
چند ثانیه بعد، یورین با شیطنت گفت:
«و طبیعتاً... ا/ت و جونگکوک هم یه تیم.»
ا/ت و جونگکوک همزمان اعتراض کردن.
«نه!»
«غیرممکنه!»
یورین دست به سینه ایستاد.
«دقیقاً برای همین با هم تیم میشین.»
...
چند دقیقه بعد...
هر دو جلوی کابینت وایساده بودن.
جونگکوک گفت:
«چاقو رو بده.»
ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«جادویی بردارش.»
«اگه دستم میرسید که از تو نمیخواستم.»
«پس یه "لطفاً" بگو.»
جونگکوک نفس عمیق کشید.
«لطفاً.»
ا/ت لبخند زد و چاقو رو داد.
«دیدی نمردی؟»
«هنوز مطمئن نیستم.»
جونگکوک مشغول خرد کردن پیاز شد.
ا/ت هم گوجهها رو میشست.
جونگکوک گفت:
«حداقل گوجهها رو سالم نگه دار.»
«نگران نباش، برعکس بعضیا بلدم با چاقو کار کنم.»
«معلومه، از زبونت مشخصه.»
ا/ت یه گوجه برداشت و آروم سمتش پرت کرد.
گوجه خورد به شونه جونگکوک.
همه زدن زیر خنده.
جونگکوک برگشت.
«واقعاً؟»
ا/ت با لبخند گفت:
«اشتباهی بود.»
«اشتباهی؟»
جونگکوک یه کم آرد برداشت...
و فوت کرد.
کل آرد نشست روی موهای ا/ت.
چند ثانیه سکوت...
یورین آروم گفت:
«الان انفجار شروع میشه...»
ا/ت آروم دستش رو برد داخل ظرف آرد.
جونگکوک یه قدم عقب رفت.
«هی... منطقی باش.»
ا/ت لبخند زد.
«منطقیم!»
و یهو کل آرد رو ریخت روی تیشرت جونگکوک.
«اَه!»
ناری از خنده افتاد روی مبل.
«جونگکوک شبیه دونات شد!»
جونگکوک با اخم گفت:
«تمومش کن.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«هنوز شروعش نکردم.»
جونگکوک این بار پیاله پره اب رو برداشت.
ا/ت چشمهاش رو ریز کرد.
«جرئت داری؟...»
جونگکوک لبخند زد.
«دارم.»
کله آب رو توی صورت ات پاشید.
همه ترکیدن از خنده.
ا/ت با ناباوری گفت:
«تو...»
جونگکوک خندید.
«منطقی بودم دیگه!.»
ا/ت سریع خامه روی میز رو برداشت.
«الان میفهمی یعنی چی.»
دو دقیقه بعد...
آشپزخونه بیشتر شبیه صحنه جنگ بود تا آشپزی.
روی زمین آرد پخش شده بود.
سس روی کابینتها مالیده شده بود.
خامه هم روی لباس هر دوتاشون بود.
همون لحظه...
مادر جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
چند ثانیه فقط سکوت کرد.
بعد دور و بر رو نگاه کرد.
دوباره به اون دوتا نگاه کرد.
«شما... اومده بودین غذا درست کنین... یا میخواستین آشپزخونه رو منفجر کنین؟»
ا/ت و جونگکوک همزمان انگشتشون رو گرفتن سمت هم.
«تقصیر اون بود!»
همه از خنده ریسه رفتن.
مادر جونگکوک فقط سر تکون داد و گفت:
«تا ده دقیقه دیگه هر دوتون اینجا رو مثل روز اول تمیز میکنین... بعدش هم آماده میشین. چون امروز هیچ بهونهای برای نرفتن به شهربازی قبول نیست.»
ا/ت زیر لب غر زد.
«چه روزی بشه...»
جونگکوک همون لحظه جواب داد:
«هنوز نرفتیم شهربازی، از الان خسته شدی؟»
ا/ت لبخند کجی زد.
«نگران نباش... انرژیمو برای حرص دادن تو نگه داشتم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«پس امروز روز شلوغیه.»
صدای خنده دخترخالهها دوباره کل خونه رو پر کرد.
ادامه دارد...
- ۴۷۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط