نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:13
چند دقیقه بعد...
در اتاق آرام باز شد.
یورین سرش را داخل آورد.
«هنوز بیدارین؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«آره.»
«پس بیاید پشتبوم. همه منتظرن.»
...
چند دقیقه بعد، همه دور یک زیرانداز روی پشتبام نشسته بودند.
ناری با خنده به ا/ت نگاه کرد.
«خب... امشب تصمیم گرفتیم یه مسابقه برگزار کنیم.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چه مسابقهای؟»
یورین با ذوق گفت:
«دیس بتل!»
جونگکوک خندید.
«بالاخره یه بازی که به درد این یکی بخوره.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«نترس، آخرش خودت بیشتر از همه میسوزی.»
همه خندیدند.
ناری دستش را بالا برد.
«تیم ا/ت آمادهست!»
سوهیون کنار جونگکوک ایستاد.
«تیم جونگکوک هم آمادهست.»
یورین رو به ا/ت گفت:
«امروز اومدیم دیستون کنیم.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«عیبی نداره... فقط ما به سوهیون گفتیم قبلش بره یه قابلمه پر از آب بیاره.»
همه نگاهش کردند.
جونگکوک ادامه داد:
«گفتم شاید بعد از دیسا، یکیتون آتیش بگیره، لازم بشه خاموشتون کنیم.»
صدای خندهی پشتبام بلند شد.
ا/ت لبخندش را جمع کرد.
«نگران آب نباش... اول برو یه آینه بیار، شاید بالاخره بفهمی اعتمادبهنفست از کجا اضافهتره.»
«اعتمادبهنفس؟»
جونگکوک خندید.
«تو با اون اعتمادبهنفست اگه بری امتحان بدون جواب هم میگی معلم اشتباه تصحیح کرده.»
«حداقل من اگه گم بشم، از تابلوهای خیابون آدرس نمیپرسم.»
جونگکوک سرش را کج کرد.
«درسته... چون اصولاً راهتو بلد نیستی.»
«از تو یاد گرفتم.»
«پس شاگرد خوبی نبودی.»
یورین دست زد.
«اووووف!»
نوبت دوباره به جونگکوک رسید.
«یه سؤال... تو همیشه اینقدر لجبازی یا برای من نسخهی ویژهای؟»
ا/ت بدون مکث جواب داد:
«نه، برای بقیه مودبترم. تو تخفیف ویژه گرفتی.»
همه زدند زیر خنده.
جونگکوک خندید و گفت:
«بچهها، یکی اینترنتش رو قطع کنه... زیادی آنلاین جواب میده.»
ا/ت گفت:
«هنوز بنظر میرسه شاخه مجازی هستی کوچولو،تو کدوم گروها ازین کارا میکن؟گنگستر های گوشه؟،وای مغزم درد گرفت از حرفای چرتت.»
«مغز تو؟اصلا داری؟»
جونگکوک با خنده ادامه داد:
«اهاااا،همونی رو میگی که جاش بجای مغز یه تپه اشغال قرار گرفته؟»
«نه، همونی که الان داره بهت فرصت میده حرف آخرتو بزنی.»
«حرف آخر؟»
جونگکوک لبخند زد.
«من با کسی که خودش خودش رو شکست میده، کاری ندارم.»
چند نفر همزمان گفتند:
«اووووووه!»
ا/ت از جایش بلند شد.
«جونگکوک...»
جونگکوک هم بلند شد.
«بله»
«الان میفهمی بله یعنی چی.»
ا/ت خواست به سمتش برود اما یورین و ناری سریع بازویش را گرفتند.
«ولم کنید! فقط میخوام ادبش کنم.»
جونگکوک با خنده عقب رفت.
«آروم... هنوز مسابقه تموم نشده.»
«تو تموم شدی!»
سوهیون هم جلوی جونگکوک ایستاد.
«تو هم دیگه چیزی نگو.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«باشه... فقط میخواستم بگم این دورو هم باخ...»
همگی داد زدن:
«جونگکوک!»
همه دوباره از خنده منفجر شدند و صدای خندهشان تا حیاط خانه پیچید.
ادامه دارد....
یه فالومون نشههههه؟🎀🤷🏻♀️
Part:13
چند دقیقه بعد...
در اتاق آرام باز شد.
یورین سرش را داخل آورد.
«هنوز بیدارین؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«آره.»
«پس بیاید پشتبوم. همه منتظرن.»
...
چند دقیقه بعد، همه دور یک زیرانداز روی پشتبام نشسته بودند.
ناری با خنده به ا/ت نگاه کرد.
«خب... امشب تصمیم گرفتیم یه مسابقه برگزار کنیم.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چه مسابقهای؟»
یورین با ذوق گفت:
«دیس بتل!»
جونگکوک خندید.
«بالاخره یه بازی که به درد این یکی بخوره.»
ا/ت لبخند کجی زد.
«نترس، آخرش خودت بیشتر از همه میسوزی.»
همه خندیدند.
ناری دستش را بالا برد.
«تیم ا/ت آمادهست!»
سوهیون کنار جونگکوک ایستاد.
«تیم جونگکوک هم آمادهست.»
یورین رو به ا/ت گفت:
«امروز اومدیم دیستون کنیم.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«عیبی نداره... فقط ما به سوهیون گفتیم قبلش بره یه قابلمه پر از آب بیاره.»
همه نگاهش کردند.
جونگکوک ادامه داد:
«گفتم شاید بعد از دیسا، یکیتون آتیش بگیره، لازم بشه خاموشتون کنیم.»
صدای خندهی پشتبام بلند شد.
ا/ت لبخندش را جمع کرد.
«نگران آب نباش... اول برو یه آینه بیار، شاید بالاخره بفهمی اعتمادبهنفست از کجا اضافهتره.»
«اعتمادبهنفس؟»
جونگکوک خندید.
«تو با اون اعتمادبهنفست اگه بری امتحان بدون جواب هم میگی معلم اشتباه تصحیح کرده.»
«حداقل من اگه گم بشم، از تابلوهای خیابون آدرس نمیپرسم.»
جونگکوک سرش را کج کرد.
«درسته... چون اصولاً راهتو بلد نیستی.»
«از تو یاد گرفتم.»
«پس شاگرد خوبی نبودی.»
یورین دست زد.
«اووووف!»
نوبت دوباره به جونگکوک رسید.
«یه سؤال... تو همیشه اینقدر لجبازی یا برای من نسخهی ویژهای؟»
ا/ت بدون مکث جواب داد:
«نه، برای بقیه مودبترم. تو تخفیف ویژه گرفتی.»
همه زدند زیر خنده.
جونگکوک خندید و گفت:
«بچهها، یکی اینترنتش رو قطع کنه... زیادی آنلاین جواب میده.»
ا/ت گفت:
«هنوز بنظر میرسه شاخه مجازی هستی کوچولو،تو کدوم گروها ازین کارا میکن؟گنگستر های گوشه؟،وای مغزم درد گرفت از حرفای چرتت.»
«مغز تو؟اصلا داری؟»
جونگکوک با خنده ادامه داد:
«اهاااا،همونی رو میگی که جاش بجای مغز یه تپه اشغال قرار گرفته؟»
«نه، همونی که الان داره بهت فرصت میده حرف آخرتو بزنی.»
«حرف آخر؟»
جونگکوک لبخند زد.
«من با کسی که خودش خودش رو شکست میده، کاری ندارم.»
چند نفر همزمان گفتند:
«اووووووه!»
ا/ت از جایش بلند شد.
«جونگکوک...»
جونگکوک هم بلند شد.
«بله»
«الان میفهمی بله یعنی چی.»
ا/ت خواست به سمتش برود اما یورین و ناری سریع بازویش را گرفتند.
«ولم کنید! فقط میخوام ادبش کنم.»
جونگکوک با خنده عقب رفت.
«آروم... هنوز مسابقه تموم نشده.»
«تو تموم شدی!»
سوهیون هم جلوی جونگکوک ایستاد.
«تو هم دیگه چیزی نگو.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«باشه... فقط میخواستم بگم این دورو هم باخ...»
همگی داد زدن:
«جونگکوک!»
همه دوباره از خنده منفجر شدند و صدای خندهشان تا حیاط خانه پیچید.
ادامه دارد....
یه فالومون نشههههه؟🎀🤷🏻♀️
- ۳.۳k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط