نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:¹⁶
بعد از چند ساعت بازی، همه تقریباً از خستگی نفسنفس میزدند.
یورین شکمش را گرفت و گفت:
«من اگه تا پنج دقیقه دیگه غذا نخورم، یکیتونو گاز میگیرم.»
ناری خندید.
«بریم رستوران!»
همه موافقت کردند و وارد رستوران بزرگ داخل شهربازی شدند.
چند دقیقه بعد، همه دور یک میز بزرگ نشسته بودند.
غذاها یکییکی روی میز چیده شد.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
«امیدوارم حداقل موقع غذا خوردن، کسی چیزی روی لباس کسی نریزه.»
ا/ت لقمهای برداشت و با لبخند گفت:
«آره... بعضیا هنوز از بستنی دلشون پره.»
یورین زیر لب گفت:
«شروع شد...»
همه مشغول غذا خوردن شدند.
ا/ت خم شد تا سس را بردارد.
همان لحظه...
جونگکوک لیوان آب را برداشت.
«اِ...»
دستش را کمی کج کرد.
آب مستقیم روی آستین لباس ا/ت ریخت.
ا/ت همونجا خشکش زد.
همه ساکت شدند.
ا/ت آروم به لباسش نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد سرش رو بالا آورد.
«دستت لرزید؟»
جونگکوک کاملاً بیخیال گفت:
«آره... دقیقاً همونقدر که دست تو موقع افتادن بستنی لرزید.»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خندهی دخترخالهها کل رستوران رو برداشت.
یورین از خنده اشکش درآمده بود.
«این یکی مساوی شد!»
ا/ت دستمال برداشت و لباسش را تمیز کرد.
بعد فقط یک جمله گفت:
«باشه...»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«همین؟»
«فعلاً.»
...
بعد از ناهار، دوباره بین غرفههای شهربازی قدم میزدند.
ناگهان ناری جلوی یک دستگاه جایزه ایستاد.
داخلش پر از عروسک بود.
«بچهها! هرکی بتونه برنده بشه، یه عروسک میبره!»
ا/ت نگاهی به دستگاه انداخت.
بعد با خنده به جونگکوک گفت:
«شرط میبندم تو حتی نتونی اون عروسک زرد کوچیکه رو هم بگیری.»
جونگکوک پوزخند زد.
«من؟»
«آره، تو. مطمئنم بعد از پنج تا سکه، فقط جیب دستگاه رو پولدار میکنی.»
یورین گفت:
«اوه... این دیگه دعوا شد.»
جونگکوک بدون حرف، یک سکه داخل دستگاه انداخت.
اهرم را گرفت.
همه با دقت نگاه میکردند.
چنگک پایین رفت...
عروسک را گرفت...
همه نفسشان را حبس کردند...
اما درست قبل از رسیدن به خروجی...
عروسک افتاد.
تق!
ناری زد زیر خنده.
«رفت!»
ا/ت با دست برایش دست زد.
«آفرین قهرمان! دستگاهم حوصلهت رو نداشت.»
جونگکوک نفسش را بیرون داد.
بعد خیلی خونسرد برگشت سمت ا/ت.
یک سکه دیگر از جیبش درآورد و کف دست ا/ت گذاشت.
«بفرما.»
ا/ت اخم کرد.
«این چیه؟»
جونگکوک لبخند زد.
«ببینم خودت با این اعتمادبهنفست چه میکنی.»
دخترخالهها همزمان گفتند:
«اووووو...»
ا/ت لبش را گاز گرفت.
«نگاه کن و یاد بگیر.»
سکه را داخل دستگاه انداخت.
اهرم را آروم حرکت داد.
چنگک پایین رفت...
عروسک را گرفت...
همه ذوق کردند.
چنگک بالا آمد...
سه سانتیمتری خروجی...
ولش کرد!
عروسک دوباره افتاد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد...
جونگکوک شروع کرد به دست زدن و خندیدن.
«عالی بود.»
ا/ت اخم کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«اون اعتمادبهنفست دقیقاً به اندازه قدرت این چنگک بود.»
همه از خنده منفجر شدند.
یورین گفت:
«مساوی شدین!»
جونگکوک با خنده گفت:
«نه... من حداقل عروسکو تا نزدیک خروجی آوردم.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«باشه، دفعه بعد دستگاه رو هم با خودت ببر، شاید برنده شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو فقط بهونههات تمومی نداره.»
ا/ت خواست جواب بده که ناری از دور داد زد:
«بچهها! خورشید داره غروب میکنه!»
همه به آسمان نگاه کردند.
نور نارنجی غروب روی شهربازی افتاده بود.
یورین با ذوق گفت:
«قبل از اینکه برگردیم خونه... یه جای خوشگل برای دیدن منظره شب میشناسم!»
همه با هیجان قبول کردند.
ا/ت و جونگکوک هم، با وجود غر زدنهای همیشگیشون، همراه بقیه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه شب هنوز چند تا غافلگیری دیگه براشون کنار گذاشته بود.
ادامه دارد...
شرایت پارت بعدی رو حداقل به ¹⁰ لایک و ⁵ کامنت برسونید.
Part:¹⁶
بعد از چند ساعت بازی، همه تقریباً از خستگی نفسنفس میزدند.
یورین شکمش را گرفت و گفت:
«من اگه تا پنج دقیقه دیگه غذا نخورم، یکیتونو گاز میگیرم.»
ناری خندید.
«بریم رستوران!»
همه موافقت کردند و وارد رستوران بزرگ داخل شهربازی شدند.
چند دقیقه بعد، همه دور یک میز بزرگ نشسته بودند.
غذاها یکییکی روی میز چیده شد.
جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
«امیدوارم حداقل موقع غذا خوردن، کسی چیزی روی لباس کسی نریزه.»
ا/ت لقمهای برداشت و با لبخند گفت:
«آره... بعضیا هنوز از بستنی دلشون پره.»
یورین زیر لب گفت:
«شروع شد...»
همه مشغول غذا خوردن شدند.
ا/ت خم شد تا سس را بردارد.
همان لحظه...
جونگکوک لیوان آب را برداشت.
«اِ...»
دستش را کمی کج کرد.
آب مستقیم روی آستین لباس ا/ت ریخت.
ا/ت همونجا خشکش زد.
همه ساکت شدند.
ا/ت آروم به لباسش نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد سرش رو بالا آورد.
«دستت لرزید؟»
جونگکوک کاملاً بیخیال گفت:
«آره... دقیقاً همونقدر که دست تو موقع افتادن بستنی لرزید.»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خندهی دخترخالهها کل رستوران رو برداشت.
یورین از خنده اشکش درآمده بود.
«این یکی مساوی شد!»
ا/ت دستمال برداشت و لباسش را تمیز کرد.
بعد فقط یک جمله گفت:
«باشه...»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«همین؟»
«فعلاً.»
...
بعد از ناهار، دوباره بین غرفههای شهربازی قدم میزدند.
ناگهان ناری جلوی یک دستگاه جایزه ایستاد.
داخلش پر از عروسک بود.
«بچهها! هرکی بتونه برنده بشه، یه عروسک میبره!»
ا/ت نگاهی به دستگاه انداخت.
بعد با خنده به جونگکوک گفت:
«شرط میبندم تو حتی نتونی اون عروسک زرد کوچیکه رو هم بگیری.»
جونگکوک پوزخند زد.
«من؟»
«آره، تو. مطمئنم بعد از پنج تا سکه، فقط جیب دستگاه رو پولدار میکنی.»
یورین گفت:
«اوه... این دیگه دعوا شد.»
جونگکوک بدون حرف، یک سکه داخل دستگاه انداخت.
اهرم را گرفت.
همه با دقت نگاه میکردند.
چنگک پایین رفت...
عروسک را گرفت...
همه نفسشان را حبس کردند...
اما درست قبل از رسیدن به خروجی...
عروسک افتاد.
تق!
ناری زد زیر خنده.
«رفت!»
ا/ت با دست برایش دست زد.
«آفرین قهرمان! دستگاهم حوصلهت رو نداشت.»
جونگکوک نفسش را بیرون داد.
بعد خیلی خونسرد برگشت سمت ا/ت.
یک سکه دیگر از جیبش درآورد و کف دست ا/ت گذاشت.
«بفرما.»
ا/ت اخم کرد.
«این چیه؟»
جونگکوک لبخند زد.
«ببینم خودت با این اعتمادبهنفست چه میکنی.»
دخترخالهها همزمان گفتند:
«اووووو...»
ا/ت لبش را گاز گرفت.
«نگاه کن و یاد بگیر.»
سکه را داخل دستگاه انداخت.
اهرم را آروم حرکت داد.
چنگک پایین رفت...
عروسک را گرفت...
همه ذوق کردند.
چنگک بالا آمد...
سه سانتیمتری خروجی...
ولش کرد!
عروسک دوباره افتاد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد...
جونگکوک شروع کرد به دست زدن و خندیدن.
«عالی بود.»
ا/ت اخم کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«اون اعتمادبهنفست دقیقاً به اندازه قدرت این چنگک بود.»
همه از خنده منفجر شدند.
یورین گفت:
«مساوی شدین!»
جونگکوک با خنده گفت:
«نه... من حداقل عروسکو تا نزدیک خروجی آوردم.»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«باشه، دفعه بعد دستگاه رو هم با خودت ببر، شاید برنده شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو فقط بهونههات تمومی نداره.»
ا/ت خواست جواب بده که ناری از دور داد زد:
«بچهها! خورشید داره غروب میکنه!»
همه به آسمان نگاه کردند.
نور نارنجی غروب روی شهربازی افتاده بود.
یورین با ذوق گفت:
«قبل از اینکه برگردیم خونه... یه جای خوشگل برای دیدن منظره شب میشناسم!»
همه با هیجان قبول کردند.
ا/ت و جونگکوک هم، با وجود غر زدنهای همیشگیشون، همراه بقیه راه افتادند؛ بیخبر از اینکه شب هنوز چند تا غافلگیری دیگه براشون کنار گذاشته بود.
ادامه دارد...
شرایت پارت بعدی رو حداقل به ¹⁰ لایک و ⁵ کامنت برسونید.
- ۵۲۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط