{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«مرگ، روبروی زندگی نیست؛ بلکه بخشی از آن است.

«مرگ، روبروی زندگی نیست؛ بلکه بخشی از آن است.

درست مثلِ نقطه‌ی پایانِ یک جمله، که اگر نباشد، هیچ کلامی معنا نمی‌یابد.

ما نمی‌میریم که نابود شویم؛ می‌میریم تا «بودنِ» ما در ابدیتِ جهان ثبت شود.

ترس از مرگ، در واقع ترس از نزیستن است؛ وگرنه کسی که با تمامِ وجود زندگی کرده باشد، از این خوابِ عمیق و ناگزیر نمی‌هراسد. مرگ، تنها بازگشتِ قطره به آغوشِ اقیانوس است.»
ما از مردها همیشه انتظار داشتیم که قوی، همیشه تکیه‌گاه و بی‌ اشک باشند.

اما روان آدمی جنسیت نمی‌شناسد؛
خستگی، فشار، ترس و دل‌ شکستگی برای همه انسان‌ هاست.

وقتی مردی سرش را پایین می‌اندازد و اشک میریزد،
نشانه ضعف نیست؛ نشانه اعتماد است.
اعتماد به آغوشی که می‌داند قضاوتش نمی‌کند.

رابطه سالم جاییست که هر دو نفر اجازه داشته باشند گاهی فرو بریزند و دیگری به جای نصیحت، فقط «حضور» داشته باشد.

گاهی قوی‌ترین آدم‌ها بیشتر از هر کسی به نوازش احتیاج دارند.
گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت آرامت نمی‌کند.
اشک‌ها فریادهایی هستند که هیچ واژه‌ای توان بیانشان را ندارد، و قلب در سکوت خود با طوفان‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.
اما گاهی یک لحظه، یک لمس یا یک حضور آرام، بدون نیاز به هیچ کلمه‌ای، می‌تواند همان جرقه‌ی امید باشد که تاریکی را روشن می‌کند.
در این لحظه‌هاست که می‌فهمیم آرامش واقعی، نه در دنیا، نه در حرف‌ها، بلکه در حس امنیتیست که به روح داده می‌شود؛ حسِ پذیرفته شدن، حسِ دیده شدن، و حسِ بی‌قید و شرط بودن...
حتی وقتی همه چیز فرو می‌ریزد، باز هم می‌توان نفس کشید و دوباره زنده شد.
دیدگاه ها (۴)

روزگاری در گذشته‌هایِ دور، ساکنِ اقلیمِ بی‌خیالی بودیم؛ همان...

رابطه داشتن با آدم ها و حفظِ این ارتباط ،سخت ترین کارِ دنیاس...

وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی، وقتی هر گو...

#فردا_همیشه_زیبا_خواهد_بود#پارت_۱ مق...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط