رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۳۸ }🌷
ویو ات:
× به سمت باکس رفتم...
نگاهم به پاپیون قرمز رنگ بالای باکس خورد...
خواستم در جعبه رو باز کنم که چشمم به کاغذ آبی رنگ کنار باکس افتاد...
کاغذ رو برداشتم و با احتیاط بازش کردم ...
اولین کلمه رو کامل نکرده بودم که با دودی که توی خونه پیچید... کاغذ از دستم افتاد...
× غذا... غذام سوخت...
با دو به سمت آشپزخونه رفتم ...
توی اون موقعیت هیچی به ذهنم نمی رسید ...
هیچ ایده ای نداشتم...
قابلمه دود میکرد و کفش سوخته بود...
شیر اب رو باز کردم همین که خواستم قابلمه رو توی سینک ظرفشویی بزارم
دستم بر اثر حرارت بالاش سوخت...
قابلمه از دستم افتاد...
قسمتی از دستم سوخته بود..
روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن...
اولین بار بود توی زندگیم این تجربه سوختن بیش از حد رو داشتم ...
روی زمین نشسته بود و سرم پایین بود و به دست سوختم نگاه میکردم...
× لعنت بهت ات... چرا یک کاری رو نمی تونی درست انجام بدی...
اشکام پی در پی هم میریختن...
هیچ خدمتکاری داخل آشپزخونه نبود...
چون خودم بهشون گفته بودم برن بیرون...
هیچکس نبود کمکم کنه...
با صدای فردی مضطرب سرمو بالا آوردم...
- ات کجا.....
نگاهم بهش بود که با دیدن آشپز خونه چشماش چهارتا شد...
می دونستم الان منو میزنه...
پس چیزی نگفتم ولی همچنان اشکام میریخت....
- خدمتکار ( داد)
خدمتکار با تند ترین حالت ممکن به سمت مرد رفت...
اونم با دیدن آشپز خونه استرس گرفت...
کاش به حرف اون دختر گوش نمی داد ..
مطمئن بود که اربابش اونو تنبیه میکنه...
- چرا تنهاش گذاشتی ها
قدمی به جلو برداشت....
- مگه بهت نگفتم مراقبش باش..
تنها نزار جایی بره ...
خدمتکار سرشو پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت...
شاید از ترس سکوت کرده بود...
- با تویم مگه بهت نگفتم ( داد)
خدمتکار: بله ارباب گفتید...
خدمتکار جرعت کرد حرفی بزنه اما صداش کم بود ...
و تهیونگ از این قضیه ناراضی بود ...
- گمشو بیرون...
خدمتکار: چ... چشم
دختر همچنان سرش پایین بود و گریه میکرد با معلق شدنش روی هوا سرشو بالا آورد...
- چرا مواظب خودت نیستی ها ( داد)
× دختر از داد پسر ترسید ولی ترجیح داد سکوت کنه...
پسر با عصبانیت یکی یکی از پله ها بالا میرفت...
دختر هنوز متوجه نبود که چرا رفتارش باهاش خوب شده...
با باز شدن در اتاقی دختر سرشو به سمت دیگه چرخوند...
که....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
شرط ها:
۲۴۰ لایک.
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
ویو ات:
× به سمت باکس رفتم...
نگاهم به پاپیون قرمز رنگ بالای باکس خورد...
خواستم در جعبه رو باز کنم که چشمم به کاغذ آبی رنگ کنار باکس افتاد...
کاغذ رو برداشتم و با احتیاط بازش کردم ...
اولین کلمه رو کامل نکرده بودم که با دودی که توی خونه پیچید... کاغذ از دستم افتاد...
× غذا... غذام سوخت...
با دو به سمت آشپزخونه رفتم ...
توی اون موقعیت هیچی به ذهنم نمی رسید ...
هیچ ایده ای نداشتم...
قابلمه دود میکرد و کفش سوخته بود...
شیر اب رو باز کردم همین که خواستم قابلمه رو توی سینک ظرفشویی بزارم
دستم بر اثر حرارت بالاش سوخت...
قابلمه از دستم افتاد...
قسمتی از دستم سوخته بود..
روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن...
اولین بار بود توی زندگیم این تجربه سوختن بیش از حد رو داشتم ...
روی زمین نشسته بود و سرم پایین بود و به دست سوختم نگاه میکردم...
× لعنت بهت ات... چرا یک کاری رو نمی تونی درست انجام بدی...
اشکام پی در پی هم میریختن...
هیچ خدمتکاری داخل آشپزخونه نبود...
چون خودم بهشون گفته بودم برن بیرون...
هیچکس نبود کمکم کنه...
با صدای فردی مضطرب سرمو بالا آوردم...
- ات کجا.....
نگاهم بهش بود که با دیدن آشپز خونه چشماش چهارتا شد...
می دونستم الان منو میزنه...
پس چیزی نگفتم ولی همچنان اشکام میریخت....
- خدمتکار ( داد)
خدمتکار با تند ترین حالت ممکن به سمت مرد رفت...
اونم با دیدن آشپز خونه استرس گرفت...
کاش به حرف اون دختر گوش نمی داد ..
مطمئن بود که اربابش اونو تنبیه میکنه...
- چرا تنهاش گذاشتی ها
قدمی به جلو برداشت....
- مگه بهت نگفتم مراقبش باش..
تنها نزار جایی بره ...
خدمتکار سرشو پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت...
شاید از ترس سکوت کرده بود...
- با تویم مگه بهت نگفتم ( داد)
خدمتکار: بله ارباب گفتید...
خدمتکار جرعت کرد حرفی بزنه اما صداش کم بود ...
و تهیونگ از این قضیه ناراضی بود ...
- گمشو بیرون...
خدمتکار: چ... چشم
دختر همچنان سرش پایین بود و گریه میکرد با معلق شدنش روی هوا سرشو بالا آورد...
- چرا مواظب خودت نیستی ها ( داد)
× دختر از داد پسر ترسید ولی ترجیح داد سکوت کنه...
پسر با عصبانیت یکی یکی از پله ها بالا میرفت...
دختر هنوز متوجه نبود که چرا رفتارش باهاش خوب شده...
با باز شدن در اتاقی دختر سرشو به سمت دیگه چرخوند...
که....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
شرط ها:
۲۴۰ لایک.
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
- ۸.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط